
آسید رضا خیلی وقته که ندیدمتُ نه تو نه هیچ سیدرضای دیگه رو!!!!!!!!!بعضی وقتها دلم عجیب هواتو میکنه و دلتنگت میشم ُ هروقت که میبینم حقی داره ناحق میشه ُیا ناحقی داره جای حق میشینه یاد تو می افتم ُ دلم میخواد بازم پبشمون بودی و هوامونو داشتی و دلمون بهت گرم بود و حقمونو از دهن شیر و گرگ میستوندی!!!!!!!اما حیف که خیلی وقته نیستی!!!!!!!!!
آسید رضا همین چن وقت پیش یه راپورت خونه خراب کن برام رد کردن ُبازم جات خیلی خالی بود ُ آسید رضا حیف که نبودی که دادبزنم و بگم سید بیا که عمولیتو کشتن
که اگه بازم پشتم بهت گرم بود میزدم تو دهنشونو و حقمو میگرفتم ُراستی نکنه خودت هم دربدر حقت شدی که پیدات نیست ؟؟؟آسید رضا نبینم تنها مونده باشی تو گود و ....
آسید رضا چن وقت پیش "شمس الله حاجیلو"یه راپورتی رد میکنه که این "سید مهدی"مشتریای بانک رو میپرونه و "میرجمال بلندنظر"هم زیرشو امضاء میکنه و کارمون میکشه به ازمابهترون و تو یه چشم بهم زدن یه حکم برامون میزنن و تبعیدمون میکنن.....دنبال کارمونو میگیریم و پرونده رو به جریان میندازیم ُمیرن تحقیق ُهیچ مشتری پیدا نمیشه که این راپورتو تائید کنه ُاتفاقا همشون عکسشو تائید میکنن الا یه بنده خدائی که درست یه هفته قبل از اون راپورت یه وام از "شمس الله حاجیلو" گرفته بوده....مانمیگیم تبانی بوده ُاصلا هیچ اسمی هم نمیذاریم رو قضیه ُآقا اصلا ما بدیم ُ ما خائن ُما مشتری پرون ُما هرچی که دل قشنگت بخواد همون....اما دوتا آدم بالغ بگن وقتی از بین اونهمه آدم فقط یکی پیدا بشه که این گزارشه رو تائید بکنه درحالیکه قبلش از رئیس شعبه وام ستونده ُچی میگن به این قضیه؟؟؟؟؟هان ؟؟؟؟؟؟؟
بگذریم سید ُ مام خدائی داریم...
خیلی وقت پیش بودُجشنواره تئاتری سوره داشت افتتاح میشد ُاین آسید رضای مام نمیدونم مسئول چی بود اما خوب یادمه که همه چی افتاده بود گردنش و تموم هماهنگی هارو باید انجام میداد ُاز خوابگاه گرفته تا رفاه و خوردو خوراک مهمونا و....ساعت چهار بعدازظهر قرار بود گروه های شهرستانی برسن و هنوز هیچی تو خوابگاه سرجاش نبودُآسید رضا مارو فرستاد دنبال لحاف تشک ُمعرفیمون کرده بود به حاج آقا بخشایشی مسئول محترم نیروی انسانی تربیت معلمُ صب ساعت نه رفتیم پیش حاج آقا ُنبودن ُگفتن دوساعت دیگه بیا ُرفتیم دنبال بقیه کارا و ساعت یازده برگشتیم فرمودن حاج آقا جلسه دارن ُبازم رفتیم اما دل تو دلمون نبود ُچن ساعت بیشتر واسه رسیدن مهمونا فرصت نداشتیم ُیکی دو ساعت بعدش بازم رفتیم دفتر حاج آقا گفتن نماز جماعت تشریف دارن ُیه کم دلمون آروم شد فهمیدیم دیگه میشه گیرشون آورد ُرفتیم دم در نمازخونه و بین دو نماز پیغام دادیم به حاجی که ما واسه چه کاری اومدیم و چقدر هم عجله داریم ُازسنگ و چوب و درو دیوار جواب اومد از حاج آقا نیومد که نیومد.بازم منتظر شدیم تا نمازشون تموم شه و وقتی حاج آقا اومدن بیرون بدو بدو رفتیم جلوشون که عرض حال کنیم اصلا تحویلمون نگرفتن که نگرفتن....بازم ازرو نرفتم اصلا فک نمیکردم یه آدم نمازخون یه همچین شخصیتی داشته باشه ُبابا مردم دارن تو این سوزوسرما میان شهر ما ُاونوقت یه لحاف که سهله یه پتو هم ندارن برن زیرش یه کم گرم بشن ُقبلا هم باشما هماهنگی شده و قراره شما تامینش کنی انگار نه انگار؟؟؟؟؟حاج آقا دستی بر محاسنشون کشیدن و دور از چشم شیطون مارو مورد خطاب قرار دادن ُفرمودن" این چه وضعشه" ؟یه نیگا به سرتاپای خودمون انداختیم ببینیم خدای نکرده مورد اخلاقیی ُشرعیی ُخلاف عرفی ُمنکراتیی چیزی نداریم که این دیدگان غفلت زدمون چیزی ندیدن که ندیدن ُگفتیم حاج آقا مگه وضعمون چشه ؟فرمودن تو چجور نیروی سازمان تبلیغات هستی که اومدی تا نمازخونه و نمیای دو رکعت نماز بخونی؟؟؟؟اینجا بود که اون سیمهای معروف سیدیمون اتصال کرد و مجردم که بودیم و زن وبچه نداشتیم مثل حالا که زبونمون پیش هر کس و ناکسی کوتاه باشه و دیگه نفهمیدیم اونجا کجاست و حاج آقا کیه و ما کی هستیم!!!!گفتیم حاج آقا ماشنیدیم "عبادت بجز خدمت خلق نیست ...به تسبیح و سجاده ودلق نیست" تازه نماز یه مسئله شخصیه ُشما به چه حقی دارین تو ساعت اداری که باید درخدمت مردم باشین به کار شخصیتون میرسین؟حاج آقاهم تو اون جمعی که همگی داشتن مثل فیلمهای کابوئی این نمایش مارو تماشا میکردن و ازقرار معلوم هرگز سابقه نداشته که احدالناسی پیش حاج آقا چنین غلطهائی بکنه بازم یه نگاه عاقل اندر احمق بی همه چیز خدانشناس بی ایمون چی و چی بمون انداختن و صلاح ندیدن با ما دهن بدهن بشن ُاما بعدش یه راپورت خیلی خفن تری تنظیم فرمودن که این راپورت اخیر "شمس الله حاجیلو" پیش اون راپورته کشکم نمیتونه باشه....قضیه یه کم بیخ پیدا کرده بود که رسید بگوش همین آسید رضا....بقیشو نمیخوام حدس بزنین و خودم میگم....یه حالگیری اساسی از حاج آقا و گفته بود که مرتیکه بتو چه نمازمیخونه یا نمیخونه اصلا اون واسه یه کاردیگه اومده پیشت تو یه چیز دیگه داری میگی؟شاید غسل واجب داره که ادا نکرده تورو سنه نه؟؟؟؟؟؟؟؟و با پس گردنی لحاف تشک و بالشهارو گرفته بود و ....
بعد اون جشنواره آسید رضارو گاهگاهی میدیدم اما چن وقت بعدترش دیگه غیب شد که غیب شد ُیاشایدم ماغیب شدیم و خبرنداریم تااینکه همین دیروز داشتم وبگردی میکردم که تو وبلاگ تئاتر قطره -وبلاگ یکی از دوستان تئاتری خیلی خوبم آقای شهرام خدائی-اسم یکی از لینکهاش نظرمو جلب کردُ"ماغازا "که در ترکی بمعنی "مغازه" هست بنظرم جالب اومد رفتم ببینم که چه خبره اونجا دیدم نویسنده وبلاگ اسمش "سیدرضاعلوی"هستش . بااینکه مطمئن نبودم این سیدرضا همون "آسیدرضای "خودمون باشه اما یه کامنتی براش پروندم و ازش خواستم که اگه همون آسید رضاست بهم یه ندائی بده و امروز که داشتم کامنتامو چک میکردم دیدم بععععععععععععله آسید رضا رو پیدا کردم و اونهم چه پیدا کردنی ُ همون آسید رضائی که همیشه حامی برو بچه هابود و تااون بود کسی جرات نداشت به بچه ها تو بگه برام کامنت گذاشته بود که :
|
شنبه 29 فروردین1388 ساعت: 12:43 |
توسط:سید رضا علوی | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
سلام ------------------------------------------------------------------------- وقتی کامنتشو خوندم نمیدونستم باید گریه کنم یا بخندم حال عجیبی داشتم سیدرضائی رو که حتی فکر نمیکردم تو خوابم ببینمش پیدا کرده بودم ُازبس ذوخ مرگ شدم تصمیم گرفتم بکوری چشم "حاجیلو "و "بلندنظر"یه آپ قبل از موعدی بکنم و شمام بااین پدیده اعجاب انگیز قرن ُیه جانباز صدو خورده ای درصد که باهمه میجوشه و براش مهم نیست کی چه عقیده ای داره و چیکارست و با همهُ از منه بقول حاج آقاُ مرتد گرفته تا یه بسیجی فقط دوستی میکنه و دوستی و بازم دوستی و تو قاموسش هیچ لغت دیگه ای غیر ازمحبت و حمایت نیستُ آشنا بشین.باشد که رستگار گردین و اعمال واجبتونو بموقع ادا کنین .آسید رضا از طرف خودم وتموم نورچشمیائی که تو این وبلاگ رفت و اومد دارن بهت خوش آمدمیگیم و قدومت رو رو تخم چشامون میذاریم....خدائیش دیگه ولمون نکن به امون خدا و اقلا تو این دنیای مجازی بهمون سربزن.خییییییلی دوست داریم... خورده فرمایشات ۱)فکرنکنین این "میرجمال بلندنظر" و اون "شمس الله حاجیلو "واقعا اونقدر عددی شدن که تو هرپست یه چیزی دربارشون مینویسم ُنه فقط میخوام تا صدسال دیگه هرکدوم از نوه نتیجه هاشون اسمشونو تو موتورهای جستجو سرچ کردن برسن به این صفحاتی که تا قیام قیامت سرجاشه و اگه یه وقتی چیزائی از شهامت ها و رشادت ها و دلاوریهای بابا و بابابزرگشون شنیدن ُخام نشن و از اینور سکه شونم باخبر بشن...خب هر بچه امروزی دلش میخواد اسم بابا و بابابزرگشو تو موتورهای جستجو سرچ کنه و از افتخاراتشون باخبر بشه خورده فرمایشات ۲)جاتون خالی امروز یه جای خفنی ناهار خوردم که فک نکنم تا سالهای سال هوس اون غذا رو بکنم ُیه مرده همون لحظه از طویله یا گاوداری دراومده بود و بدون اینکه لباساشو عوض کنه امده بود نشسته بود تو غذاخوری و بو یگندش داشت به گریه مینداختتم. خورده فرمایشات ۳)از این ببعد تو بعضی از پستها که توکامنتدونی پست قبلش بعضی از نورچشمیان کامنتهای خییییییییلی جالب و بانمکی بذارن عین کامنتهاشونو (البته با اصلاح غلطهای تایپی احتمالی )براتون میذارم تا ازفیض عقب نمونین....کامنتهای انتخابی پست قبل:
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||

البته وقتی چشمش را میبنده شبیه من میشه
یا "شمس الله حاجیلو"
خراب است ابدا تصور نفرمائید که خدای ناکرده میخواهد بگوید طرف مادر قح...ه است بلکه شاید منظورش اینبوده باشد که احیانا یا ترکیبات مولکولیشان معیوب میباشد و یا ذاتا مولکولهایشان خراب استُ که درهرکدام ازاین حالات میتوان تدابیر خاصی اندیشید که چون خارج ازمبحث رساله ما میباشد از توضیح این تدابیر صرفنظر مینمائیم و بهمان هندوانه خود میپردازیم که هم حالش بیشتر است و هم رستگارمیشویم انشاءالله.حال خیلی گذرا میگوئیم که اگر میخواهی دقیق معنی این جنس خوب و بدرا در دوسوت کوتاه
بدان و آگاه باش که میشنویم اما باورنمیکنیم.

آخه واسه دهات هم ورودیه میگیرن؟؟؟؟؟بازم بگذریم ُچون اونقدر مشتاق دیدنش بودیم که بی هیچ چک و چونه ای مبالغ مربوطه را پرداخت نمودیم و بالاخره وارد دهکده شدیم.خیلی خوشحال بودم چون اولا بعد چن مدت مادر جان رو آورده بودیم گردش
و الحمدلله حالش خیلی بهتر شده ُهرچند آثار خیلی خفیف بیماری هنوز باقی هستش اما امیدوارم که هرچه زودتر این علائم هم برطرف بشن و زندگی عادی و سالم خودشو دوباره ازسر بگیرهُ آدم خیلی دلش کباب میشه وقتی از کلی چیزهای خوشمزه پرهیز داره و دائما باترس و ضعف داره راه میره و ...اما مورد دوم که باعث شده بود خیلی برای دیدن اونجا مشتاق باشم خاطراتی بود که باهمسرجان در دوران نامزدی داشتیم و میخواستیم که یه تجدید خاطراتی بکنیم ُاززمانیکه ما دوتائی اومده بودیم خیلی عوض شده بود ُاونموقع دریغ از یه مسافرخونه کوچیک که بتونیم یه روزی باهمسرجان خلوت کنیم ُالان یه هتل خیلی خوخشل ساخته بودن و چن تا مهمونسرای کوچیک و حتی سوئیت هم اجاره میدادن ُالبته همسرجان میگفت اونموقع هم این مهمونسراهای کوچیک بودن ولی چون تو محو جمال دلبر شده بودی و نئشه اولین دستپختش بودی
ندیدی این چیزارو ولی من بشدت تکذیب میکنم و معتقدم که درتمامی شئونات زندگی هوشیاری کامل خودم رو حفظ کردم و این وصله ها به حاجیت چی؟نمیچسبه
و وقتی رسیدیم پس از یک دره نوردی جانانه یه جائی پیداکردیم که بساطمونو پهن کنیم اما این آبجی گوگولیه همسرجان پیشنهادات فرمودند که اونجا اصلا بدل نمیچسبه و باید بریم اونور چشمه که درهمون لحظات اولیه گذر از چشمه بیچاره باجناق خوشتیپه ُکه همون شوشوجان آبجی گوگولیه است افتاد توی آب و همین مسئله باعث شد که من ازاین امر خطیر بشدت اجتناب کنم و آخرسرهم مثل همیشه حرف آخر یعنی "چشم "مال خودخود خودم باشه و به هرمشقتی که هست بااین نقل مکان موافقت کنم و خودمو برسونم اونور آب.اونور آب بساطمونو پهن کردیم و همسرجان به اتفاق دوتا آبجیهای دیگش که سه تائی وقتی یه جاجمع میشن
.


ُمن و ابوزوجه جان هم بازم به کار آتیش موندیم
.
ولي حيفم مياد با عكسي كه توي قسمت معرفي گذاشتم عوضش
چون اين ميمونه خودش كلي ماجرا و خاطره داره و مهمتر اينكه
ويا موقع شام چهار تا پياز درشت بخوره و وقتي نميتونم از بوي پياز بخوابم هي بهم تلقين كنه كه حتما ، مغزم عيب پيدا كرده و خيال ميكنم كه بوي پياز مياد وحتي نام علمي اين بيماري رو هم برام توضيح بده و تا نصفه هاي شب كلاس پزشكي برام بذاره ،ويا وقتي كه يه چيز خيلي باارزشمو خراب ميكنه و ميندازه تو سطل اشغال چطور خودشو بزنه به اون راه و ساعتها باهام دنبالش بگرده و آخر سر خودمو متهم كنه به آلزايمر واينكه نميتونم از وسايلم مواظبت كنم و...