تبليغاتX
به منزل شخصی amo خوش آمدید

به منزل شخصی amo خوش آمدید

داستانسراي عمولي سایتی برای همه چیز(ادبیات ، داستان ، روانشناسی ،متافیزیک و ....)

داستان كوتاه:

كرگدن

نويسنده:

نادر ساعي ور

ازم خواستين كه در مورد ياشار؛ هر چي مي دونم بگم!

من از هر جلسه اي كه رنگ و بوي بازجويي داشته باشه حتي اگه دوستانه و صميمانه باشه حالم بهم مي خوره و بدجوري زبون پيچ مي شم. مغزم سوت مي كشه و حافظه ام به روغن سوزي مي افته. مي شم يه لاشه كه فقط به درد شكنجه ديدن مي خوره.

خوشحالم كه لطف كردين و از خير شكنجه كردنم گذشتين. شايد هم اصلا چنين اجازه­اي نداشتين. بهم فرصت دادين سر فرصت و به صورت كتبي همه ي اطلاعتم رو در اختيارتون بذارم. درست نمي دونم بعد از اين همه سال چرا ياشار يه دفه اين قدر براتون مهم شده و اين جوري رفتين تو نخش. شايد اگه بيشتر باهم حرف مي زديم حاليم مي شد كه تو اين اوضاع بايد دوست ياشار باشم يا دشمنش.

به هر حال با رعايت احتياط و صداقت تموم اتفاقاتي رو كه ياشار رو تو ذهن من ميخ كرده براتون مي نويسم.

* * *

قبل از هر چيز بايد بدونين ياشار بهترين دوست من نبود. درسته كه بيشتر از همه با من جور بود. اما من بهترين دوست اون بودم نه اون بهترين دوست من! همه ي حرفاش رو بهم مي­گفت كه معمولا دو سه جمله بيشتر نبود. اعتراف مي كنم خيلي از اسرارش رو بين همه­ي بچه ها رو كردم. اما خودش هيچ وقت نفهميد. من بودم كه به همه گفتم پدر و مادرش واقعي نيست. يه بچه­ي سرراهيه. تا چهار سالگيش تو پرورشگاه بوده و خيلي هم كله خره. چرا اين خزعبلات رو سر هم كردم؟ چون همه دوست داشتن در موردش بدونن. مي خواستن اين موجود عجيب رو كه انگار از يه سياره­ي ديگه­اي اومده بود بشناسن. چرا عجيب؟ براي اين كه جواب بدم بايد برگردم و از خيلي وقتا پيش يه اتفاقاتي رو براتون شرح بدم.

تو ليست كلاس اسمش ياشار بود. اما ما كرگدن صداش مي زديم. خيلي جمع و جور راه مي رفت. مثل كرگدن پاهاش رو زير بدنش جمع مي كرد. انگار هميشه­ي خدا رو هوا بود. اين پا رو نذاشته اون يكي رو برمي داشت. كرگدن ها رو ديدين وقتي مي دون؟

پشت ديوار مدرسه امون تو "كوچه­ي آشغال" هم كه پا مي ذاشت همه مي فهميدن خود كرگدنشه! پشت ديوار غربي مدرسه كوچه­ي خلوتي بود كه از هر دو طرف به ديوار مي رسيد. يه متري عرض داشت و ده دوازده متري طول! يه چيزي شبيه سالن زندون بود. اين كوچه از عقب نشيني نيم متري مدرسه­ي ما و مدرسه­ي دخترانه­ي كه در ضلع غربي مدرسه­ي ما بود سبز شد. قبلا ديوار غربي مدرسه­ي ما به ديوار شرقي مدرسه­ي دخترا چسبيده بود. وقتي صداي بله و خير دسته جمعي دخترا تو كلاس هاي شرقي مدرسه اشون از ديوار مي گذشت و تو كلاس­هاي غربي مدرسه­ي ما مثل نسيم بهار تو گوشامون مي نشست، بچه ها حال به حال مي شدن. كلاس به هم مي­ريخت و افتضاحي مي شد كه هر كسي سهمش رو ازش مي خواست.

اوايل كسي به استعداد اين كوچه پي نبرده بود. همه فقط نيم نگاهي مي­انداختن و مي­گذشتن. اما وقتي كم­كم صداي دخترا تو كوچه پيچيد پاي همه امون تو كوچه وا شد. تونستيم با كمي تمركز چشم انداز عالي ته كوچه رو هم كشف كنيم. اون ته كه مي ايستادي پنجره هاي دو كلاس شرقي دخترا روت باز مي شد و اگه شانس مي آوردي تا يكي از اون حوري ها برا هواخوري تا لب پنجره مي اومد مي تونستي تموم اون شب به عشق ديدن چشماش حال به حال بشي. براي پريدن از ديوار يه قلاب ساده هم كافي بود. خيلي زود بچه ها كوچه نشين شدن. بازار نامه پروندن و بوس فرستادن هم از هر دو طرف داغ بود. دخترا به لباشون رژ مي­زدن و كاغذاي سفيد رو مي­بوسيدن و طياره­اش مي­كردن و مي پروندن تو كوچه. وقتي يكي از اين طياره­ها تو كف كوچه مي­نشست غوغايي مي­شد اون سرش ناپيدا! طياره تيكه تيكه مي شد. اسم كوچه هم شد كوچه ي عشاق! يادم نيست اون اوايل كرگدن رو تو كوچه ديده باشم. وقتي ناظم به مدير گزارش همه­ي عشق بازي هاي ما رو داد، تو اداره­ي مركزي، جلسه كردن و قوانين سفت و سختي واسه كوچه وضع شد. مدير مدرسه­ي دخترا مي ترسيد با ناموس دانش آموزاش بازي بشه. چيزي كه به صورت امانت بهش سپرده بودن. مدير مدرسه­ي ما هم نگران انحرافات جنسي ما بود. هر چند بهونه­ي خوبي دستش افتاده بود تا افت تحصيلي بچه­ها رو كه نشونه­ي بي عرضه­گي خودش و تيمِ معلماش بود؛ گردن يه كوچه­ي دو متري بندازه! خلاصه هر دو طرف به توافق رسيده بودن كه اين كوچه شده بهونه انحرافات اخلاقي بچه ها! طبق قوانين توافقي؛ قرار گرفتن تو هر وضعيتي تنبيه خودش رو داشت. از كسر نمره­ي انظباطي تا تبعيد به اون مدرسه هاي پايين شهر كه بچه ها اسمش رو گذاشته بودن "آلكاتراز". بستگي داشت ته كوچه باشي يا بالاي ديوار گير بيافتي. محدوديت ها خيلي زود "کوچه­ی عشاق" رو به کوچه­ی خلوت تبديل کرد. يه هفته طول نكشيد که شد "کوچه­ی آشغال"! چون هرکی چيزی می خورد آشغالش رو می انداخت تو اون کوچه. هم دخترا هم پسرا! هيچ قانونی برای آشغالها نوشته نشده بود. بی دغدغه تو هم وول می خوردند. يه مدتی کار عاشق ها هم به سوز و فراق گذشت و کوچه هی پر از آشغال شد. تا اين که يه روز صدای گام های يه نفر از تو کوچه، همه­ی ما رو تو کلاس غربی شوکه کرد. لازم نبود کسی از کسی بپرسه کی تو کوچه است. از صدای کوتاه و محکم قدم­هاش معلوم بود که خود کرگدنه! چند روزی از درس و کلاس بريده بود. وقت و بی وقت اجازه می­گرفت و تا آخر کلاس غيبش می­زد. کرگدن شانس آورد که کلاس "رجبی" بود. رجبی دبير تاريخمون بود. گوشاش سنگين بود. از وقتی می اومد يه ريز داد می زد تا وقتی که زنگ می خورد. هميشه دبير کلاس های همسايه پيغوم می فرستادن که " آقای رجبی ... تو رو خدا يه کم يواش" .

تا زنگ خورد همه تو حياط دور کرگدن حلقه زديم. می خواستيم مطمئن بشيم خودش بوده. کرگدن فقط يه کلمه گفت "نه" و رفت!

فرداش همه به من گير دادن که قضيه چيه. آخه فکر می کردن کرگدن همه چی رو به من گفته! من هم هرچی از دهنم در اومد گفتم. اين که کرگدن عاشق شده. دختره شرط کرده کرگدن بايد يه جوری عشقش رو ثابت کنه. اون هم قول داده روزی ده دقيقه تو کوچه­ی آشغال قدم بزنه. و اين که حاضره جونش رو هم فدای دختره بکنه. اسم دختره هم "زارا" ست. و...

راستش نمی دونم چی شد تونستم اين همه دروغ ببافم. اما تشويق بچه ها بی تاثير نبود. اعتراف می کنم کرگدن در مورد اون کوچه چيزی بهم نگفته بود. فقط همون روز ازم پرسيد " زارا... اسم دخترونه است؟"

بی اغراق داستان زارا با کرگدن از داستان ليلي و مجنون داغ تر شد. هر روز اخبار تازه­ای می­رسيد. يكي می گفت کرگدن شبها می ياد تو کوچه قدم می زنه تا قولش نشکنه. بچه ها قضيه رو بدجوری جدی گرفته بودن. يكي تو زنگ انشا شعری رو که برای زارا و کرگدن گفته بود خوند و پچ پچه های اين ماجرا تا اتاق دبيرا هم كشيد.

" چه تنها بوديم "زارا"

تو در كجاي زمين

در طلوع زرد كدام آفتاب

لبخند زدي؟!

تا بهانه ي اين همه سرگشتگي بيافريني؟

ببين!

هنوز اين دست ها و اين پلك ها

به اراده ي من در حركتند

اما تو

به سور عزاي مرگ تنم نشسته اي!"

البته اخبار از طريق جاسوس های خود فروخته قبلا به ناظم راپرت شده بود. بيشتر همين "کريم" با ناظم پلاس بود. باباش با داداش ناظم يار غار بوده ان. بهش هم می اومد از اين کارا بکنه. خلاصه از اون روز به بعد دبيرا وسط زنگ اجازه­ی بيرون رفتن به کرگدن ندادند. چند روزی کرگدن غيبش زد. اما ناظم نديده گرفت. می گفت بيرون به ما مربوط نمی شه. ما مسئول داخل مدرسه ايم. اما واقعيت اين بود که ناظم از کرگدن می­ترسيد. خنده داره! اما کرگدن ابهت داشت. رفتارش خفن بود. هيچ وقت والدینش به مدرسه نيومده بودن. حتی موقع ثبت نام هم خودش بود و خودش! من که می گم همه­ی محبوبيتش رو مديون سکوت و انزواش بود. مثل يه سامورائی! اون قدر به راز آلوده بود که نمی شد بهش نزديك شد. حالا اين زارا کی بود که يه تکونی به اين حيوون گنده داده بود؛ ما که تا آخرش نفهميديم. به نظرم تا حالا هرچی رو که لازم بود در مورد کرگدن بدونيد بهتون گفتم. حالا می رم سر اصل مطلب.

اخبار عشقی کرگدن که به گوش مدير رسيد ماجرا از اين رو به اون رو شد . آدم گند فضول بی شعور پستی که فکر و ذکرش فقط خايه مالی برای رئيس روساش تو اداره­ی مرکزی بود. به دفترش که مي رفتی, قبل از هر چيز يه بيست دقيقه ای سرت داد می زد. فحش می داد. تهديد می­کرد. بعدش يه دفه می پرسيد کارت چيه؟ طوری که اصلا به تته پته می افتادی و دست از پا درازتر برمی گشتی. خلاصه برای خودش نمونه­ای بود. البته آدم تک وتيزی هم بود. يه چيزي قاطی چرچيل و هيتلر! با این توصيفات ديگه نيازی نمی­بينم از احوالات خودم بهتون بگم وقتی که به دفترش احضار شدم. اين افتخار از اون جايي نصيبم شد که بنا به راپوت جاسوسان؛ بنده صميمي­ترين دوست کرگدن بودم و به طور طبيعي بايد همه­ی جزئيات داستانش رو با زارا می دونستم. که نمی دونستم و در مقابل قيافه­ی ابواعجل مدير چشمه­ی خيالم هم خشكيد و طبق همون فرمول هميشه­گی افتادم به تته پته و فقط يه کلمه رو تکرار کردم. "نمی دونم... نمی دونم... نمی دونم" .

همين برخورد من کافی بود تا برای مدير ثابت بشه چه قدر به کرگدن وفادارم و حتی به خاطر اون از دستورات هم تمرد می کنم. نتيجه ی منطقی برخوردم چيزی جز تنبيه نبود. البته با يك درجه تخفيف سه ساعت تموم روی يه پام ايستادم. همه­ی اينا به اطلاعاتی که کسب کردم می­ارزيد. متوجه شدم که نامه­های کرگدن به زارا از لای کتاب و دفترش دزديده و تقديم مدير می­شه. مدير هم يه کپی می کشه و نامه ها به سرعت به جای اولش برگردونده می­شه. طوری که حتی روح کرگدن هم خبردار نمی­شه. به استناد همون نامه ها مدیر از همه­ی احساسات کرگدن که سال­ها پوشيده مونده بود از تموم قول و قرار ها و حتی ساعات قدم زنی و نوع اعلام حضورش با خطوطی که ته ديوار کوچه می كشيد خبر داشت. اما نکته­ی کور ماجرا، شخصی به نام زارا بود. با تمام تلاشی که مديران دو مدرسه کرده بودن هنوز نتونسته بودن زارا رو بشناسن. زارا شده بود يه معما! چون اسم هيچ دختري تو اون مدرسه چه حقيقي و چه مستعار زارا نبود. سوال اصلی مدير هم از بنده همين بود. زارا كيه؟ چی می تونستم بگم؟ غير از همون کلمه­ی خانه خراب كنه "نمی دونم"؟ همون جا نصوح وار توبه کردم که هيچ وقت افسار خيالاتم رو ول نکنم و به صورت ناخودآگاه اون قدر از ماجرا فاصله گرفتم که حتی در مورد اطلاعات مهمی که کسب کرده بودم به کرگدن چيزی نگفتم. شايد تهديدهای مدير کار خودش رو کرده بود. چند روزی تو شوک اون جلسه به گيجي گذشت. انگار تو مدرسه نبودم. شده بودم يه کرگدن ديگه! سرم تو لاک خودم بود. بچه ها می گفتن کرگدن من رو هم از راه به در کرده. می دونستم چند روزی که بگذره داستانی هم برای من ساخته می شه! اما کار به اونجا ها نكشيد. يه روز صبح، تو صف، مدير از نافرمانی عده­ای خودسر و بی تربيت خبر داد که قوانين مدرسه رو زير پا می­ذارن و به همه ی اداره ی آموزش و پرورش از رئيسش تا مستخدمش توهين می کنن. اين شگرد خود لامصبش بود. کافی بود ببينه يه تيكه کاغذ انداختی رو زمين! اون قدر بزرگش می­کرد که انگار ريدی تو هيكل شهردار! اين جوری تو دل بچه ها خوف می انداخت و حرفش رو به کرسی می­نشوند. حالا قدم زدن کرگدن تو کوچه هم شده بود آفتابه برداری به کل سيستم آموزشی کشور! اما بخش اصلی تهديداتش وقتي رو شد كه مي خواست از حرفاش نتيجه گيري كنه. اون دنبال کسی بود که جرات کنه و کوچکترين دهن کجی به قوانين بکنه. همه­ی حرکات دستش و لحن حرفاش متوجه کرگدن بود. کرگدن هم با اون نگاه خنثی و سنگينش زل زده بود به مدير! انگار نه انگار که کارش ساخته است. با شناختی که ازش داشتم می دونستم يه چيزايي تو کله­اش می چرخه. وسط زنگ سوم از آقای رجبی اجازه گرفت که بره بيرون. رجبی کر که بود کور هم شد تا انگشت بالا رفته کرگدن رو نبينه. کرگدن بی­توجه به رجبی پا شد و از کلاس بيرون رفت. رجبی فقط مکث کوتاهی کرد و داستان حمله­ی مغول رو ادامه داد. تا آخر زنگ خبری از کرگدن نشد و وقتی زنگ خورد، همه کرگدن سنگ شده رو کنار در دفتر مدير ديديم، که زل زده بود به يه نقطه و تکون نمی­خورد. امکان نداشت وسط زنگ ها­ی سياحت به صف بشيم. مگه اين که خبر مهمی باشه يا کسی اومده باشه بازديد. به صف شديم و مدير رفت پشت تريبون. ما رو ياد حرفای صبحش انداخت. گفت به خاطر اين که ثابت کنه حرفاش کشک نبوده اولين متخلف رو با کسر شش نمره از نمره­ی انضباط و درج در پرونده به محصل­های محترم و مودبی که ما بوديم معرفی کرد. با يه اشاره­اش؛ ناظم دستمال كش؛ کرگدن رو تا کنار تريبون كشيد. می دونستيم کار کرگدن ساخته است. هيچ مدرسه ای حاضر نمی شد از سال بعد اون رو قبول کنه. بايد می رفت مدرسه ی تبعيدی ها. رفتن به اون مدرسه ها فاجعه بود. اما کرگدن خم به ابرو هم نياورد. فردای اون روز قفل زبونش شکست.

"زنگ سوم کنار دیوار باش... می خوام برم تو کوچه".

به هر کی می­رسيد همين رو می گفت. تموم دو ساعت دل تو دلمون نبود. می دونستيم امروز يه روز معمولی نيست. بالاخره زنگ سوم زده شد. همه­ی بچه ها با حفظ فاصله­ی قانونی کنار ديوار صف كشيدن. ناظم هم که از پراکنده کردنشون نااميد شد ايستاد به تماشا! دبيرها هر کدوم به بهانه­ای دم در ساختمان رو پله­ها ايستاده بودند و زير چشمی ديوار رو می­پاييدند. مدير مثل هميشه پشت پنجره­ی اتاقش که مشرف به کل حياط بود ايستاده صحنه رو نگاه می­کرد. بالاخره کرگدن پيداش شد. از کوچه­ای که بچه ها براش درست کردن گذشت. جيك کسی در نيومد. انگار کسی تو حياط نبود. کرگدن پا که روی خط قرمز کنار ديوار گذاشت ناظم جلوش دراومد.

"بچه خريت نکن... به فکر آينده ات باش."

همين طور زير لبی نصيحت بود که قاطی آب دهنش پرت کرد تو سر و صورت کرگدن. ناظم و دبيرا بدجوری خاطر کرگدن رو می خواستن. کسی غير از مدير دلش نمی خواست اوضاع کرگدن بدتر بشه. گمونم همين جاذبه­ی کرگدن بود که حرص مدير رو در می آورد. وقتی حرفهای ناظم تموم شد جواب کرگدن مثل هميشه کوتاه بود.

" من قول دادم. بايد يه خط رو ديوار ته کوچه بکشم"

لامصب يه جوری محکم حرف می زد که طرف غلاف می کرد. ناظم کمی نگاش کرد . خيلي زور زد يه چيزی بگه. اما نتونست قفل نگاه کرگدن رو بشکنه. فقط با يه جمله خودش رو تخليه کرد.

" هر جوری صلاحته!"

کنار كشيد تا خودش هم يكي از همون­هايي باشه که منتظر بودن تا آرتيسته صحنه­ی آخر رو بازی کنه. کرگدن طرف ديوار قدم برداشت. ناگهان صدای مدير از بلند گو همه رو ميخ کرد.

"گوش کن بچه... اين آخرين حرف منه... اگه دستت به اون ديوار بخوره ديگه نمی تونم کاری واست بکنم. بيشتر ازاين با سرنوشتت بازي نكن!"

خراب نکن... خراب نکن... خراب...

برگشتم طرف کرگدن. اون حتی سرش هم به طرف اتاق مدير برنگردونده بود. آخرين "خراب نکن" مدير که در سکوت حياط گم و گور شد؛ کرگدن تنها بازيگری بود که بايد اين صحنه رو ادامه می داد. همه با نگاشون می خواستن به کرگدن بفهمونن که تا اين جاش هم خيلي مرد بوده و اگه برگرده کسی بهش خرده نمی­گيره. کسی مسخره­اش نمی­کنه. واقعيت اين بود که تا اينجاش هم کرگدن کار بزرگی کرده بود. تا حالا هيچ کس نعره­ی مدير رو اون طور که ما شنيديم در نياورده بود. اما کرگدن يه کرگدن بود. نمی تونست برگرده. بايد می رفت. احساس می کردم اون قدر گردنش پر از چربی شده بود که امکان نداشت به عقب برگرده. رفت طرف ديوار. دستش رو گذاشت لبه­ي ديوار و با يه جهش بالا رفت. افتاد که تو کوچه، ديگه همه چی رو بايد حدس می­زديم. اون توی کوچه چی کار کرد؟ بالاخره خطی رو كه می خواست ته کوچه كشيد يا نه؟

مدير مثل برق خودش رو به حياط رسوند و همه ی سفارشاتش رو به دم گوش ناظم گفت. ناظم، جلدی دو تا از مستخدم های هيكلي رو آماده آورد بغل دست مدير! بالاخره بعد از چند دقيقه کرگدن پيداش شد. فرز اومد رو دیوار ايستاد و يه نگاه دقيق به همه­ی بچه ها انداخت. اين خداحافظي اون بود با تموم زجري كه تو چهر ديواري اين محيط آموزشي كشيده بود! يه لحظه نگاش رو من ميخ شد. هنوز هم وقتی اون چشماش يادم می افته تن و بدنم می لرزه! همون نگاش يه مدتی خوره­ی وجودم شده بود. هی نيشم می­زد. تا اين که کرگدن پريد تو حياط. ناظم و مستخدم ها دستاشو گرفتن. با اشاره­ی مدير مثل يه جانی بردنش تو دفتر. عکسش رو هم که چند روز پيش تو روزنامه ديدم همون نگاه، قاب شده بود تو چشماش!

زنگ خورد و همه­ی ما تو همون سکوت گند چپيديم توکلاس ها.

فردای اون روز مدير سر صف خبر تبعيد کرگدن رو داد. ديگه هيچ وقت نديدمش. اما هميشه چشمم تو بين دخترای مدرسه ی مجاور می چرخيد تا بالاخره بتونم زارا رو پيدا کنم. می­خواستم بدونم اون کدوم دختريه که ارزش اين همه کرگدن بازی رو داشته. زارا می تونست يكي از اون دخترايي باشه که دسته دسته از در حياط مدرسه بيرون می­زدند و گله گله تو کوچه ها می­چريدند. ولی يه جورايي مطمئن بودم که زارا بين هيچ کدوم اونا نبود. چند روزی همه­امون به "کريم" گير داديم. انگار همه­ی تقصيرها گردن اون بود. اما چند روز بعدش ديگه همه چی رو فراموش کرديم. مثل همه­ی اتفاقات مهمی که فراموشمون می شه.

ما سال بعدش رفتيم تو يه منطقه­ی ديگه­ای. من هم ديگه تو اون مدرسه پا نذاشتم. از اون وقت تا حالا چند بار کريم رو تو کوچه و خيابون ديدم. آخرين بار هم چند هفته پيش زنگ زد و به زور شماره­ی تلفن و آدرس ياشار رو ازم گرفت. گفت کار واجبی دارم. من هم بهش گفتم. با اين که می­دونستم ياشار تو اين سال ها تو خودش بود و نمی خواست کسی مزاحمش بشه. حالا بهم حق می­دين وقتی ياشار رو وسط شهر بالای دار ديدم اون جوری داد و بيداد کنم و حالم خراب بشه؟ شايد اين اعترافات پای منو هم تو اين ماجرا بكشه. هر چی باشه شماره تلفن قاتل رو من به مقتول دادم. شايد اگه شماره رو نمی دادم هيچ وقت ياشار کريم رو نمی کشت تا خودش هم بالای دار بره.

پايان.
+ فرموده شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 1:20  توسط میر مهدی گل آرا  داغ کن - کلوب دات کام

دروادي طريــــقــــــت
ديشب رهم ندادنــــد
كاي مرغ بي سروپاي
اينجا خموش بـــــــايد

گفتم خـــــموشم اما
هوهوكنانم امشــــب
يامن رسم به هويـــم
يا اوبسويم آيـــــــــــد

گفتند خوش خـــيالي
اينجا دغل زيادســــت
اين ره كه توگزيـــــدي
عمرت فناي بادســـت


گفتم كه باكــــــــيم نيست
گرنيست پس غمي نيست
اما چو دل غمـــــــين است
پس دلبري كمــــــين است
آتش نشان آنـــــــســـــــت
كاتشزني نـــــهــــان است


گفتند مرغ هوگـــــــــو
بنيوش وكم زاوگــــــــو
گرزيركي وعاقـــــــــــل
خوش باش وره زما جو

گفتم دغل شمائــــــيد
كاينگونه خودنمائــيـــــد
گوئيدمان كه هســـتيد
دراين سراي خوبـــــان؟

گفتند ما زمانـــــــــــي
چون تو زاو بگفتـــــــيم
اما سحر چو آمـــــــــد
سربرنهاده خفتـــــــيم

كم كم سحـــــر درآمد
تاب وتوان ســــرآمــــد
من نيز كم بــــگـــــفتم
سربرنهاده خــــفـــــتم

آنك شنيدم آنجــــــــــا
آني به ديگري گفـــــت
كاين غافل سبك عـقل
عمري به ما ز او گــفت

اين بهر ما كفايـــــــــت
كاين بنده در ضيافــــت
ماراگزيد وغافــــــــــــل
از خوان پر كرامـــــــــت

وقتي كه اين شنـــيدم
از خواب خوش پريــــدم
چون باد شن دويـــــدم
انك به خود رســــــيدم

هويي بگفتم آنگـــــــــه
هويي به خود شنــيدم
كوهي نبود وپــــــــژواك
من هو ز او شنيـــــــدم

انگاه بي پـــــــــــــروبال
بر آسمان پريــــــــــــدم
درويش هوي من بــــود
از هو به او رســــــــيدم

+ فرموده شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 1:51  توسط میر مهدی گل آرا  داغ کن - کلوب دات کام

Image and video hosting by TinyPic
از زمان آشنائي با اين شيخ بزرگوار چنان حالي به حقير دست داد كه مصداق بارز بيت معروف خودمان:
چنان عقل وهوشم ربودي زكف كه بركوي وبرزن سماع كرده ام
شب وروز مشغول به اذكار شريفه ماخوذه از شيخ بزرگوار ودعا بجان شريفشان تا به امروز كه علي التقريب مقارن نصف النهار در كنار جوبي بس بي آب وصفا نشسته بوديم و سواران وپيادگان همي نظاره ميكرديم وپاپريزها دود ميكرديم كه ناگاه متوجه شديم از كرم وعنايت شيخ ابواب الهام برحقير سخت گشوده گرديده ولذا در صدد برآمديم تا سروده اي در مقام ايشان بسرائيم:
از شيخ زغربتت حزينيــــــــنم---------------- با آه وغم ودرد عجينــــــــــيم
از عشق تو قدقدوكنانـــــــيم---------------- چون جوجه ي بي غذا ونـانيم
اي شيخ به ماعنايتي كـــــن---------------- درباب صفا نهايتي كـــــــــــن
اي شيخ بيا به حال مــــارس---------------- تاره نبريم به سوي ناكــــــس
اي شيخ به ماتبركــــــــي ده---------------- از كنت سفيد خود پـــكي ده
اي شيخ تو طوطياي چشـمي--------------- زايل كن هر فغان وخشمـــي
ما را توربودي عقل وايـــــــمان--------------- اوهام نكن كه كرك و پشمـي
اي شيخ دمي به مانظر كـــن--------------- از كوچه ما شبي گذر كـــــــن
از جمع زنان بسي حذر كــــن--------------- بر جمع ذكور بس نظر كــــــــن
درباب طرب قناعتي كــــــــــن--------------- در باب ادب صناعتي كـــــــــن
اي شيخ بيا نوازشي كــــــــن--------------- از من توقبول خواهشي كـــن
در منبرخودسخن بسي گــوي--------------- اندرز زبهر هركسي گـــــــــوي
اندرز كن اين" شلم حاجي" را--------------- ارشاد كن آن يكي "باجي" را
انگشت عجب فرو نموديــــــــم -------------- در بيني خود شبي غنوديـــــم
آن شب كه تورا به خواب ديديم-------------- تا صبح به كوچه ها دويديـــــم
ناگه در خانه اي رسيديــــــــــم-------------- بي اذن در آن سرا چپيديـــــم
شيخ اين پاي منبري جاي شما!!!!!!!!!!!!! اي شيخ در آن سرا چه ديديـم
ازكرامات شيخ عجب چه ها گوئيم كه زبان قاصررا ياراي آن نميباشد في المثل روزي آفتاب ديدو گفت ميتابد،باران ديد،گفت ميبارد،گفتني است سر نا سپردگاني كه تاكنون از فيوضات حضرت شيخ محروم مانده اند ميتوانند بجاي ذم خود اينجا كليك نمايند.
+ فرموده شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:58  توسط میر مهدی گل آرا  داغ کن - کلوب دات کام

آنچه مبرهن است اين سه سوال عبارتنداز:
1-براي كه بنويسم؟
2-چه بنويسم؟
3-چگونه بنويسم؟
مطمئنا اين سه سوال براي اكثر نويسندگان آشناست ولي ميخواهم كمي عميقتر وجدي تر در اين مورد كه بنظر ميرسد دراغلب نوشته ها قسمتي يا گاها بتمامي بباد فراموشي سپرده شده است بيانديشيم.
امروزه درجهان چه درجوامع پيشرفته وچه در جوامع روبه رشد اهميت مشتري جزو مهمترين وكليدي ترين مباحث هر پروسه توليدي است ،حال در يك پروسه توليد داستان ويا هر متن نوشتاري كه ميبايست طيف مخاطبي را بخود اختصاص دهد چگونه ميتوان ازاين مهم چشم پوشي كرد،اشتباهي كه اغلب نويسندگان تازه كار وحتي پيش كسوتان هم مرتكب آن ميشوند.چگونه ميتوان مخاطب را ازنظر دور ساخت وبه اين شعار بيهوده دل خوش كرد "كه من براي دل خودم مينويسم"ويا"ميخواهم هذيانهايم را بقلم دربياورم"درحالي كه ركن اساسي هر نوشته اي مخاطب است؟در اغلب داستانها ديده ميشود بدون درنظر گرفتن سطح معلومات يا علايق ويا ساير ويژگيهاي مخاطب چنان نثرهاي غامض ويا موضوعات غير ملموسي انتخاب ميشود كه گويا خواننده ميبايد جدول كلمات حل كند ويا به حل چيستان بيانديشد.
پس ميتوان گفت كه گام اول تعيين طيف مخاطب است نويسنده ميتواند انتخاب كند كه براي چه قشري ميخواهد بنويسد،آيا براي قشر روشنفكر يابراي مخاطبان ژورناليستي يا براي طبقه خاص ديگري از اجتماع؟كه صد البت هرچند اين امر كاملا اختياريست اما يك نويسنده هوشمند حتما طيفي را انتخاب خواهد كرد كه ازاكثريت برخوردار باشد،منهاي نويسندگاني كه فقط طيف خاصي ميتواند آنهارا ارضانمايد،پس از گام اول ،آنهم بشرط نكته سنجي وهوشيارانه عمل كردن،ميتوان گفت كه گامهاي دوم وسوم براحتي وخودبخود طي خواهندشد،چراكه نويسنده هوشياري كه ميداند براي چه طيفي ميخواهد بنويسد مطمئنا با توجه به نيازهاي گروه هدف خود به آساني درخواهد يافت كه چه بنويسد وچگونه؟بعبارت روشنتر ميتوان چنين تصوركرد كه گام اول به منزله هدف سفر،گام دوم بمنزله راه وگام سوم بمنزله وسيله سفر ميباشد كه باتعيين هوشمندانه مقصد،راه وبدنبال آن وسيله خودرا نشان خواهندداد.
+ فرموده شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:45  توسط میر مهدی گل آرا  داغ کن - کلوب دات کام

Image and video hosting by TinyPic
+ فرموده شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:28  توسط میر مهدی گل آرا  داغ کن - کلوب دات کام

درطول تاريخ تعاريف زيادي از انسان بعمل آمده مانند" انسان حيواندوپا""انسان حيواني ناطق "و...كه درهركدام ازاين تعاريف سعي شده يك يا چند خصوصيت ويژه بعنوان خصوصيات منحصر بفرد انسان نسبت داده شود،مانندهمين تعريف معروف كه "انسان حيواني است ناطق"كه سعي دارد ناطق بودن را منحصر كند به انسان وكسي هم نيست بگويد آيا واقعا تمام حيوانات صامتند الا انسان؟حال ايكاش مقوله بهمين جا ختم ميشد وانديشمنداني صفات بيشتري را در انحصار انسان نميدانستند،مثلا اينكه برخي تعقل وبرخي عشق و عده اي ساير موهبت ها را مختص انسان ميدانند،نميدانم چگونه وبا چه ابزاري به اين نتيجه ميرسند؟ايا تك تك حيوانات را مورد آزمايش قرار داده وتست عقلانيت يا عشق گرفته اند و نتيجه گيري كرده اند كه آنان نميتوانند تعقل نمايند ويا عشق بورزند يا اينكه با تكيه بر ذهن محدود وجزئي نگر خويش به چنين كلي گوئيهاي گزافي دست يازيده اند،اخيرا دركتاب "قدرت خنده" نوشته "مجيدپزشكي "خواندم كه "خنده موهبتي است كه تنها به انسان داده شده ..."نميدانم اين فرد تك تك حيوانات را به خنديدن واداشته وزماني كه آنها ازخنديدن عاجزمانده اند چنين نتيجه اي گرفته ؟تصوير زير راببينيد .Image and video hosting by TinyPic
+ فرموده شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 21:4  توسط میر مهدی گل آرا  داغ کن - کلوب دات کام

آنچه خوبان همه دارند توتنها داری

حتما همه شنیدید ویا اگرهم نشنیدید الان بشنوید که میگن هر خوبرویی یک عیبی باید داشته باشه

وبی شک شاعر شیرین سخن هم دراینجا منظورش اینست که "عیب تمامی خوبرویان درتو جمع هست".

+ فرموده شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:58  توسط میر مهدی گل آرا  داغ کن - کلوب دات کام

چند وقته "عمو"گیرسه پیچ داده که "چرا داستانسرا روهرروز آپ میکنی اما خونه منو نه؟"اونم میخواد هرروز مهمون بروز داشته باشه بنابراین تصمیم گرفتم ازهمین امروز توی این وبلاگ هم آپ بشم.


ادامه فرمايشات
+ فرموده شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:54  توسط میر مهدی گل آرا  داغ کن - کلوب دات کام

امروزه نقد شاید یکی ازدشوارترین مراحل خودرا پشت سرمیگذارد،چنانکه دراغلب محافل ادبی منتقدین به چندکلمه کاملا کلیدی ،کلیشه ای ،ومحتاطانه اکتفامیکنند،چراکه به دنبال انقلابهای بزرگ ادبی واجتماعی اخیر واستیلای نسبیت درتمام سطوح اندیشه ای میتوان گفت نقد تاحدود زیادی دچارزواردرفتگی شده است.شاید زمانی بجرات وصراحت کامل میشد اثری را کاملا مردود یا موفق اعلام کرد اما امروزه جنین امری تقریبا نزدیک به محال است، چرا که ممکن است اثری دریک محفل ویا یک جامعه ای کاملا منزوی ودریک محفل دیگری از اقبال کاملا برعکسی برخوردارشود،پس نقد اثرنیز همانند خلق آن منوط به پارادایم موجود میباشد واین هم مستلزم یک دید وسیع جامعه شناختی وروانشناختی میباشدیعنی خالق هراثری وهمچنین منتقد همان اثر شاید تنها بادرنظرگرفتن گروه مخاطب همان اثر بتوانند به نتیجه مشترکی دست یابند.

چنانکه میدانیم یکی ازابتدائی ترین مباحث زیبائی شناسی جمله معروف چه چیزی زیباست وبرای چه کسی زیباست مثلا لیلی زیباست اما فقط برای مجنون وشاید به همان میزان یک تراکتور برای یک کشاورز زیبا باشد اگر این دیدگاه را بتوانیم در نقد هراثری با خود داشته باشیم شاید هیچگاه راه به بیراهه ویا نقدهای مغرضانه وبنی اسرائیلی نبریم، برفرض اثری که دریک محفل ادبی وهنردوست مورد شماتت وبی مهری قرار میگیرد چه بسا دریک روزنامه از توفیق شایانی برخوردارشود ویا رمانی که دریک محفل مشابه کاملا مورد حمله قرارمیگیرد بارها وبارها شاهدبوده ایم که دربازار فروش بالاترین رقمها را به خوداختصاصص داده .

علیرغم اعتقادی که به نسبیت در نقد دارم ولیکن نمیشود برخی مشترکات،اصول وکلیت هارا هم کاملا منکرشد،چرا که بسیاری از آثار ماندگار وشاهکارها بادرنظر گرفتن چنین مشترکاتی توانسته اند به چنان درجه ای نائل آیند،پس بطور خلاصه شاید بتوان چنین نتیجه گیری کرد آثاری میتوانند گروه مخاطب بیشتری را بخود اختصاص دهند که خالق آنها ازیک دید وسیع جامعه شناختی وروانشناختی برخوردار بوده واثر مخلوقه بتواند تامین کننده نیازهای گروه بیشتری باشد وهمچنین اثری خواهد توانست ماندگارتر شود که درهنگام خلق بتواند حدودزیادی ازمرزهای زمان ومکان را درنوردد و مربوط به درد یا نیاز قشرویازمان خاصی نباشد،اکنون شاید بتوانیم بگوئیم که نقدموفق تلاشی است برای تبیین اثر.

+ فرموده شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:48  توسط میر مهدی گل آرا  داغ کن - کلوب دات کام