
وقتی داشتم از کلینیک خارج می شدم از آقای اسکوئی پرسیدم هیچ راهی غیر از قطع کردن نیست؟گفت : چرا یک راه واونهم معجزه. با خودم گفتم اگه قرارباشه یکبار در زندگی شاهد معجزه باشم ُُُُ اونهم همین یکدفعه خواهد بود. اونشب خودمو باهرزحمتي بود رسوندم خونه و بچه هاروهم مرخص كردم و گفتم ميخوام خلوت كنم ،و امشب يكي از دو شفارو ميگيرم،وقتي رسيدم خونه باز ديدن چشمان نگران مادر ،پدر و خواهرام انرژي جديدي بهم دادو با خودم تصميم گرفتم هرجوري هست شفامو بگيرم.حسابي با خداي خودم خلوت كردم ،تانزديكاي صبح فقط اشك ريختم والتماس كردم ،قسمش دادم به مولا ،به خون حسين ،به آقا ابوالفضل ،به جده ام زهرا وازش خواستم كه اگه تو اين دنيا پزشكي هست كه بتونه كاري برام بكنه نشونم بده وگرنه راحتم كنه و ديگه از اين دكتر به اون دكتر رفتن خلاص بشم و آخراي شب بود كه خوابم گرفت.
***
صبح بازم تلفنهاي تكراري و احوالپرسيا و نگرانيهاي بچه هاي محل وبقيه روزمرگيها از نوع شروع شد،اما اين وسط يكي از دوستاي خواهرم تلفني آدرس يه پزشك گياهي رو داد وگفت كه كارش واقعا درسته و اكثر بيماريهاي صعب العلاج رو تونسته درمان كنه ،نمونه اش هم بچه هاي خودش بودن كه به نوعي بيماري خيلي مرموز خوني مبتلا بودن،اولش كه اين حرفو شنيدم اهميتي ندادم ،با خودم گفتم اينهمه پزشك ومتخصص وپرفسور ايراني وخارجي نتونستن كاري بكنن اونوقت با گاوزبون و پونه چيكار ميخوام بكنم؟اما دراوج نااميدي يكمرتبه ياد عهدي افتادم كه با خدابسته بودم وگفتم شايد اينجوري خواسته دري رو بروم بازكنه،با خوشحالي وداد وبيداد نادرجون رو صداش كردم كه داشت ناودون خونشونو درست ميكرد ،اومد پائين وگفت چيه چه خبره؟گفتم يه دكتر پيداكردم فكر كنم انشائالله كار خودشه زود حاضر شين بريم پيشش،از ديدن قيافه نااميدش متوجه شدم كه همچين بدلش ننشسته،گفت داش متي اينقدر دست دست نكن كارداره بيخ پيدا ميكنه اگه همين اول بدي انگشتتو قطع كنن شايد انشالله جلوي پيشرفتش گرفته بشه ،وگرنه كارمون مشكل ميشه ها.گفتم خوب حرفي نيست ،اما الان كه نه دكتري هست نه بيمارستاني ُ بريم حداقل حرفاشو بشنويم اگه بدلمون ننشست دوروز ديگه كه تعطيلات تموم ميشن ،ميديم قطعش ميكنن،ديدم كمي قانع شد اما گفت كه ماشين دست احدجونيه و بايد تا افطار صبر كنم كه برگرده.
***
بعد افطار ُاحدجونی خسته وعصبانی اومد پیشم وهمون حرفهای نادر رو تکرار کرد منم باز همون جوابها رو بهش دادم ودرحالی که می دیدم همچین قانع نشده حاضر شدم وبه هرزحمتی بود راه افتادیم.توراه همش غر می زد و می گفت سیدجون این بابا اگه واقعا" کارش درست بود که الان اینجا نبود خیلی وقت پیش کشورهای بزرگ شکارش کرده بودندو من سعی می کردم با توضیح ماجرای دیشب قانعش کنمُ می گقت: خوب اگه خدا بخواد شفات بده چه نیازی به این بابا هست؟ خودش شفاتو میدهُ اما من همیشه به وجود یک سبب واینکه دنیا دارالاسباب هست ایمان داشتم ومی دونستم گاهی وقتها خدا برای رساندن لطف و مرحمتش حتما" یک وسیله ای رو واسطه قرار میدهُ درحالی که بحث می کردیم کم کم به ادرس موردنظرمون نزدیکتر می شدیم و هرچه نزدیکتر می شدیم غرزدنهای احدجونی بیشتر می شد چون واقعا" اون آدرس در یکی از پایین ترین محلات شهر قرار داشت و درست کنار کوه بود.توی اون تاریکی شب با اینکه هرگز به اون قسمت از شهر نرفته بودیم وهیچ آشنایی نداشتیم اما انگار یک دست غیبی مارو تا جلوی در دکترگیاهی راهنمایی میکرد وخیلی راحت تونستیم خونه شون رو پیدا کنیم.در زدیمُ یکمرد خیلی مسن با لباسهای خیلی ساده اومد دم درُ ووقتی جریان رو بهش گفتیم اومد بیرون و مارو به طرف مطبش راهنمایی کرد ُ مطبی که درواقع پارکینگ خونه بغلی بود.رفتیم توُ سعی میکردم هیچ اطلاعاتی بهش ندم تا ببینم تشخیص خودش چیه. یکی از پاهامو که دورش رو بایک روسری پشمی بسته بودم (چون جوراب نمی تونستم بپوشم)بهش نشون دادم.شروع کرد به معاینه کردن وبهم گفت آقا سید متاسفانه باید بگم فقط این انگشتت مریض نیست بلکه هر ده تا انگشتت بیمارن ُ احدجونی که تا اون موقع بی تفاوت وکمی هم با عصبانیت نشسته بود از شنیدن اینکه بدون معاینه ودیدن اون یکی پام از حالش خبر میداد کمی جابه جا شدُ هرچی مدارک و ازمایش و عکس رادیولوژی داشتم با خودم برده بودمُ گفتم: حاج آقا میخوای مدارکمو نشونت بدم؟ خندید وگفت: نه سید نمیخوام من خودم دونه به دونه بهت میگم که تواون مدارک چی هستشُ بعد در اوج حیرت و ناباوری ما مثلا" داخل چشمم رو نگاه میکرد ومی گفت: تو فلان چیزت زیادیهُ نبضمو می گرفت ومی گفت :رماتیسم داری واز این قبیلُ که تمامی حرفاش قبلا" با ازمایشات مختلف بهم ثابت شده بود. ازم پرسید پزشکها بهت چی گفتن؟ منم دوباره به خاطر اینکه اطلاعات زیادی بهش نداده باشم و بخوام بیشتر محکش بزنم ُ گفتم: هر کدوم یه چیزی میگن. گفت: نگفتن که قطعش کنین؟ گفتم:چرا .گفت: اصلا"نباید این کارو بکنی که انشاءالله وبه امید خدا بهت دارو میدم و خوب میشی فقط باید تحمل داشته باشی ُ بعدش از داروهایی که خودش درست کرده بود بهم داد وگفت: هروقت اینارو استفاده میکنی بگو الله ُ محمدُ علیُ فاطمه ُ حسن وحسین ُ از اینکه به یه همچین ادم معتقدی برخورده بودم خیلی امیدوار شدم .اشکم دراومده بودُ حرفاش خیلی به دلمون نشسته بود ومطمئن شدم اینجا همون دریه که منتظرش بودم.
***
وقتی رسیدیم خونه و ماجرا رو تعریف کردیم همه بهت زده شده بودند وکمی امیدوار ُ اما من کاملا" امیدوار بودم و با شادی اونشب رو به صبح رسوندم تا داروهاش رو استفاده کنم چون گفته بود این داروها سوزش پامو بیشتر خواهد کرد. صبح که دارو رو به پاهام زدم از فرط سوزش ودرد نزدیک بود نفسم قطع بشه ُ منکه تا اون موقع همیشه ساکت بودم وهیچ به روی خودم نمی اوردم دیگه داشتم علنا" عربده می کشیدم ُ بالاخره احد ونادر مجبورشدند کولم کنند و ببرنم پیش حاجی یا همون بابالار خودمون. وقتی بابالار منو دید لبخندی زد و گفت: منکه بهت گفته بودم باید خیلی تحمل داشته باشی ُ بهت قول میدم اگه صبرکنی حتما" خوب میشی و اینو بدون که در هیچ نقطه این کره خاکی برای این بیماری دارو درست نکردندُ وقتی که دیدمش باز قوت قلب دوباره ای بدست اوردم حتی دیگه احد و نادر هم بهش یقین پیداکرده بودندُ برگشتیم و مداوا رو ادامه دادیم ُ همون طور که گفته بود به مرور پاهام ورم کرد و پسرخاله با دیدن اینکه پاهام سه چهاربرابر اندازه معمولی شدن ُ همش نگران بود و غر می زدومی گفت :این داروها باعث شدن پاهات عفونت کنه ونباید خودتو دست یه همچین کسی میسپردیُ یکی از خواهرهام هم خیلی نگران بود وهمش اصرار داشتند که مداوای اونو تعطیل کنم و پیش پزشک متخصص برمُ بعضی از دوستهام از تهران باهام تماس می گرفتند ومی گفتند بیا ببریمت بیمارستان سپاه که خیلی مجهزه و پزشکهای خیلی خوبی دارهُ بعضی ها میگفتند باید بری خارج اما من همچنان هم در مقابل بیماری مقاومت میکردم وهم درمقابل این غرزدنها چون واقعا" از ته دل به این درمان ایمان داشتم وکوچکترین ترس وتردیدی رو به خودم راه نمی دادم .
***
یه شب وقتی که نشسته بودم وعذاب می کشیدم ُ یکمرتبه یاد یک جریانی افتادمُ چند وقت پیش یه مبلغ زیادی رو به طرز خیلی مشکوکی گم کرده بودم و این موضوع برام معما شده بودُ رفته بودم پیش دوست درویشم حسنُ بعد از کلی خواهش تمنا نتونستم جوابی ازش بگیرمُ فقط دستشو گذاشت روی پام و گفت: سید اگه امروز نتونی از این پول دل بکنی فردا که دست گذاشتن روی این پات تا ازت بگیرن خیلی برات درداور خواهد بود. همين كه ياد اون خاطره افتادم مثل برق گرفته ها شدم به بچه ها گفتم زود حاضر شين تا بريم يه جايي ، اونهام كه مثل هر شب خونه ما بودند طبق معمول ورق بازي رو تعطيل كردند و شال وكلاه كرديم و راه افتاديم.
وقتي رسيديم پيش حسن از ديدن اونهمه ادم كه منو تو بغلشون برده بودند خيلي جا خورد واز ديدن وضعم خيلي ناراحت شد اما باز بهم گفت كه چرا اينهمه ناشكري ميكنم و امانتي رو كه خدا بهم داده نميخوام بهش برگردونم .گفت: بايد اينو ياد بگيرم كه هرچه از دوست رسد نيكوست وبايد شكرشو به جا بيارم بعدشم گفت بلندشيم برگرديم تا خلوتي بكنه و اگه خبري بود بهمون بگه ، كه فرداي همون روز توسط يكي از بچه ها چندتكه قند برام فرستاده بود وپيغام داده بود كه هرماه يكي از اون قندهاروبخورم وهروقت قندها تموم شد حالم هم خوب ميشه.قندهاروکه شمردم دیدم پنج ماه بعد یعنی تقریبا" اواخر خرداد ۷۸ یا اواسط تیر همون سال میافتهُ بااینکه قبل ازاون هم مطمئن بودم که حتما" خوب میشم اما از شدت درد به این درواون در میزدم ودنبال راهی بودم که این اتفاق هرچه زودتر بیافتهُ وقتی این خبر رو شنیدم باز لبولوچه ام اویزون شد اما فرهاد (پیرسلطان) که این خبر رو برام آورده بود مذمتم کرد که چرا شکر نمی کنم که نگفتن شش سال بعد واز این ناراحتم که چرا پنج ماه بعد خوب میشم.از خودم وخدا شرمنده شدم وخیلی زود از ناشکری که کرده بودم توبه کردم وتصمیم گرفتم بعد از اون هرچی که نصیبم کنه فقط شکرشو به جا بیارم. چند وقت بعد اون ماجرا بود که بایک درمانگر اشنا شدم و ایشون آدرس استادشون رو بهم دادند ُاستادشون آقای رهبرزاده ساکن تهران بودند ومن موندم که چطوری برم پیشش ُ به مهندس صفری بیخیال خودمون زنگ زدم وگفتم که فردا میام تهران .اولش خوشحال شد چون فکر میکرد میخوام برم بیمارستان سپاه اما وقتی فهمید به چه منظوری میخوام برم شروع کرد به غر زدن: باباجون ما میگیم بیا دکتر توداری درخت میخوری (اینم تعبیر طب گیاهی از دیدگاه مهندس صفری) ما میگیم بیا تهران بریم پیش متخصص تو میگی یه فالگیر پیدا کردم تو تهرانُ منکه عمرا" نمیام دنبالت. به هر تقدیر فردا صبح تهران بودم ودیدم همون طور که انتظارشو داشتم مهندس اومده بود دنبالمُ حالا دیگه به خاطر اینکه زیاد طولانیش نکنم صرف نظر میکنم از اتفاقاتی که در تهران افتادُ از تصادفی که صبح اول وقتی مهندس با یه دخترخانم راننده پراید داشت و یا غرزدنهاش و یا از اینکه بعد از دیدن
اقای رهبرزاده توکلاسهاش ثبت نام کرد ُ همین قدر بگم که ایشون هم همون حدودای خرداد وتیر رو مژده دادند .وقتی برگشتم باجدیت وانرژی مضاعف دستورات بابالار رو اجرا کردم تا اینکه در روز موعود یعنی اواسط تیرماه همون روزی که دانشجوها ریخته بودند تو خیابونا تکه کبود شده انگشتم جدا شد و وقتی با بابالار تلفنی صحبت کردم گفت که هرچه زودتر باید برم پیشش تا روش مرهم بذارهُ وبااون وضع خیابونها انگارکه تو حکومت نظامی المان نازی داشتیم می رفتیم .به هرزحمتی بود خودمون رو رسوندیم و آخرین مرهم رو بهم داد.ازاون روز به بعد دیگه میتونستم با عصا راه برم تا اینکه تویه روز بارونی که بارون بشدت میبارید مجبور شدم عصاروهم بیخیال بشم وبدو بدو خودمو برسونم به خونه همین بود که ازاون روز عصاروهم گذاشتم کنار وبعدها درکلاسهای انرژی درمانی استاد دلدار شرکت کردم وریکی گرفتم ومطالعات رشته های مختلف طب سنتی رو شروع کردمُ بهترین کتابی که دراین مورد دستم رسید کتاب نجات ازمرگ مصنوعی نوشته مرحوم سقاباشی بودکه به توصیه بابالار گرفتمش.والان هرروز هزار بار شکرمیکنم که خداوند سلامتی دوباره رو بهم برگردوند.
خورده فرمایشات۱:قرار بود بقیه ماجرارو شب نوزدهم بذارمُ نه اینکه فکرکنین هفت ماهه بدنیا اومدم
فقط دیدم حیفه قبل از شب قدر یه یاد آوری بهمون نشه که این شب چه شبیه.
خورده فرمایشات ۲:قبل از بهبود کاملم خواهرم از خانوم آسیابی که علم استفتا واستخاره از قرآن رو در خواب یاد گرفتهُ خواسته بود که نظری به احوالم داشته باشه ُدراوج حیرت ما این جمله اومده بود"سید مهدی شب نوزدهم شفاش رو گرفته و دیگه ازهیچ دری دنبال حواله نباشه"
خورده فرمایشات ۳:اگه تو این شبا حالی بهتون دست داد مارم فراموش نکنین.
خورده فرمایشات ۴:خیلیها هستن که تو این شبا محتاج دعاهستن مخصوصایکی از دوستان وبلاگیمون خانم نیکدل که برای دوتا ازدوستاشون که توموردارن التماس دعاکردن ُاونارم یاد کنین.



که نمیدونن چیکار باید بکنن.

حالا برو تو 