تبليغاتX
به منزل شخصی amo خوش آمدید

به منزل شخصی amo خوش آمدید

داستانسراي عمولي سایتی برای همه چیز(ادبیات ، داستان ، روانشناسی ،متافیزیک و ....)

وقتی داشتم از کلینیک خارج می شدم از آقای اسکوئی پرسیدم هیچ راهی غیر از قطع کردن نیست؟گفت : چرا یک راه واونهم معجزه. با خودم گفتم اگه قرارباشه یکبار در زندگی شاهد معجزه باشم ُُُُ اونهم همین یکدفعه خواهد بود. اونشب خودمو باهرزحمتي بود رسوندم خونه و بچه هاروهم مرخص كردم و گفتم ميخوام خلوت كنم ،و امشب يكي از دو شفارو ميگيرم،وقتي رسيدم خونه باز ديدن چشمان نگران مادر ،پدر و خواهرام انرژي جديدي بهم دادو با خودم تصميم گرفتم هرجوري هست شفامو بگيرم.حسابي با خداي خودم خلوت كردم ،تانزديكاي صبح فقط اشك ريختم والتماس كردم ،قسمش دادم به مولا ،به خون حسين ،به آقا ابوالفضل ،به جده ام زهرا وازش خواستم كه اگه تو اين دنيا پزشكي هست كه بتونه كاري برام بكنه نشونم بده وگرنه راحتم كنه و ديگه از اين دكتر به اون دكتر رفتن خلاص بشم و آخراي شب بود كه خوابم گرفت.

***

صبح بازم تلفنهاي تكراري و احوالپرسيا و نگرانيهاي بچه هاي محل وبقيه روزمرگيها از نوع شروع شد،اما اين وسط يكي از دوستاي خواهرم تلفني آدرس يه پزشك گياهي رو داد وگفت كه كارش واقعا درسته و اكثر بيماريهاي صعب العلاج رو تونسته درمان كنه ،نمونه اش هم بچه هاي خودش بودن كه به نوعي بيماري خيلي مرموز خوني مبتلا بودن،اولش كه اين حرفو شنيدم اهميتي ندادم ،با خودم گفتم اينهمه پزشك ومتخصص وپرفسور ايراني وخارجي نتونستن كاري بكنن اونوقت با گاوزبون و پونه چيكار ميخوام بكنم؟اما دراوج نااميدي يكمرتبه ياد عهدي افتادم كه با خدابسته بودم وگفتم شايد اينجوري خواسته دري رو بروم بازكنه،با خوشحالي وداد وبيداد نادرجون رو صداش كردم كه داشت ناودون خونشونو درست ميكرد ،اومد پائين وگفت چيه چه خبره؟گفتم يه دكتر پيداكردم فكر كنم انشائالله كار خودشه زود حاضر شين بريم پيشش،از ديدن قيافه نااميدش متوجه شدم كه همچين بدلش ننشسته،گفت داش متي اينقدر دست دست نكن كارداره بيخ پيدا ميكنه اگه همين اول بدي انگشتتو قطع كنن شايد انشالله جلوي پيشرفتش گرفته بشه ،وگرنه كارمون مشكل ميشه ها.گفتم خوب حرفي نيست ،اما الان كه نه دكتري هست نه بيمارستاني ُ بريم حداقل حرفاشو بشنويم اگه بدلمون ننشست دوروز ديگه كه تعطيلات تموم ميشن ،ميديم قطعش ميكنن،ديدم كمي قانع شد اما گفت كه ماشين دست احدجونيه و بايد تا افطار صبر كنم كه برگرده.

***

بعد افطار ُاحدجونی خسته وعصبانی اومد پیشم وهمون حرفهای نادر رو تکرار کرد منم باز همون جوابها رو بهش دادم ودرحالی که می دیدم همچین قانع نشده حاضر شدم وبه هرزحمتی بود راه افتادیم.توراه همش غر می زد و می گفت سیدجون این بابا اگه واقعا" کارش درست بود که الان اینجا نبود خیلی وقت پیش کشورهای بزرگ شکارش کرده بودندو من سعی می کردم با توضیح ماجرای دیشب قانعش کنمُ می گقت: خوب اگه خدا بخواد شفات بده چه نیازی به این بابا هست؟ خودش شفاتو میدهُ اما من همیشه به وجود یک سبب واینکه دنیا دارالاسباب هست ایمان داشتم ومی دونستم گاهی وقتها خدا برای رساندن لطف و مرحمتش حتما" یک وسیله ای رو واسطه قرار میدهُ درحالی که بحث می کردیم کم کم به ادرس موردنظرمون نزدیکتر می شدیم و هرچه نزدیکتر می شدیم غرزدنهای احدجونی بیشتر می شد چون واقعا" اون آدرس در یکی از پایین ترین محلات شهر قرار داشت و درست کنار کوه بود.توی اون تاریکی شب با اینکه هرگز به اون قسمت از شهر نرفته بودیم وهیچ آشنایی نداشتیم اما انگار یک دست غیبی مارو تا جلوی در دکترگیاهی راهنمایی میکرد وخیلی راحت تونستیم خونه شون رو پیدا کنیم.در زدیمُ یکمرد خیلی مسن با لباسهای خیلی ساده اومد دم درُ ووقتی جریان رو بهش گفتیم اومد بیرون و مارو به طرف مطبش راهنمایی کرد ُ مطبی که درواقع پارکینگ خونه بغلی بود.رفتیم توُ سعی میکردم هیچ اطلاعاتی بهش ندم تا ببینم تشخیص خودش چیه. یکی از پاهامو که دورش رو بایک روسری پشمی بسته بودم (چون جوراب نمی تونستم بپوشم)بهش نشون دادم.شروع کرد به معاینه کردن وبهم گفت آقا سید متاسفانه باید بگم فقط این انگشتت مریض نیست بلکه هر ده تا انگشتت بیمارن ُ احدجونی که تا اون موقع بی تفاوت وکمی هم با عصبانیت نشسته بود از شنیدن اینکه بدون معاینه ودیدن اون یکی پام از حالش خبر میداد کمی جابه جا شدُ هرچی مدارک و ازمایش و عکس رادیولوژی داشتم با خودم برده بودمُ گفتم: حاج آقا میخوای مدارکمو نشونت بدم؟ خندید وگفت: نه سید نمیخوام من خودم دونه به دونه بهت میگم که تواون مدارک چی هستشُ بعد در اوج حیرت و ناباوری ما مثلا" داخل چشمم رو نگاه میکرد ومی گفت: تو فلان چیزت زیادیهُ نبضمو می گرفت ومی گفت :رماتیسم داری واز این قبیلُ که تمامی حرفاش قبلا" با ازمایشات مختلف بهم ثابت شده بود. ازم پرسید پزشکها بهت چی گفتن؟ منم دوباره به خاطر اینکه اطلاعات زیادی بهش نداده باشم و بخوام بیشتر محکش بزنم ُ گفتم: هر کدوم یه چیزی میگن. گفت: نگفتن که قطعش کنین؟ گفتم:چرا .گفت: اصلا"نباید این کارو بکنی که انشاءالله وبه امید خدا بهت دارو میدم و خوب میشی فقط باید تحمل داشته باشی ُ بعدش از داروهایی که خودش درست کرده بود بهم داد وگفت: هروقت اینارو استفاده میکنی بگو الله ُ محمدُ علیُ فاطمه ُ حسن وحسین ُ از اینکه به یه همچین ادم معتقدی برخورده بودم خیلی امیدوار شدم .اشکم دراومده بودُ حرفاش خیلی به دلمون نشسته بود ومطمئن شدم اینجا همون دریه که منتظرش بودم.

***

وقتی رسیدیم خونه و ماجرا رو تعریف کردیم همه بهت زده شده بودند وکمی امیدوار ُ اما من کاملا" امیدوار بودم و با شادی اونشب رو به صبح رسوندم تا داروهاش رو استفاده کنم چون گفته بود این داروها سوزش پامو بیشتر خواهد کرد. صبح که دارو رو به پاهام زدم از فرط سوزش ودرد نزدیک بود نفسم قطع بشه ُ منکه تا اون موقع همیشه ساکت بودم وهیچ به روی خودم نمی اوردم دیگه داشتم علنا" عربده می کشیدم ُ بالاخره احد ونادر مجبورشدند کولم کنند و ببرنم پیش حاجی یا همون بابالار خودمون. وقتی بابالار منو دید لبخندی زد و گفت: منکه بهت گفته بودم باید خیلی تحمل داشته باشی ُ بهت قول میدم اگه صبرکنی حتما" خوب میشی و اینو بدون که در هیچ نقطه این کره خاکی برای این بیماری دارو درست نکردندُ وقتی که دیدمش باز قوت قلب دوباره ای بدست اوردم حتی دیگه احد و نادر هم بهش یقین پیداکرده بودندُ برگشتیم و مداوا رو ادامه دادیم ُ همون طور که گفته بود به مرور پاهام ورم کرد و پسرخاله با دیدن اینکه پاهام سه چهاربرابر اندازه معمولی شدن ُ همش نگران بود و غر می زدومی گفت :این داروها باعث شدن پاهات عفونت کنه ونباید خودتو دست یه همچین کسی میسپردیُ یکی از خواهرهام هم خیلی نگران بود وهمش اصرار داشتند که مداوای اونو تعطیل کنم و پیش پزشک متخصص برمُ بعضی از دوستهام از تهران باهام تماس می گرفتند ومی گفتند بیا ببریمت بیمارستان سپاه که خیلی مجهزه و پزشکهای خیلی خوبی دارهُ بعضی ها میگفتند باید بری خارج اما من همچنان هم در مقابل بیماری مقاومت میکردم وهم درمقابل این غرزدنها چون واقعا" از ته دل به این درمان ایمان داشتم وکوچکترین ترس وتردیدی رو به خودم راه نمی دادم .

***

یه شب وقتی که نشسته بودم وعذاب می کشیدم ُ یکمرتبه یاد یک جریانی افتادمُ چند وقت پیش یه مبلغ زیادی رو به طرز خیلی مشکوکی گم کرده بودم و این موضوع برام معما شده بودُ رفته بودم پیش دوست درویشم حسنُ بعد از کلی خواهش تمنا نتونستم جوابی ازش بگیرمُ فقط دستشو گذاشت روی پام و گفت: سید اگه امروز نتونی از این پول دل بکنی فردا که دست گذاشتن روی این پات تا ازت بگیرن خیلی برات درداور خواهد بود. همين كه ياد اون خاطره افتادم مثل برق گرفته ها شدم به بچه ها گفتم زود حاضر شين تا بريم يه جايي ، اونهام كه مثل هر شب خونه ما بودند طبق معمول ورق بازي رو تعطيل كردند و شال وكلاه كرديم و راه افتاديم.

وقتي رسيديم پيش حسن از ديدن اونهمه ادم كه منو تو بغلشون برده بودند خيلي جا خورد واز ديدن وضعم خيلي ناراحت شد اما باز بهم گفت كه چرا اينهمه ناشكري ميكنم و امانتي رو كه خدا بهم داده نميخوام بهش برگردونم .گفت: بايد اينو ياد بگيرم كه هرچه از دوست رسد نيكوست وبايد شكرشو به جا بيارم بعدشم گفت بلندشيم برگرديم تا خلوتي بكنه و اگه خبري بود بهمون بگه ، كه فرداي همون روز توسط يكي از بچه ها چندتكه قند برام فرستاده بود وپيغام داده بود كه هرماه يكي از اون قندهاروبخورم وهروقت قندها تموم شد حالم هم خوب ميشه.قندهاروکه شمردم دیدم پنج ماه بعد یعنی تقریبا" اواخر خرداد ۷۸ یا اواسط تیر همون سال میافتهُ بااینکه قبل ازاون هم مطمئن بودم که حتما" خوب میشم اما از شدت درد به این درواون در میزدم ودنبال راهی بودم که این اتفاق هرچه زودتر بیافتهُ وقتی این خبر رو شنیدم باز لبولوچه ام اویزون شد اما فرهاد (پیرسلطان) که این خبر رو برام آورده بود مذمتم کرد که چرا شکر نمی کنم که نگفتن شش سال بعد واز این ناراحتم که چرا پنج ماه بعد خوب میشم.از خودم وخدا شرمنده شدم وخیلی زود از ناشکری که کرده بودم توبه کردم وتصمیم گرفتم بعد از اون هرچی که نصیبم کنه فقط شکرشو به جا بیارم. چند وقت بعد اون ماجرا بود که بایک درمانگر اشنا شدم و ایشون آدرس استادشون رو بهم دادند ُاستادشون آقای رهبرزاده ساکن تهران بودند ومن موندم که چطوری برم پیشش ُ به مهندس صفری بیخیال خودمون زنگ زدم وگفتم که فردا میام تهران .اولش خوشحال شد چون فکر میکرد میخوام برم بیمارستان سپاه اما وقتی فهمید به چه منظوری میخوام برم شروع کرد به غر زدن: باباجون ما میگیم بیا دکتر توداری درخت میخوری (اینم تعبیر طب گیاهی از دیدگاه مهندس صفری) ما میگیم بیا تهران بریم پیش متخصص تو میگی یه فالگیر پیدا کردم تو تهرانُ منکه عمرا" نمیام دنبالت. به هر تقدیر فردا صبح تهران بودم ودیدم همون طور که انتظارشو داشتم مهندس اومده بود دنبالمُ حالا دیگه به خاطر اینکه زیاد طولانیش نکنم صرف نظر میکنم از اتفاقاتی که در تهران افتادُ از تصادفی که صبح اول وقتی مهندس با یه دخترخانم راننده پراید داشت و یا غرزدنهاش و یا از اینکه بعد از دیدن
اقای رهبرزاده توکلاسهاش ثبت نام کرد ُ همین قدر بگم که ایشون هم همون حدودای خرداد وتیر رو مژده دادند .وقتی برگشتم باجدیت وانرژی مضاعف دستورات بابالار رو اجرا کردم تا اینکه در روز موعود یعنی اواسط تیرماه همون روزی که دانشجوها ریخته بودند تو خیابونا تکه کبود شده انگشتم جدا شد و وقتی با بابالار تلفنی صحبت کردم گفت که هرچه زودتر باید برم پیشش تا روش مرهم بذارهُ وبااون  وضع خیابونها انگارکه تو حکومت نظامی المان نازی داشتیم می رفتیم .به هرزحمتی بود خودمون رو رسوندیم و آخرین مرهم رو بهم داد.ازاون روز به بعد دیگه میتونستم با عصا راه برم تا اینکه تویه روز بارونی که بارون بشدت میبارید مجبور شدم عصاروهم بیخیال بشم وبدو بدو خودمو برسونم به خونه همین بود که ازاون روز عصاروهم گذاشتم کنار وبعدها درکلاسهای انرژی درمانی استاد دلدار شرکت کردم وریکی گرفتم ومطالعات رشته های مختلف طب سنتی رو شروع کردمُ بهترین کتابی که دراین مورد دستم رسید کتاب نجات ازمرگ مصنوعی نوشته مرحوم سقاباشی بودکه به توصیه بابالار گرفتمش.والان هرروز هزار بار شکرمیکنم که خداوند سلامتی دوباره رو بهم برگردوند. 

خورده فرمایشات۱:قرار بود بقیه ماجرارو شب نوزدهم بذارمُ نه اینکه فکرکنین هفت ماهه بدنیا اومدمفقط دیدم حیفه قبل از شب قدر یه یاد آوری بهمون نشه که این شب چه شبیه.

خورده فرمایشات ۲:قبل از بهبود کاملم خواهرم از خانوم آسیابی که علم استفتا واستخاره از قرآن رو در خواب یاد گرفتهُ خواسته بود که نظری به احوالم داشته باشه ُدراوج حیرت ما این جمله اومده بود"سید مهدی شب نوزدهم شفاش رو گرفته و دیگه ازهیچ دری دنبال حواله نباشه"

خورده فرمایشات ۳:اگه تو این شبا حالی بهتون دست داد مارم فراموش نکنین.

خورده فرمایشات ۴:خیلیها هستن که تو این شبا محتاج دعاهستن مخصوصایکی از  دوستان وبلاگیمون خانم نیکدل  که برای دوتا ازدوستاشون که توموردارن التماس دعاکردن ُاونارم یاد کنین. 

 

 

 

 

+ فرموده شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 22:15  توسط میر مهدی گل آرا  داغ کن - کلوب دات کام

خورده فرمایشات۱:این روزها خیلی بیحالمُ میبخشین اگه بهتون کمترسرمیزنم.

خورده فرمایشات۲:احد جونی ُنادرجونیُ اوستاُعلی باقریُ حاج شلم  ُعجیب یاد خاطراتمون افتادمُ خیلی دوستون دارم.

خورده فرمایشات۳:رو این بنر جشنواره دیوانه وار وب مسترها کلیک کنینُ جای دوری نمیره.

خورده فرمایشات۴:فروشگاه اینترنتی عمولی هم انتهای همین صفحه استُ برو هرچی دلت میخواد بردار.

خورده فرمایشات۵:اگه نمیخوای دعای وبلاگ رو گوش کنی ُاز پائین همین صفحه میتونی قطعش کنی

خورده فرمایشات ۶:ماجرای این پست اینه که تقریبا ده سال پیش دکترا جوابم کردن و بعد تو شب نوزدهم رمضون شفا مو گرفتمُ اگه حال خوندن نداری همین قدر بسه تهُ اما اگه دوست داری مشروح فرمایشات رو بخونی روی ادامه فرمایشات کلیک رنجه کن.

خورده فرمایشات ۷:قسمت دوم این ماجرا انشاءالله نوزدهم رمضان آماده میشه

Image and video hosting by TinyPic


ادامه فرمايشات
+ فرموده شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 2:50  توسط میر مهدی گل آرا  داغ کن - کلوب دات کام

 قبلا این پائین یه عکس از اسکناس هزار تومنی گذاشته بودم که بنابه توصیه های ایمنی یکی از نورچشمیان بمنظور جلوگیری از هرگونه حوادث طبیعی احتمالیُ عکس مذبور حذف وفقط نام نیکی از آن را بیادگار گذاشتیم              

 <<عکس هزار تومانی>>

تعجب نکنینُ خودخود خودشهُ برگ سبزی تحفه درویش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!امروزه هم شده داروی ضد سرطان

درآستانه حلول ماه مبارک رمضان سازمان نظارت بر صنایع غذائی اعلام کرد که زولبیا و بامیا بعلت استفاده مکررقنادان از روغن استفاده شده وکهنه سرطان زا بوده وطبخ وتوزیع آن ممنوع خواهدبود.در اولین روزهای ماه مبارک هم این شیرینی سنتی ویژه ماه مبارک که بدون آن میشود گفت سر سفره افطاری چیزی کم است بعنوان یک ماده قاچاق وزیر میزی درمغازه قنادها رد وبدل میشد.روزاول ماه رمضان که همسر جان تلفن رنجه فرموده و گفتند"عموعموعموعموعموعموعموعموعموبرگشتنی زولبیا وبامیا یادت نره"پس از مدتی این در واون درزدن بالاخره تونستم اززیرزمین یکی ازقنادهاباهزار مصیبت ومنت این دستور لازم الاجراراعملی نمایمGotSmiley for FREE! Click Here.اما امروز شنیدم که کارشناسان مربوطه اعلام فرموده اند که اگر قنادها بچه خوبی باشند وقول بدن که روغن مصرفی رو زود بزود عوض کنند دیگه این شیرینی سرطان زانخواهدبود وباخیال راحت میتونن که نسبت به طبخ وتوزیع آن اقدام کنند درعوض برای جبران خسارات احتمالی میتوانند مبلغ اندکی بر قیمت توزیع آن اضافه نمایند وبدین ترتیب از امروز واکسن جدید ضد سرطان که همون هزارتومنی خودمون باشه به مجامع علمی داخل وخارج کشور معرفی گردید

خورده فرمایشات۱:حلول این ماه مبارک را بر همه شما عزیزان وخانواده گرامی تبریک عرض میکنم.

خورده فرمایشات ۲:شبهای قدر رو از دست ندین.

خورده فرمایشات۳:موقع دعاهاتون عمولی رو هم ازیاد نبرین.

خورده فرمایشات۴:دراین دنیای درویشی.....گوی مینیخ گورر هرایشی.....

ترجمه:(دراین دنیای درویشی ....هزاری سبز هرکاری میتونه انجام بده)

خورده فرمایشات ۵:اما شما این خورده فرمایشات چهارمی رو زیاد جدی نگیرین چون واقعا چرک کف دستهُ تو این ماه عزیز هرچی میتونین خرجش کنین و احسان بدین که اینطوری برکتش هم زیادمیشه.

خورده فرمایشات ۶: نورچشمیان عزیز که ساعتهای طولانی از عمر مبارکشان را به وبگردی مفتی اختصاص داده اند روی این بنر سمت چپ و تاج سر عمولی با عنوان جشنواره دیوانه وار وب مسترها کلیک کنند بعد خیلی راحت اونجا ثبت نام کنندتا هم چرک دستی عاید خودشون بکنند وهم مارو بی نصیب نذارند.سایت خوبیه برای درآمد اینترنتی وراحت میشه عضو شد.

 

 

 

دختر ایرانی دختر ایرانی دختر ایرانی دختر ایرانی دختر ارانی دختر ایرانی دختر ایرانی دختر ایرانی دخترایرانی عکس دختران نازایرانی عکس دختران نازایرانی عکس دختران نازایرانی عکس دختران عکس دختراننازایرانی عکس دختران نازایرانی عکس دختران نازایرانی عکس دختران نازایرانی عکس دختران نازایرانی عکس دختران نازایرانی عکس دختران نازایرانی عکس دختران نازایرانی عکس دختران نازایرانیدختر ایرانی دختر ایرانی دختر ایرانی دختر ایرانی دختر ارانی دختر ایرانی دختر ایرانی دختر ایرانی دخترایرانی عکس دختران نازایرانی عکس دختران نازایرانی عکس دختران نازایرانی عکس دختران عکس دختراننازایرانی عکس دختران نازایرانی عکس دختران نازایرانی عکس دختران نازایرانی عکس دختران نازایرانی عکس دختران نازایرانی عکس دختران نازایرانی عکس دختران نازایرانی عکس دختران نازایرانیدختر ایرانی دختر ایرانی دختر ایرانی دختر ایرانی دختر ارانی دختر ایرانی دختر ایرانی دختر ایرانی دخترایرانی عکس دختران نازایرانی عکس دختران نازایرانی عکس دختران نازایرانی عکس دختران عکس دختراننازایرانی عکس دختران نازایرانی عکس دختران نازایرانی عکس دختران نازایرانی عکس دختران نازایرانی عکس دختران نازایرانی عکس دختران نازایرانی عکس دختران نازایرانی عکس دختران نازایرانیدختر ایرانی دختر ایرانی دختر ایرانی دختر ایرانی دختر ارانی دختر ایرانی دختر ایرانی دختر ایرانی دخترایرانی عکس دختران نازایرانی عکس دختران نازایرانی عکس دختران نازایرانی عکس دختران عکس دختراننازایرانی عکس دختران نازایرانی عکس دختران نازایرانی عکس دختران نازایرانی عکس دختران نازایرانی عکس دختران نازایرانی عکس دختران نازایرانی عکس دختران نازایرانی عکس دختران نازایرانیدختر ایرانی دختر ایرانی دختر ایرانی دختر ایرانی

+ فرموده شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 22:44  توسط میر مهدی گل آرا  داغ کن - کلوب دات کام

فرمایش اول:همه میگن دندونی رو که دردمیکنه باید کشیدُاما عمولی میگه مطمئن باش تا عمرداری بازبونت دنبال جای خالیش میگردی

 

******

فرماش دوم:بدینوسیله عمولی حکم عزل دو گروه رو صادر میکنه:

۱)اونائی که اونقدر گاونTornado که نمیدونن چیکار باید بکنن.

۲)اونائی که میدونن اما اهمیت نمیدن چون خائنن.homer simpson


ادامه فرمايشات
+ فرموده شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 18:40  توسط میر مهدی گل آرا  داغ کن - کلوب دات کام

انجمن داستانی چوک یکی ازبهترین وبلاگهائی است که در اوایل وبلاگ نویسی ام با آن اشنا شدم.دراین وبلاگ داستانهای مختلف با شیوه های نوشتاری متفاوت وآزاد مورد نقد وبررسی قرار میگیرد . من از طریق این وبلاگ با دوستان عزیز دیگری آشنا شدم که دراین دنیای مجازی به عنوان پیشکسوت همیشه روشنگر راهی برایم بودند...

پیام دبیر انجمن چوک (مهدی رضائی):

به نام خدا

 

ماعادت داريم بنويسيم در خاموشي دريا......

انجمن داستاني چوك محفلي برخواسته از حضور جوانان فعال درزمينه داستانويسي است. اين انجمن درصدد ارتباطات گسترده و دايمي با داستانويسان و دوستداران ادبيات است. مي توانيد داستان هاي خود را براي نقد و نظر در اين وبلاگ به پست الكترونيك دبيرانجمن به آدرس

mehdi_rezayi_mehdi@yahoo.com ارسال نمائيد.

در صورتي كه تمايل داشتيد اين محفل را با نام انجمن داستاني چوك به آدرس www.stop4story.blogfa.com لينك كرده وبراي آن انجمن كامنت بگذاريد كه شما را با چه نام وآدرسي لينك كنند.

همچنين اين انجمن آماده دريافت مقالات و گزارش ها و مصاحبه هاي خوب شما دوستان مي باشد.

داستان « آسمان هم خواهد گریست »کاری از بهنام رمضان نژاد معروف به آزاد مرد را در ادامه مطلب گذاشته ام.یکی از ویژگیهای برجسته این داستان که در وحله اول نظرم را بخودش جلب کرده است ُنوشتن داستان اززبان یک زن توسط نویسنده مرد است.برای خواندن داستان روی ادامه مطلب کلیک رنجه نمائید.....

خورده فرمایشات۱:خورده فرمایشی نیست بجز ملالی که از دوری شما عزیزان حاصل است

خورده فرمایشات۲:تا میتونین و بدنتون میکشه نقد کنین که این بهنام عجب بچه پرجنبه ایه

خورده فرمایشات ۳:با این ادا اطواریکه بلاگفا درمیاره وهیشکی برام کامنت نمیذاره فکر میکنم دیگه هیشکی دوسم ندارهُ منم یا باید خودکشی کنم ُیا مهتاد بشم ویااینکه دوختر فراری بشم

خورده فرمایشات۴:اون پائین پائینا زیر قوم وخویشان عمولی یه نظر سنجی برای موضوعات منزل شخصی عمولی گذاشتیم ُاگه زحمتی نمیشه یه حالی بهش بدین جای دوری نمیره

خورده فرمایشات ۵:حالا کلیک کن حالشوببر ژیگوووووووووووووووووووول!!!Image and video hosting by TinyPic


ادامه فرمايشات
+ فرموده شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 18:36  توسط میر مهدی گل آرا  داغ کن - کلوب دات کام

نمیخوام بگم وقتی عصبی میشی خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irحرصتو خالی نکن چون میدونم واقعا کار سختیهُ اما میگم وقتی قشنگ  دیوونه بازی راه انداختی و خودتو خالی کردیخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir خیلی شرمنده میشی وتحمل این شرمندگی خیلی سخت تره.

فرمایشات قصار عمولی راجدی بگیرید 


ادامه فرمايشات
+ فرموده شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 19:13  توسط میر مهدی گل آرا  داغ کن - کلوب دات کام

همه اون چیزائی که میخوای بگی میدونمحالا اگه چیزی هست که فکر میکنی نمیدونم و باید بگی ُبگوُهروقت تموم شد من شروع میکنم

آقا جون قبولُ هر گله ای از هر مسئولی که داری قبول دارم.اما همش هم تقصیر دیگران نیست ها!!!قبول داری که یه خورده هم خودمون جوات بازی درمیاریم ؟؟؟؟؟مثل پت ومت بلاهائی بسر خودمون و دیگرون میاریم که عمرا هیچ احدالناسی نتونه یه همچین کاری باهامون بکنه؟؟؟

یکیش همین صفهای طویل و دراز واعصاب خورد کن بانکهاست.خب کارمند کمه؟؟؟ قبول.پشت گیشه ایها سریع کار نمیکنن؟؟؟؟گیرم که اینم قبول و هرچی که میخوای بگی همه رو بلا استثناءفقط بخاطر گل روی تو قبول میکنمُ اما توهم باید قبول کنی که داری یه طرفه قضاوت میکنیُ اما عزیزدل اینهمه امکانات و تکنولوژی بخاطر تو هستش.لازم نیست دیگه واسه یه قبض ناقابل دوساعت بری بانک تو صف بایستیُ که یکی بره تو نوبتتُ اعصابت خورد بشه ُبه کارات نرسی وهزار مصیبت دیگه ...همش چهار ثانیه باید بخودت زحمت بدی و از یکی از همین خودپردازها قبضتو پرداخت کنی.

باباجون کجای دنیا آخه یه همچین نمایشی دیدی که ماهم دومیش باشیم؟عزیزان مقیم خارج خدائیش شمابگین.دائی نوید شما قبضهاتو میدی بانک؟؟؟ کاکه تیغون شمام تو هامبورگ یه همچین بساطی داری ؟؟؟؟سلطانی عزیز شماچطور؟؟؟؟ شاباجی خانوم شما یه چیزی بگو.بابا به ولله میدونم اینجا اروپانیستُ اما خب این یه قلمو که داریم دیگه چرا تنبلی میکنی؟؟؟؟؟میدونم حتما میخوای بگی خودپردازها دائما" خرابن و هیچکدوم درست کارنمیکنن و از این بهانه ها.خب بهانه هات تموم شد؟؟؟؟اولندش که اینجوریام نیست.دومندش کامپیوتر که داری؟؟؟؟خداروشکرقشنگ وقتی که نشستی سرکامپیوترُپاهاتم به اجازه من مثل کمیسر مولدوان بذار رو میز ُقشنگ لم بدهُ یه چائی دپش دیشلمه قند پلو هم بذار دم دستتُ بساط سیگار رو هم براه کن ُبه به !!به به حالا برو تو سايت بانك ملي قشنگ قبضتو پرداخت کن.

چی؟؟؟؟/نمیشنوم !!!بلند تربگو.....نمیشه؟؟؟چرا نمیشه؟اگه سایت اشکال داره خب تماس بگیر باهاشون رفع کننُ اگه بلد نیستی بازم ازشون راهنمائی بخواه.بابا والله این وقتی رو که همینجور الکی تو صفها تلف میکنی خیلیها حسرتشو میخورن.بسه دیگه چقدر جوات بازی؟؟؟؟/

 

خورده فرمايشات۱-افتتاح حساب از طريق اينترنت

خورده فرمايشات۲-ارائه صورت حساب از طريق اينترنت

خورده فرمايشات۳-رائه صورت حساب تسهيلات از طريق اينتر نت

خورده فرمايشات۴-ارائه صورت حساب ارزي از طريق اينترنت

خورده فرمايشات۵-ارائه صورت حساب از طريق تلفنبانك

خورده فرمايشات۶- ارائه صورت حساب از طريق تلفن همراه((sms

خورده فرمايشات۷-دريافت قبوض آب.برق و... از طريق تلفن بانك

خورده فرمايشات۸-پرداخت پول از طريق دستگاه خودپرداز

خورده فرمايشات۹-دريافت قبوض از طريق عابر بانك ارائه صورت حساب از طريق

خورده فرمايشات۱۰-اعلام اسامي برندگان جوايز قرعه كشي حسابهاي قرض الحسنه از طريق اينترنت

خورده فرمايشات۱۱-خريد از ظريق كارتهاي عابر بانك در بازار و فروشگاههاي معتبر


ادامه فرمايشات
+ فرموده شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 17:28  توسط میر مهدی گل آرا  داغ کن - کلوب دات کام