
س مثل سرسره!!!
س مثل سرب داغی که میریزن تو گلوی آدم و صداش درنمياد!!!
س مثل سایه!!!
س مثل خیلی از چیزهائی که میتونن با س شروع بشن اما "س" ما باهمه اینا فرق داره چون نه خودش با س شروع میشه نه اسمش !!!!!!س اسم یه کرم کدوی خیلی بانمکه که "خدی" گذاشته روش و همیشه صداش میکنه "دوشیزه سین"!!!!!حالا خدی از کجا میدونه این کرم کدو دختره؟خوب یواشکی بهتون میگم اما به کسی لو ندینا!!!!!خودش بهش گفته!!!ازکجا میدونه دوشیزه است؟خب ازبچگی پیشش بوده و خودش بزرگش کردهُ از تموم اسرار همدیگه هم خبر دارن ُهرشیطونی کردن باهم کردن و هرکجارفتن باهم رفتن و ...آخه س خونش تو شیکم خدی بود.خیلی وقت پیش یه شب که زن بابا دعواش کرده بود و رفته بود تو اتاقش و داشت گریه میکرد یه هو یه صدائی شنیده بود یه صدا شبیه سس سس سس...اولش ترسیده بود و خواسته بود بره تو اتاق بابا اینا اما خیلی زود یادش افتاده بود که درست یه ماهه که پاشو توی اون اتاق نذاشتهُ درست از فردای روزیکه مامان بزرگ میگفت "امروز هفتم مامانته ُباید مثل یه دختر خانوم باوقار بشینی یه جا و شیطونی هم نکنی" که عصری دیده بود بابا با یه خانوم اومد تو خونه ُ اولش ازش خوشش اومده بود چون موهاش خیلی بلند بودن و خدی عاشق موی بلند بود اما دو سه روز بعد ازش بدش اومده بود چون خانومه دعواش میکرد ُکتکش میزد ُداغ رو دستش میذاشت و عروسکاشم ازش گرفته بود و نمیداد ُمیگفت باید آدم بشی...
خدی همین که صدای سس سس رو شنیده بود و خواسته بوده بره اتاق بابا و بعد پشیمون شده بود و برگشته بود ُهمون صدا بهش گفته بود که "نترس من نمیخوام اذیتت کنم..."و دنبال صدا گشته بود اما پیداش نکرده بود و بازهم صدا بهش گفته بود"پیرهنتو بزن بالا منو میبینی" و پیرهنشو با ترس زده بود بالا و دیده بود یه کرم کدوی بانمک سرشو از نافش آورده بیرون داره گریه میکن و فهمیده بود که بخاطر زجرهای اونه که داره گریه میکنه و باهم دوست شده بودند و دیگه تنها نبودُهمیشه عجله میکرد که زودتر بره تو اتاقش و با کرم کدو حرف بزنه آخه خیلی بانمک حرف میزد و همیشه میخندوندش و کلی هم دلداریش میدادُ اسمشو اول گذاشته بود "س" چون همیشه صدای سس از خودش درمیاورد بعدها که بزرگتر شد اسمشو گذاشت "دوشیزه سین" س و خدی روزبروز باهم دوستتر میشدن و کار س خوردن و خوابیدن و تفریح و بازی باخدی بود.کار س لیسیدن بستنی هائی بود که خدی وقتی داشت میخورد چند قطرشم میریخت رو نافش که س بتونه اونارو بخوره ُیواش یواش خدی زیر دست زن بابا برزگتر و بزرگتر میشد و با تموم اذیت و آزاری که ازش میدید فقط دلش به این خوش بود که دم بساعت با س خلوت کنه و باهاش درددل کنه ُس هم با اداهای بانمکش بخندوندش و تموم غصه های عالم از یادش بره و میرفت.بازهم خدی بزرگتر و بزرگتر شد و به هرزحمتی بود داشت دیپلمشو میگرفت ُاما سر کلاساش هم دل تو دلش نبود که زودتر زنگ بخوره و یه جای خلوتی پیدا کنه و دوسه کلمه هم که شده با س حرف بزنه ُاصلا یه نیم ساعت که صداشو نمیشنید حالش عوض میشد انگار یه کوه بزرگ غم رو دوشش سنگینی میکرد ُ س هم بعضی وقتها شیطونیش گل میکرد و وسط کلاس یا توی مهمونی یه صدا ازخودش درمیاورد و خدی رو اونقدر میخندوند که آخرش خدی به سک*سکه می افتاد و اونوقت س بود که هی میخندید و شیکم خدی رو قلقلک ميداد.خلاصه روزهای قشنگی باهم داشتن و تموم لحظات غمگین و بد رو باهمدیگه میتونستن براحتی تحمل کننُ تا اینکه یه روز که داشت از مدرسه برمیگشت "ک" رو دید ُ "ک" یه پسر خوش تیپ قد بلند چارشونه با صورت استخوانی و برنزه بود که با دیدن خدی افتاد دنبالش و تا خونشون باهاش رفت ُازفردا هرروز میومد سرکوچشونو تا مدرسه باهاش میرفت ُبرگشتنی هم باز میومد دنبالش و خودمونیم خدی هم ازاینکارش بدش نمیومد ُیه جورائی از ک خوشش اومده بود تا اینکه کم کم ک سرحرفو باهاش واکرد و دیگه بعد ازاون باهم میرفتن و میومدن و از همه چی حرف میزن الا از س ُ و بعد ازاینکه باهم خداحافظی میکردن و خدی میرفت تو خونه و بعد هم تو اتاقش ،سر و کله س پیدا میشد و دوتائی فقط از ک میگفتن و اشک میریختن و میخندیدن و میخوابیدن ُخدی عاشق شده بود و س اینو میفهمید اما ازیه چیزی خیلی نگران بود ُازاینکه اگه ک ازوجود س باخبر بشه چی بسرش میاد؟تا اینکه یه روز اتفاقی که نباید می افتاد افتاد ُ ک به خدی گفت "چراتو اینهمه رنگت پریدست؟"خدی هم گفت "نمیدونم شاید خیال میکنی ُیا شایدم کم خون باشم و..."ک اصرار کرده بود که برن پیش دکتر و خدی قبول کرده بود و بعد از چند تا آزمایش معلوم شده بود خدی کرم کدو داره و باید معالجه بشه و کرمه رو بکشنشُ وگرنه مشکلات زیادی براش درست میشه و ممکنه حتی بچه دارهم نشه.ک گیرداده بود که باید معالجه بشه و خدی قبول نکرده بود و از ک اصرار و از خدی انکار و بالاخره باهم قهرکرده بودن و ک گفته بود "هروقت تصمیم گرفتی معالجه بشی میام سراغت".
روز اول دل تو دل خدی نبود ُس هم اینو میفهمید اما چیزی نمیگفت ُاصلا صداش درنمیومد ُروز دوم بدتر هم شده بود ُروز سوم بدتر ازاون ُروز چهارم دیگه طاقتش طاق شده بود حتی گریه هم نمیکرد و فقط زل زده بود به یه گوشهُ دل کندن از س آسون نبود دل کندن از س که قدیمیترین همدمش بود ُکلی باهم خاطره داشتن ُکلی باهم زندگی کرده بودن ُحالا جدا شدن ازش یه طرف ُکشتنش دیگه کار این نبود ُاما دوری ک روهم نمیتونست تحمل کنه و س اینو میفهمید و باز چیزی نمیگفت تااینکه خدی بلند شد و با گریه لباس پوشید و خواست که بره بیرون ُس دوزاریش افتاده بود که میخواد چیکار کنه ُوحشت سراسر وجودش رو گرفت ُاصلا از خدی انتظار نداشت که تصمیم بگیره بکشتش ُ بغض گلوشو داشت فشار میدادُفقط تونست بگه "خدی منو نکش" وبعد هردو زار زار گریه کردن و اشک ریختن ُخدی نمیدونست چیکار باید بکنه دوری ک داشت دیونش میکرد رفت پیشش التماس کرد که از خیر معالجه بگذره اما قبول نکرد که نکرد....
روح لطیف خدی ضعیفتر ازاون بود که تو این شرایط و یه همچین فشاری که باید از بین "ک" و" س" یکی رو انتخاب کنه دوام بیاره ...ُ خدی دیوونه شد.خدی دیگه با کسی حرف نميزد...
انگار که سرب داغ ریخته باشن تو گلوش
یااینکه
انگار سایش هست که داره تو خیابونا راه میره
و یا حتی...
وقتیکه وسط تابستون توی پارکهای شهر با یه روسری گل گلی و یه پالتوي ضخیم و بیخیال بچه هائی که دورش جمع میشدن و بهش میخندیدن و بعضیاشونم بهش سنگ پرتاب میکردن و قهقهه میزدن ُبا سرو صورت خونینش سرسره بازی میکرد و باخودش حرف میزد همه فکر میکردن که از عشق "ک" دیوونه شده ُشایدهم شده باشه اما فقط من و شمامیدونیم که اون بی هیچ مزاحمی داره با "س" خودش درددل میکنهُ حرف میزنه و بازی میکنه.

.فقط خییییییییلی مواظب خودتون باشین که نماد سال تاثیر منفی نذاره رو اعمالتونُ
همش فک میکنن آقایون دنیارو دوقبضه گرفتن و فقط سر اینا بی کلاه مونده ُاصلا هم بروی خودشون نمیارن که :
اینهمه آدم هم که یاگوشه زندونن و یا حاصل یک عمر کار شبانه روزیشون سر همین قضیه مهریه بر باد فنا رفته همش شایعه است!!!!!بله قبول دارم که خانومها هم جهیزیه میارن اینم به اون در !!!!!!ولی اینم میدونم که تهیه همین جهیزیه هم وظیفه یه مرد بدبخت دیگه است بنام "پاپا".
و منهم آخرین بار بهش تذکرات لازمه رو دادم که درصورت تکرار این پرسش بسیار سخت و عذاب آور ُموضوع در دهکده جهانی مطرح خواهد گردییییییید!!!!!!




و یا یه عالمه ریخت وپاش میکنین اونوقت چشمتون می افته به یکی که جلوی حراجی ها اول قیمتهارو نگاه میکنه و بعد باتردید قیمتشونو دوباره میپرسه و بعد ازروی ناچاری و فقط به خاطر ارزون بودنش همون جنسو میخره و به خواسته دلش نه میگه؟؟؟؟!!!!اینجور وقتها آدم واقعا احساس بیخودی ُو بدرد نخوری و حیف نون بودن و ازاین جور حسهای تلخ پیدا میکنه درست مثل چند روز پیش که من یه همچین احساسی داشتم و تا الانش هروقت یادم می افته از خودم متنفر میشم!!!و دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوار
اما یه چیزی بگم یه کم خودمو سبک کنم ُمعمولا اینجور آدمها اونقدر خوش ذوقند که با همون پول کم بهترین چیزارو میخرن و البته این موضوع خودش بیشتر دلمو کباب میکنه.
.
نیافته.
توزندگی همسرجان پیداشد.دزدکی یه سر میزنم به دفتر خاطراتش و پستهای بعدی مفصلا تعریف میکنمُ فعلا همینقدر داشته باشین که این روزها هنوزدومین یا سومین حقوق بانکیمو گرفته بودم که رضا هی بهم میگفت "یاللا دیر بجنبی طرف پریده هاُ"(این رضا واسه خودش یه پست مفصل میخواد!!!!!)که بالاخره رفتیم دایره ارزی که همسرجان اونموقع اونجا کارمیکرد و بیچاره معاون اونجارو کلی سوال پیچش کردیم که یواشکی یه دیدی بزنم.هنوز که هنوزه وقتی اون معاون رو میبینم کلی خجالت میکشم و درمیرم ُآخه طفلکی خییییییییلی صادقانه بهمون جواب میداد و خبرنداشت که :


