یه بار تو ایام شباب و بحبوحه جوانی و جاهلی پیرمرد سبزی فروشی را دیدیم که سبزی بر الاغ بار میکرد و در کوچه پس کوچه های شهر به امر بسیار مقدس امرار معاش میپرداخت.الاغ زیبائی داشت ُ منهم که ذاتا علاقمند به این موجود چشم قشنگ بیچاره به محض رویت عنان از کف داده و بزبان محلی خودش آوازی بس دل انگیز سردادم.حیوان ندید بدید بعد از لختی تامل عارفانه بشدت سر بجنباند و نمیدانم صدایم را به صدای چه کسی از اقوامش شبیه کرد که عرعری جانانه تر راه انداخت
به نحویکه صاحبش بسی قربان صدقه ام میرفت که خداوند هر حاجتی که داری بر آورده کند انشاءالله ُچون سالهای سال بود که الاغم چنین از ته دل عرعر نکرده بود.از قضا در آن هنگام مرد سبزی فروش بساطش را در کنار دیوار یکی از دبیرستانهای بسیار مشهور خیابان ۱۷شهریور تبریز پهن کرده بود و این ماجرای همخوانی من و آن موجود بس زیبای دراز گوش در زیر پنجره های باز همان دبیرستان اتفاق افتاد که دیدیم تمام کادر دفتری و دبیران و مربی پرورشی و کلهم مقامات محترمه دبیرستان از پنجره سرشان را بیرون آورده اند و ذم ما مینمایند که "آقا بچه ها دارن امتحان میدن ببر صدای اون انکرالاصوات رو..." و منهم که کلی داشتم ذوق میکردم و تازه داشتم گرم میشدم
هرچی میگفتم باباجان راست راستی که زبون همو نمیفهمیم که همینجور شانسی یه چیزی بزبون خودش گفتیم و از قضا احتمالا یه شعر عاشقونه ای یا جمله فلسفیی چیزی دراومده که اونهم مطلبو گرفته و اینجوری داره همراهیمون میکنه
وگرنه هرچی که بگم نمیفهمه که ُ منکه مادرش نیستم
!!!.خلاصه تیارتی شد اونروز و یک خاطره بس بیاد ماندنی در دل و جان بروبچز بیادگار ماند.
حالاااااااااااااااااااااااااا....نمیدونم از بد روزگار یا از خوش روزگار یا از دیونه بازی روزگار یا اصلا هیچ ربطی به هیچ چیزی نداشته ُآبجی ما شده معاون همون دبیرستان!!!!!ولی خوشبختانه دیگه کسی از همکاراش مارو نمیشناسه خوب ُنترس آبروش نرفته و حفم یه چیز دیگس.
چن وقت پیش آبجیم میگفت که تو اتاقشون و سالنها دوربین مداربسته کارگذاشتن و بدبخت خانومها هم نمیتونن یه کلوم باهم اختلاط کنن
!!!!جدا خیلی شکنجه وحشتناکیه واسه یه خانوم!!!!حالا اینش بماند چون خانومها خودشون به عمق فاجعه پی بردن و دیگه لازم نیس من توضیح واضحات بدم ُاما چیزیکه خیلی بیشتر توجه منو جلب کرده اینه که چن تا ازاین دوربینارو تو همون کوچه پشت دبیرستانه هم کارگذاشتنُ اییییییییییین خیلی حف داره دیگه.طفلکی جوونای امروزُجدا خیلی دلم بحالشون سوختُ هرچند جونی ماهم تو دوران همچین پخی نبوده اما حداقلش تو همون کوچه ای که ما عرعر جانانه راه انداخته بودیم و کلی شعر عاشقونه واسه دلبردرازگوش خونده بودیم
و کلی عربده کشیده بودیم الان یه جوون بدبخت جرات نداره جیکش دربیاد و حتی بادوستش یه کلمه خودمونی حف بزنه یا یه شیطنت کوچولوئی که مختص این سن و ساله انجام بده
ُچرا که فورا تصویر و صداش ضبط میشه و دیگه بقیش الله اعلم ...حالا اگه همین تصاویر گیر یه آدم خفنی هم بیفته که دیگه واویلااااااااااا!!!!!مثلا میبینی از فردا تیتر صفحه اول تموم لینک باکسهای اینترتر این نوشته بچشم میخوره" کلیپ آواز خفن عمولی.... بدو بیا حالشو ببرژیگووووووووووول"
"عکسهای لو رفته زرین تاش خانوم تو کلاس درس..."ُ
ُ"یه کلیپ توپ و ژیگوووووووول از باجا در حالیکه داشته به یه ژیگولتر از خودش نومه میداده و حالشو میبرده....."![]()
وقتیکه همین دوربینارو تو بانکها کار گذاشتن اولش کلی خوش بحالمون شد که دیگه راحت میشیم از دست کسری آوردنها ولی بعد از چند مورد که کسری آوردیم و نشستیم فیلمهارو بررسیکردیم دیدیم ای دل غافل این دوربینا اصلا رو نماهائی تنظیم نشدن که بتونیم ببینیم مشتری سندش چند بوده و پولش چند؟فقط بقول امیر بدرد این میخوره که وقتی امیر با یه مشتری کل کل میکنه یا با یه دختر خانوم احوالپرسی میکنه تصویرشو ضبط کنه تا بعدا حالشو بگیرن.
ولی بازم جای شکر داره چون هیچ بعید نیست که نسل بعدی تو خونشون هم از این دوربینا کار گذاشته بشه و .....حالا دیدی عمولی بیراه نمیگه که دیگه عشقو نباید در پستوی خانه هم نهان کرد؟
!!!!!!چون دیگه کم کم پستوی خانه هم داره میره که امن نباشه.میگی نه ؟؟؟؟؟؟؟اشتب میکنی خوب این هزارمین باره که میگم وختی عمولی چیزی میگه حف نباشهُ
فخط بگو چشب.
خورده فرمایشات۱):بسیار سپاسگذارم از تمامی نورچشمیانیکه در دو پست قبلتر نگران حال مستراح رفتن ما بودند بایستی بعرض این عزیزان برسانم که بحمدالله مدتی بعد آب وصل شد و عمل بسیار بسیار روحبخش رفع حاجت بطور تمام و کمال و باعرض گلاب برویتان و روم بدیفال انجام یافت
.ولی نمیدونم این ماه چرا من همش در اینمورد بدبیاری داشتم چن روز پیش هم تو بانک رفتم مستراح و آخر سر که آبو باز کردم دیدم ای دل غافل بازم آب قطعه
ُمستراح هم تو طبقه دوم ُشعبه یه شعبه دراندشت و بزرگ حالا هی ما داد میزنیم
و تحویلدارو صداش میکنیم کسی نمیشنفه ُآخر سر دیدیم نزدیکتر از همه معاون شعبست و صداش کردیم و با شرمندگی ازش آب خواستیم
و دمش گرم رفت از تو ماشین یه کم آب آورد و خلاص شدیم ولی خییییییلی ضایع بود فک کنم در تاریخ بانکداری بیسابقه باشه که یه تحویلدار از معاون شعبه تقاضای یه آفتابه آب بکنه.خیییییییییلی خجالت کشیدم.باید در صفحات ویژه تاریخ تمدن ثبت بشه حتما.
خورده فرمایشات ۲):در پست قبلی هم آقا ما گلت کردیم خواستیم بعد از مدتها یو خورده جدی باشیم همه گیردادن بهمون که نکنه با شوفر شاگرد حفم شده ُنه والله اگه دقت کنی یکی از موضوعات منزل شخصی "عمولی و خانیفاته "هست که گاه گداری میخواستم در مورد امورات مربوط به خانیفاته افاضاتی بکنم که ظاهرا باید قیدشو بزنم چون هرچی بگم موجبات سوءتفاوت میشه و باعث نگرانی نورچشمیان عسیس تر از جانُ ولی بلحاظ رفع هرگونه نگرانی باید عرض کنم که بحمدالله کما فی السابق در کمال تفاهم و زن ذلیلی در معیت شاگرد عسیس تر ازجان بسر میبریم
و ملالی نیست جز دوری شما عسیسان و تنها مورد اختلاف هر پنجشنبه صبح سر حقوق و مزایای هفتگی است که این شاگردجان همیشه بنوعی دبه درمیاورد و بنده را متهم به حق کشی مینماید....آهاییی ایهالناس یکی به این بگه یه پونصد تومنی و یه دویست تومنی جمعا میشه هفتصدتومن و هیچ فرقی نداره با جمع یه پونصدی و دوتا صدتومنی ُهرهفته مکافاتمون شده اینکه وختی یه دویستی میذارم رو پونصدیش میگه تو یه قطعه پول ازم کم کردی و باید دوتا صدی میذاشتی رو پونصدتومن و بعد به تموم فک و فامیل و دوست و آشنام اس اف اس میزنه و آبرومو میبره که اوسدا اینهفته حقمو نداد.
خورده فرمایشات ۳):بازم تو همون پست قبلی چرا خانوما اینقدر اهتماد بنفسشون تیکان نمیخوره
و فک کردن که طرف صحبت من فخط آقایون محترم هستن و تموم خریتهای چهارگانه مختص ماست؟؟؟؟؟؟عسیسان دل ما در مورد موجود دوپائی بنام انسان سخن گفتیم و مقاله حاضر هییییییچ ربطی به جنسیت این موجود دوپا نداشته و ندارد حداقل درزمان حیات راقم تفسیر برای و جعل مکتوب ننمائید لوففا".پیشاپیش از همکاریهای حضرات علیه موتوشکریم بیزحمت.
خورده فرمایشات ۴):خیییییییییییییلی شرمندم ازاینکه یوخورده سرم شلوغه و نمیتونم زیاد بهتون سربزنم ُآخه خییلی بدجور ناجوری سرم شلوغه ُحالا چراشو بهدا میگم!!!!!خبر دارم باقلواااااااااااا!!!!صداشم تا چن وخت دیگه حتما درمیاد البته اگه بوتونم تا اونموخع دندون رو جیگر بذارم و قضیه رو لو ندم حتی به شما دوست عزیز.![]()

و بعد بیفتم بجون اینترتر،تازه خوابم گرفته بود که شاگردجان خبر داد که آبمونهم قطع شده و پاشیم از خونه بزنیم بیرون
،خب آب نداشتیم تو خونه ،گلاب به روتون پی پی هم داشتیم خب باید میرفتیم یه جائی!!!ولی به محض اینکه خواب از کله همایونی پرید و چن تا ازفایلهای مغزم لود شدن یاد یه صحنه ای افتادم که چن سال پیش تو رسانه ملی دیده بودم ،وزیر نیرو تا ساعت چند و خورده ای بعد از تموم شدن ساعت کاری تو اتاقش نشسته بود و داشت به تلفنهای مردمی پاسخ میداد
،چنان قیافه مهربونی داشت و لبخند دلنوازی برلب که اونموقع کم مونده بود یک دل نه ۱۰۰ دل عاشقش بشم 



که از دست این زیر دستان وزیر محبوبش بشدت زخمی شده،خدائیش این تلفن کردن ما چه فایده ای داشت؟
!!!
یارو دیگه نتونس خودشو کنترل کنه و همچین زد زیر خنده
منم دارم گیلکی میخونم براش :
وگرنه مسافرت بهش حال نمیده
یه هوئی مه اونقدر غلیظ شد که دیگه نه جلومو میدیدم نه عقب میتونستم برگردم،نه خط سفید جاده دیده میشد ،دو طرف دره و یه سانتی متر اونورترهم دیده نمیشه،بزور تونستم خط سفید وسط کنار جاده رو تشخیص بدم و داشتم میرفتم که یه هو شاگرد دادزد ،اوستا اینکه خط کناری نیست داری رو خط وسط را میری ،نگو تو اون مه دارم رو لاین برگشت خلاف میرم و خدارحم کرد فقط جلومون ماشین نبود وگرنه یامیزد یا میرفتیم تو دره،دیدم جای نگه داشتن هم نیست ،جاده هم که خلوت هیچ کسی نبود غیر از من و شاگرد بخت برگشته و خدا.از ته دل فقط دعا میکردیم که یه هو دیدیم خدا یه ماشینی رو از روبرو رسوند که جاده رو بلد بود و بهمون گفت که دارین اشتباه میرین ،تو اون موقعیت خطرناک دور زدیم و رفتیم دنبالش که چون خیلی تند میرفت گمش کردیم ولی خواست خدا یه وانت نیسانی جلومون سبز شد و انداختیم دنبال اون از قضا اونهم از اهالی همون منطقه بود و تا اسالم دنبالش رفتیم و شاگردم هم هی میگفت اودا چقدر بهت میگم به این نیسانیهاگیر نده خدارو چی دیدی اصلا باورت میشد یه روز یه وانتی جونمونو نجات بده؟خلاصه حسابی رفته بود رو منبرو داشت ارشادم میکرد
.
و برگشتنی هم کلی اضافه وزن میشه وبال گردنمون.ولی از اونجائیکه ایندفعه تصمیم داشتم نور چشمیان رو هم ببینم زودی با

البته این ادا و اطوار دانشجویان تازه تاسیس و مامی هاشونهم کمتر ازبلاگفا حرصم نمیداد ها!!!!!!!!!
حالا بماند که دانشجوی مملکت یه فیش رو نمیتونه درست و حسابی پر کنه یا مبلغ فیشش رو نمیتونه درست بنویسه و یا هزارو یک سوال بیربط میکرد که واقعا آدم کلافه میشد بیشترین چیزیکه حرصمو درمیاورد مرتیکه گنده هائی بودن که با مامانشون میومدن ثبت نام
.








و این حرفا خلاصه زدیم بیرون و رفتیم که یه پیهرهن خوخشل واسه ما ابتیاع نمائیم ُ موقع رفتن هم ازم پرسید که از حسابت پول برداشتی
و بعدش گفت که مگه نمیریم پاساژ ضرغامی؟؟؟گفتم نه دیگه ضرغامیم کجا بود پیرهنو گرفتیم دیگه
؟؟؟؟؟؟؟؟؟خلاصه با توضیحات کامل درباب شلوغی خیابونا رفتیم طرف ولی عصر و پیرهن زنونه هم خریدیم و باز حسابشو پرداخت کردم
!!! من که دیگه وسطا شک کردم به اینکه داریم روز زنو جشن میگیریم یا روز مردو و بالاخره پس از مدتها تفکر به این نتیجه رسیدم که خب حتما روززنه و ماخبرنداریم ُ فقط اسمشو گذاشتن روز مرد که دلمون نشکنه...
کیفو گله ای میخره ها!!!! از اینجا راهی اردبیل کردیمشون عصری خبر رسید که رفتن آستارا بعدش صداشون از انزلی میومد الان هم که سرعین تشریف دارن شبام که فقط اس ام اس سرکاری میفرستن واسه این و اون ُمنکه نمیدونم واللا پس این امر بسیار بسیار مستحب لاو ترکونی رو کی انجام خواهند داد انشاءالله ؟؟؟؟حالا اینجا سه حالت محتمله:
یه خورده دلم واشه.
آخه چون ازلحاظ زمانی بشدت تو مضیقه هستیم بعضی روزها هرکدوم تنهائی میریم خون نن جون خودمون که بتونیم هم به هر دو طرف برسیم هم به بقیه کارا وزندگیمونُ بعضی روزا هم که باهم میریمُ حالا بماند زیاد نرو تو نخ زندگی خصوصی!!!!!تازه از کارواش اومده بودم بیرون و آهنگ داریوش رو داشتم عوض میکردم که بجاش سی دی جدید "محسن چاووشی "رو بذارم (خودمونیم این محسن چاووشی هم ازوقتی مجوز گرفته خییییییییییلی بد میخونه انگار نه انگار که همون خواننده است)که سر چراغ قرمز توقف کردم ُیه سیگار روشن کردم و داشتم آهنگه رو گوش میدادم وحالشو میبردم
(دور از چشم عیال محترمه)!!!یه نگاه که به سرووضع و مخصوصا ضامندار تو دستش انداختم
درجاگرفتم که موضوع ازچه قراره و یه سوتی کوچولو بدم کلاهه پس معرکه است.
یه چن تا لائی هم که تو خیابون شلوغ کشیدیم یه کم خودشو جمع و جور کرد و حساب کار یه کم دستش اومد که بایکی دیونه تر از خودش سروکاردارهُ زنگ زدم به همسرجان (همون عمولی خفنه شوفر شاگرد عزیزم)بش گفتم :"پسر عمو خونه خالی داری؟؟؟؟؟؟"
البته وقتی چشمش را میبنده شبیه من میشه

آخه واسه دهات هم ورودیه میگیرن؟؟؟؟؟بازم بگذریم ُچون اونقدر مشتاق دیدنش بودیم که بی هیچ چک و چونه ای مبالغ مربوطه را پرداخت نمودیم و بالاخره وارد دهکده شدیم.خیلی خوشحال بودم چون اولا بعد چن مدت مادر جان رو آورده بودیم گردش
و الحمدلله حالش خیلی بهتر شده ُهرچند آثار خیلی خفیف بیماری هنوز باقی هستش اما امیدوارم که هرچه زودتر این علائم هم برطرف بشن و زندگی عادی و سالم خودشو دوباره ازسر بگیرهُ آدم خیلی دلش کباب میشه وقتی از کلی چیزهای خوشمزه پرهیز داره و دائما باترس و ضعف داره راه میره و ...اما مورد دوم که باعث شده بود خیلی برای دیدن اونجا مشتاق باشم خاطراتی بود که باهمسرجان در دوران نامزدی داشتیم و میخواستیم که یه تجدید خاطراتی بکنیم ُاززمانیکه ما دوتائی اومده بودیم خیلی عوض شده بود ُاونموقع دریغ از یه مسافرخونه کوچیک که بتونیم یه روزی باهمسرجان خلوت کنیم ُالان یه هتل خیلی خوخشل ساخته بودن و چن تا مهمونسرای کوچیک و حتی سوئیت هم اجاره میدادن ُالبته همسرجان میگفت اونموقع هم این مهمونسراهای کوچیک بودن ولی چون تو محو جمال دلبر شده بودی و نئشه اولین دستپختش بودی
ندیدی این چیزارو ولی من بشدت تکذیب میکنم و معتقدم که درتمامی شئونات زندگی هوشیاری کامل خودم رو حفظ کردم و این وصله ها به حاجیت چی؟نمیچسبه
و وقتی رسیدیم پس از یک دره نوردی جانانه یه جائی پیداکردیم که بساطمونو پهن کنیم اما این آبجی گوگولیه همسرجان پیشنهادات فرمودند که اونجا اصلا بدل نمیچسبه و باید بریم اونور چشمه که درهمون لحظات اولیه گذر از چشمه بیچاره باجناق خوشتیپه ُکه همون شوشوجان آبجی گوگولیه است افتاد توی آب و همین مسئله باعث شد که من ازاین امر خطیر بشدت اجتناب کنم و آخرسرهم مثل همیشه حرف آخر یعنی "چشم "مال خودخود خودم باشه و به هرمشقتی که هست بااین نقل مکان موافقت کنم و خودمو برسونم اونور آب.اونور آب بساطمونو پهن کردیم و همسرجان به اتفاق دوتا آبجیهای دیگش که سه تائی وقتی یه جاجمع میشن
.


ُمن و ابوزوجه جان هم بازم به کار آتیش موندیم
.

و بعدا تصمیم میگیره بره پیش یه استاد وتحت تعلیمات سخت قراربگیره
"..."واااااای مادر....








چه حالی میدم به خودم داری اعتماد به نفسو






آخه تنها همدمش بود.نکته قابل توجه اینکه اگر مرحوم شوهرشون یه کم آینده نگری بیشتری داشتند و عوض دو تا مثلا ۴تا همسر اختیار کرده بودن
انگار دنیا روسرم خراب شد الان هم هروقت میاد شعبه برای گرفتن مستمریش خیلی حالم میگیره وازخودم شرمنده میشم وبه غیرت خودمون یه احسنت میگمُ کمتر کسی در ایران هست که نام پرآوازه پدربزرگ این زن فلک زده رونشنیده باشه حتی کمتر کسی ممکنه دوره ابتدائی رو تموم کنه و نامش رو نشنیده باشه ُاین ُبزرگ مرد تاریخ ایران ُمبارزی که حداقل در تبریز خودمون کمتر خیابونی هست که نشانی ازاین شخصیت بزرگ به چشم نخوره ُاسم مدرسه ای ُمیدانی ُشعبه بانکی و یا حتی مجسمه ای.....یادمه یه بار یه جائی داشتیم تئاتر تمرین میکردیم موقع استراحت یه پامو گذاشته بودم رودیوار و لم داده بودم وسیگارمیکشیدم که سرایدار اونجا بهم گفت میدونی اینجا کجاست ؟گفتم نه به اون دقیقی ُفقط چیزهائی شنیدم ُگفت همین جائی که تو اینطور لم دادی فلانی (همون پدربزرگ اون خانوم)فلان معاهده رو امضاءکرده بود.نمیدونین چه حالی شدم تموم تنم لرزید...بعلت تقاضای این خانوم بسیار محترم از افشای اسامی معذورم.البته ناگفته نماند که تموم فک وفامیلشون تحصیلکرده و وضعشون توپ توپه اما چرا " احسان ذی القربی" رو ازیاد بردن ؟اله اعلم.





و طلسمو شکست.
برای خودش وهمسر گرامیش آرزوی خوشبختی میکنم و امیدوارم سالهای سال درکنار هم زندگی خوشی داشته باشندُالبته هنوز همسرشو نمیشناسم ووقتی ازش پرسیدم که آشناست یانه؟گفت نه آدمه شماها نمیشناسینش.






حالا برو تو 
















