تبليغاتX
به منزل شخصی amo خوش آمدید

به منزل شخصی amo خوش آمدید

داستانسراي عمولي سایتی برای همه چیز(ادبیات ، داستان ، روانشناسی ،متافیزیک و ....)

میدونم بس که این حرفارو ازم شنیدی دیگه حسابی کلافه ای ُاما چه کنم که اینروزا  عجیب بیقرار دیدنتم.هرجا میرم همش چشام دنبال تو میگردن انگار که قراره از آسمون نازل بشی و یا از زیر زمین سبز شی که دائم تو پیاده رو ُخیابون حتی تو بیابون منتظرم که ببینمتُ مگه چی میشهُ؟ قبول دارم ما بد ما جفا کار ُما هرچی که تو بگیُ اما مگه بدها دل ندارن؟نمیخوای یه گوشه چشمی نشون ما بدیُ نمیگی چشای این عاشق دلخسته دیگه ازدلش هم خسته تر شدن؟مگه نمیگن هر کس بطلبد میابد؟یعنی دروغ میگن یا اینکه طالب اونقدر باید صبر کنه که ....نمیدونم دیگه طاقتم طاق شده و عجیب هوس دیدنتو کردم ُحتی اگه یه بارم که شده ُفقط یه بار توقع زیادیه؟یه نظر که دیگه حلالهُ تازه هرروز هزارن هزار نامحرم میتونن ببیننت ُاما ما چی؟میخوای التماس کنم؟؟؟؟؟؟؟؟باشه باکی نیست التماسم میکنیم !!!!اما بعدش چی؟بازم انتظار؟نمیخوای یه بنده نوازی کنی؟یه آقائی کنُ یه نظر فقط یه نظر بذار ببینمتُ اینروزا همه دیدن تورو برام شرط میکنن:

رئیسمون همین امروز بهم گفت:اگه پشت گوشتو دیدی مرخصی هم میبینی....

علی میوه فروش میگفت:اگه پشت گوشتو دیدی آلوچه هزار تومنی روهم میبینی...

عسگر سنگکی میگفت:گذشت دیگه دور و زمون سنگک ۲۵۰تومنی باید پشت گوشتو ببینی...

هاشم قصاب میگفت:پشت گوشتو دیدی گوشت ۹۰۰۰تومنی روهم میبینی حتما...

میبینی توروخدا این نصرت مطربه هم واسه ما افه میاد دیگه انگار همونی نیست که یه پونصدی کف دستش میذاشتی و تا دلت میخواست برات آهنگای نیناش ناناش میزد و میخوند دیروز برگشته بهم میگه :"داداش اگه پشت گوشتو دیدی..."

+ فرموده شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 18:28  توسط میر مهدی گل آرا  | 

نمیدونم اینروزا مخم عیب پیدا کرده یا فکم؟که دچار نوعی بیحرفی یا شایدم کم حرفی شدم؟نمیدونم چیزی به مخم نمیرسه یا میرسه و اینقدر گیج شدم و اونقدر موضوعات مختلفن که نمیتونم راست و ریستشون کنم و متمرکزشون کنم؟هرچند اتفاق تازه ای نیافتاده حکایت همون حکایت دیرینه و دنیا روی همون مدار همیشگیش داره میچرخه.

روز تولد خانوم فاطمه(س)بود که میخواستم به مناسبت روز زن و روز مادر آپ کنم و اونروزو مثلا جشن بگیرم که اینترتر اونقدر ادا و اطوار درآورد که از خیرش گذشتیمُ بعدش بازم روز ازنو و روزی ازنوُاختلالات اینترتر بقدری زیاد بود که اصلا نه میشد آپ کرد نه اعصاب میموند واسه وبگردی.بعدشم که یه کم حال اینترتره خوف شد ُدیگه اصاب مصاب حسابی خورد بود.بعدش اومدیم که مثلا پست جدید بذاریم موندیم که چی بگیم!!!!!!!داستان بذاریم؟که خیلی دیگه بیعاری بود مردم خون خونشونو میخوره ما بیایم داستان بذاریمُ در باب خانیفاته افاضات کنیم که نه حسش بود و نه کسی تو حس خوندن چنین چیزائی بودُجوک بگیم ؟کو دل خوشی که بخواد بخنده؟از روزمرگیهامون بگیم دیدیم به فلان جای مش حسن بقال سرکوچمون که روزامون چه جوری میگذره؟پس میموند چی؟موضوع بسیار بسیار داغ انتخابات و حوادث بعد از اون!!!!!!!! اما این منزل شخصی عمولی اونقدر برام قداست داره که هیچوقت دلم نمیخواد قاطی یه همچین بازیهائی بشه!!!!!!!الان هم دارن توی تلفیزیون با افراد دستگیر شده مصاحبه میکنن !!!!!!!خب معلومه همه اظهار پشیمانی خواهند کردو کی پیدا میشه که بگه آقا خیلی هم خوب کردم!!!!!من موندم آخه ببم جان تو که دوتا بخوابونن دم گوشت رنگ زیر پوش نن جونتم افشا میکنی چیکار داری به اینکارا بشین بغل کرسی و تخمتو بشکون خب.شهرو ریختی بهم که چی؟بیای بگی گوح خوردم؟؟؟؟؟؟؟یه چرخ درست و حسابی نمیتونیم تو شهر بزنیمُ یه کار واجب داریم نمیتونیم بریم بیرون هر لحظه از هرجای شهر خبر میرسه که شلوغه و نیاین بیرون؟اونوقت اومدی و میگی منو اغفال کردن؟؟؟؟اینو دیگه نگو تروخدا که حالم بهم میخوره.

عجیب هوس یه پیراشکی کردم با طعم میشل فوکو!!!!!!!!فوکو رو که میشناسی؟؟؟همین بچه محلو میگم دیگهُ خدائیش حرفاش این روزا تو گوشم خیلی زنگ میزنه.میخوای یه چرخی تو این مخ هنگیدم بزنی حالشو ببری ژیگوووووول؟خب پس کمربندارو محکم ببند و باهام بیا.

توی جوامع اولیه خیلی شیر توشیر بودُیکی میرفت شکار میکرد اون یکی که زورش بیشتر بود شکارشو از دستش میگرفت و میزد تو رگ و حالشو میبردُیکی زن میگرفت اون یکی که زورش بیشتر بود حالشو میبرد ُیکی خونه میساخت اون یکی که زورش بیشتر بود میومد حالشو میبرد خلاصه بعضیا خیییییییییلی حالشو میبردن و بعضیام خییییییییییلی حالشون میگرفت تااینکه مردم اومدن و یه قانونهائی بین خودشون گذاشتن و ملزم شدن که این قوانین رو اجرا کننُ اما بازم یه بچه تخسائی پیدا میشد که گاهی قانون رو زیر پاش میذاشت و حالشو میبرد تا اینکه به این نتیجه رسیدن که باید یکی باشه که زورش از همه بیشتر باشه و بتونه قانون رو اجراش کنه و یه افرادی رو از بین خودشون حاکم انتخاب کردن اما خب حاکمه هم که زورش از همه بیشتر بودو یکی لازم بود که واسه این جناب حاکم قانون رو اجرا کنهُ اما نمیشد که نمیشد تااینکه بعضیا قبول کردن که دیگه باید از خیر این یکی بگذرن و قبول کنن که یه عده بنام حاکم میتونن قانون رو زیر پا بذارن و یا اینکه به نفع خودشون تغییر بدن و حالشو بکنن ُاما خب یه عده هم زیر بار نمیرفتن و میخواستن آب تو هاون بکوبن.حاکمها هم به هرنحوی بود میخواستن اینارو سرجاشون بنشونن و اتفاقا موفق هم میشدن .آقا جون تاریخ بشر اینه کاریشم نمیشه کرد.فوکو میگه ُاعمال قدرت از زمانهای قدیم بوده و هنوز هم ادامه داره و خواهد داشت فقط شکلش عوض میشه ُیه زمانی بود که حاکم واسه اینکه کسی جرات حف زدن نداشته باشه یه معترضو میاورد وسط میدون شهر و به جلاد دستور میداددل و رودشو زنده زنده بریزه بیرون تا درس عبرتی باشه واسه دیگرون و کسی نتونه اعتراضی داشته باشهُ امروزهم وقتی توی یه جامعه دموکراسی به معنای خیییییییییلی پیشرفتش یه معترض میخواد بره پیش یه مسئول یارو مسئوله بپاش بلند میشه یه فنجون نسکافه براش میاره کلی تحویلش میگیره و اونقدر نمک گیرش میکنه که طرف روش نمیشه اعتراضشو بکنه.پس هیچ فرقی نکرده در هردو زمان معترض خفه شده نتونسته حرفشو بزنه.هرچی جوامع وسیعتر و پیچیده تر شدن و اشکال جدیدی از ثروت ظاهر شده این نوع اعمال قدرتها هم شکل پیچیده تری بخودشون گرفتن بحدی که دیگه نمیشه به این راحتی ازش سردر آورد و فهمید دنیا دست کیه؟بازم فوکو یه جمله خیییییلی معروف داره که ُمیگه"جلادان جوامع دموکرات همیشه لبخند برلب دارند"بچم راست میگه بخداُ آدم خیییییییلی باید خوش خیال باشه که فک کنه واقعا دموکراسی به اون معنا که توی ذهنشه میتونه واقعیت داشته باشه.صحبت ایران خودمون نیست هاُدارم کلی افاضات میکنم از آمریکا و فرانسه و انگلیسش بگیر تا حساب همین جهان سوم خودمون دستت بیادُدموکراسی فقط یک شعار هست و بسُ یه جور خرکنیه مدرنهُ وقتی کسینجر بنده خدا داره از "دست پنهان قدرت"حف میزنه و میگه در دنیای مدرن امروز قدرت بشکل نامحسوس و نامرئی و پنهانش اعمال میشه راس میگه خب.تو هرکاری بکنی بهرحال یه قدرتی بهت اعمال خواهد شد ُاتفاقا قدرتی که بصورت دموکراسی اعمال میشه خییییییلی قویتر و پیچیده تر ازنوع سنتی و به اصطلاح دیکتاتوریشه ُ میدونی وقتی با چهارتا عرب تو یه اتاق دربسته گیربیفتی چیکار میتونی بکنی؟جوابش خیلی سادست تو هیییچ کاری نمیتونی بکنی پس بهترین کار اینه که خودتو شل بگیری و حالشو ببری.پس اقا جون سرتو بنداز پائین زندگیتو بکن چرا هم اصاب خودتو داغون میکنی هم زندگی بقیه رو میریزی بهم؟چرا با افراد خونوادت هم درگیر میشی ؟یکیتون میشین اینوری یکیتون میشین اونوری شما میشی طرفدار ایشون اون یکی هم میشه طرفدار اوشون؟فک کردی عمر نوح داری یا تن فولاد زره؟بشین حالتو بکن ژیگولُ فوق فوقش تکلیف ما یه رای دادن بودُبه کسیکه میخواد چهار سال از حق ما دفاع کنهُ خب حالا حقشو خوردن ؟اول بره حق خودشو بگیره که منهم مطمئن باشم میتونه از حق منهم دفاع کنه من دیگه چرا باید کاسه داغتر از آش بشم و حق کسی رو بخوام بگیرم که قرار هست از حق من دفاع بکنه؟؟؟؟؟؟؟تازه اونهم اگه بخواد. 

پس نتیجه میگیریم که فک و چانه و کلهم دستگاه های صوتی اینجانب دچار هیییییییییییچ اختلالی نگشته و احتمالا فقط در نواحی مخ کمی تا قسمتی آسیب دیدگی وجوددارد که آنهم انشاءالله بزودی مرتفع گردیده و خبر سلامتیمان موجبات مسرت و شعف خاطر نورچشمیان را فراهم خواهد نمود. 

خورده فرمایشات ۱):بعلت وخامت بیش از حد اوضاع درونی خودمان از درج هرگونه شکلک پوزش داریم.

خورده فرمایشات۲):یک جو شعور ۳۰*یا*۳۰ به صد خرمن شور۳۰*یا*۳۰می ارزد.

خورده فرمایشات ۳):دعا میکنم تا آرامش و صفا به کشورمون برگرده ُشمام دعا کنین عمولی آرامش وشادی قبلیشو بدست بیاره. 

+ فرموده شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 21:46  توسط میر مهدی گل آرا  | 

 یکی از کارهای خیلی لذت بخش بانکی "تفکیک پولی" هستش یعنی اینکه پولهای فرسوده و سالم رو از هم سواشون بکنی و سالماشونو دوباره برگردونی دست مردم و فرسوده هارو از رده خارج کنیُ حالا چرا لذت بخشه ؟بدو دلیل:

 افلندش که میری یه گوشه میشینی و با مشتری سروکارنداری که یکی دم صبح ناشتا نه خیری کرده و نه شر از راه برسه و عربده بکشه :"اوهووووووووووووی تن لش زود باش کار منو را بنداز که دیرم شده"!!!!نگو که کسی تو بانک اینطوری صحبت نمیکنه که میگیرم دستتو یه دو ساعت مینشونمت پشت باجه ببینی بدترازایناشم میگن. 

دفمندشم ُبعضی وقتا یه نوشته هائی رو پولا پیدا میشه که خوندشون خالی از لطف نیستُ بعضی وقتا یه جملات سرکاری مینویسنُ مثلا یه طرف پول مینویسن "خواهشا پشت پولو نخون" بعد که برمیگردونی پشتشو بخونی بااین عبارت شیوا روبرو میشی"خره مگه نگفتم نخووووووووووووون"!!!!یا مثلا دخترا به پسرا تیکه میندازن و پسرها به دخترا مثلامینویسن "ما از دخترا حمایت میکنیم....انجمن حمایت از حیوانات ملوووووووس" البته دخترام اگه این جمله رو بنویسن از طرف انجمن حمایت از حیوانات وحشی پاراف میکنن.بعضی وقتام یه یادگاریهای تکراری و کلیشه ای والبته از نوع جواتي  روشون پیدا میشه و بعضی هام اشعار و جملات لاو ترکون.اما بعضی وقتا جمله هائی پیدا میشه که ساعتها و حتی روزها ذهنتو مشغول میکنه ُمثل همین دوتا پول که عکسشونو گذاشتم :

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

اینم زیر نویس که اگه احیانا خونده نشد بدونین چی روش نوشته"یا آقای علیُ سلام بر پدر مهربانمُ انشاءالله پول روی پولتان پربرکت باشد انشاءالله" وسمت چپم نوشته"دشت نوروز ۱۳۸۵ اولین دشت از صنه پدر ومادره عزیزم سال خوبی باشد انشاءالله".البته فک کنم نوشته ها کاملا واضحنُ طفلک اونقد ذوخ زده شده که کلی دعا کرده باباشو ُتازه اون طرف پول هم کلی یا ابلفضل و یا علی و این چیزا نوشته بودکه کلی هم جیگرم کباب شد هم حال کردم ُالهی قربون اون دلت برم مننننننننننن!!!!!هرچند معنی صنه رو نفهمیدم .حالا داشته باش این یکی رو:

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

زیر نویس:"با سلام خدمت خانم عزیزم این مقدار ناقابل درآمده امروز من است باید ببخشید".

یاد این مصرع افتادم"درکلبه ما رونق اگر نیست صفا هست" جدا که ایول به صفاشون .امیدوارم خدا بخاطر همین صفاشون بهشون برکت بده و همیشه جیباشون پرپول باشه و کلبشون هم پررونق  ّهم پراز صفا الهی آمین.

خورده فرمایشات ۱:اینروزا حال میکنین  با این مناظرات دیگه ژیگولا!!!!خدائیش منکه دیگه نمیفهمم کی به کیه و کی با کی دوسته و کی با کی دشمنه و اینجا چه خبره و چه خبر نیست و شوما خوفییییییین؟؟؟؟؟ولی این مخ هنگیده من فقط همینقدر میتونه تشخیص بده که اوضاع یه جور ناجوری خیلی متفاوت تره ُحرفهائی علنی زده میشه که قبلا ها یا زده نمیشد یا خیلی با اشاره وکنایه زده میشد ُ امیدوارم خدا خودش بخیر بگذرونه...امیدوارم همینقدر امید و اعتمادي هم که مردم دارن به فا...نره.

خورده فرمایشات ۲:این چن روز حسابی گرم شده بود اینجا و منم که حسسسسسسسسسساس ُنه حال وبگردی داشتم نه دست و بالم به کاری میرفت.مردم ازبس بهم غرزدین.

خورده فرمايشات ۳:جونم بالا اومد تا يه جائي پيدا كردم و اين عكسارو تونستم آپلودشون كنم،ماشالله هزار ماشالله روزبروز تكنولوژيمون پيشرفت ميكنه.

خورده فرمايشات ۴:فهلا باي تا هاي ،برين و با مناظرات حال كنين كه فك كنم دوتا مناظره داغ تماشائي هم داشته باشيم.

+ فرموده شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 17:27  توسط میر مهدی گل آرا  | 

توسط بی بی ستاره و زرین تاش خانوم به یه بازی وبلاگی دعوت شده بودم که از قرار میبایست مهمترین عواملی رو که در زندگیم باعث ایجاد تغییرات بزرگ شدن بنویسم.هرچی فک کردم دیدم همچین تغییر بزرگی اصلا تو زندگیم نداشتم که عامل خیلی مهمی هم داشته باشه ولی یه خورده که بیشتر فک کردم دیدم گاهی اوقات تغییرات چنان تدریجی و نامحسوس بودن که بااینکه در طول دوران سرنوشتمونو از اینرو به اونرو کردن عمرا روحمونم خبردار نشده.امروز در این موقعیتی که قرار گرفتم و اصلا نمیخوام در مورد خوب یا بد بودنش قضاوتی بکنم فقط همینقدر میدونم که اینهم گونه ای از بودن هست شاید تحت تاثیر خیلی از عوامل بوده باشهُ مثلا ازدواجم با همسرجان ویا استخدام شدنم تو بانک ملی یا آشنا شدنم با مکتب عرفان حلقه و استاد طاهری و...که همه و همه دست بدست هم دادن تا زندگی امروزمو با عقاید ُاحساسات و جهان بینی های امروزم بسازن. ولی همین استخدام شدن تو بانک خودش تحت تاثیر دوست شدنم با رضا بود ولی وقتی فکرشو میکنم میبینم اگه وارد عرصه تئاتر نمیشدم شاید هیچ وقت بارضا هم دوست نمیشدم!!!!پس مهمترین عامل سرنوشتم تئاتر بوده؟نه خب اینم نیست چون اگه با بهزاد دوست نمیشدم شاید هرگز دنبال تئاتر نمیرفتم و اگه دانش آموز دبیرستان شهید مصطفی خمینی نبودم هیچ وقت بابهزاد هم دوست نمیشدم که منو بکشونه به گروه تئاتر دبیرستان که بعدشم با گروههای دیگه کار تئاتر رو ادامه بدم.پس یعنی مهمترین عامل زندگیم تحصیل در دبیرستان شهید مصطفی خمینی بوده؟نه چون اگه معاون اون دبیرستان فامیل عموم نبود که هیچ وقت نمیتونستم اونجا ثبت نام کنم پس مهمترین عامل میشه عموم که اگه پسر یه پدر دیگه میشدم و عموم هم شخص دیگری بود شاید سرنوشتم چیز دیگه ای بود؟پس تااینجا رسیدیم به باباهه!!!!ولی انگار بوش میاد که مامانه هم این وسطها یه نقشکی داره ُکه اگه اونشب از بابا دلبری نمیکرد و سربسرش نمیذاشت شاید هرگز متولد هم نمیشدم که بعدشم ایییییییییییییییییییییییییییینهمه ماجرا!!!!!!گاهی وقتها احساس میکنم بزرگترین سوتیم تو زندگی همون تولدم بودکه خودم هیچ نقشی درش نداشتم ولی تاوانشو تمام و کمال خودم باید پس بدم.نمیگم از زندگیم و ازسرنوشتم کاملا شاکیم ولی خب زندگی تو این دنیای پر استرس ُپرازنامردی ُپر از دشمنی ها و شیادیهای گوناگونُ پر از حق کشیها و حق خوریهای رنگارنگ پر ازلجن ُپراز نفرت ُپر ازکینه و پراز هرچیز بدی که تصورش بکنی واقعا نبودش خیلی بیشتر شرافت داره به بودنش.دنیائی که هر آن منتظری تلفنت زنگ بزنه و خبر ازدست دادن عزیزی رو بشنوی ُدنیائی که هر آن منتظری تا یه زلزله ای بیاد و صدای خورد شدن استخون عزیزترین کسات روحتو در هم بشکنه ُدنیائی که هر آن منتظری تا یکی از پشت بهت خنجر بزنه ُدنیائی که دوستی ها در اون هیچ ثباتی ندارن و ممکنه دوست ترین دوست امروزت دشمن ترین دشمن فردات باشهُ دنیائی که اصلا هیچ چیز درش ثبات ندارهُ دنیائی که کثافتهائی مثل "بلند نظر" و "حاجیلو "درش نفس میکشن و با نفس متعفن خودشون همه جارو آلوده میکننُ دنیائی که خست ُتنگ نظری ُبددهنی ُدل شکستن ُخیانت ُدروغ ُحیله و جنایت پیشه هرروز ساکنانشهُ دنیائی که هیچ کس توش باکره نخواهد موند چون ترتیب همه رو خواهد دادُ دنیائی که.....واقعا که به هیچ هم نمیارزد این دنیای فانی فانی فانی بی همه چیز

هرکدوم از نورچشمیان که دوس داشتن به این بازی دعوتن.

+ فرموده شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 13:54  توسط میر مهدی گل آرا  | 

س مثل سرسره!!!

س مثل سرب داغی که میریزن تو گلوی آدم و صداش درنمياد!!!

س مثل سایه!!!

س مثل خیلی از چیزهائی که میتونن با س شروع بشن اما "س" ما باهمه اینا فرق داره چون نه خودش با س شروع میشه نه اسمش !!!!!!س اسم یه کرم کدوی خیلی بانمکه که "خدی" گذاشته روش و همیشه صداش میکنه "دوشیزه سین"!!!!!حالا خدی از کجا میدونه این کرم کدو دختره؟خوب یواشکی بهتون میگم اما به کسی لو ندینا!!!!!خودش بهش گفته!!!ازکجا میدونه دوشیزه است؟خب ازبچگی پیشش بوده و خودش بزرگش کردهُ از تموم اسرار همدیگه هم خبر دارن ُهرشیطونی کردن باهم کردن و هرکجارفتن باهم رفتن و ...آخه س خونش تو شیکم خدی بود.خیلی وقت پیش یه شب که زن بابا دعواش کرده بود و رفته بود تو اتاقش  و داشت گریه میکرد یه هو یه صدائی شنیده بود یه صدا شبیه سس سس سس...اولش ترسیده بود و خواسته بود بره تو اتاق بابا اینا اما خیلی زود یادش افتاده بود که درست یه ماهه که پاشو توی اون اتاق نذاشتهُ درست از فردای روزیکه مامان بزرگ میگفت "امروز هفتم مامانته ُباید مثل یه دختر خانوم باوقار بشینی یه جا و شیطونی هم نکنی" که عصری دیده بود بابا با یه خانوم اومد تو خونه ُ اولش ازش خوشش اومده بود چون موهاش خیلی بلند بودن و خدی عاشق موی بلند بود اما دو سه روز بعد ازش بدش اومده بود چون خانومه دعواش میکرد ُکتکش میزد ُداغ رو دستش میذاشت و عروسکاشم ازش گرفته بود و نمیداد ُمیگفت باید آدم بشی...

خدی همین که صدای سس سس رو شنیده بود  و خواسته بوده  بره اتاق بابا و بعد پشیمون شده بود و برگشته بود ُهمون صدا بهش گفته بود که "نترس من نمیخوام اذیتت کنم..."و دنبال صدا گشته بود اما پیداش نکرده بود و بازهم صدا بهش گفته بود"پیرهنتو بزن بالا منو میبینی" و پیرهنشو با ترس زده بود بالا و دیده بود یه کرم کدوی بانمک سرشو از نافش آورده بیرون داره گریه میکن و فهمیده بود که بخاطر زجرهای اونه که داره گریه میکنه و باهم دوست شده بودند و دیگه تنها نبودُهمیشه عجله میکرد که زودتر بره تو اتاقش و با کرم کدو حرف بزنه آخه خیلی بانمک حرف میزد و همیشه میخندوندش و کلی هم دلداریش میدادُ اسمشو اول گذاشته بود "س" چون همیشه صدای سس از خودش درمیاورد بعدها که بزرگتر شد اسمشو گذاشت "دوشیزه سین" س و خدی روزبروز باهم دوستتر میشدن و کار س خوردن و خوابیدن و تفریح و بازی باخدی بود.کار س لیسیدن بستنی هائی بود که خدی وقتی داشت میخورد چند قطرشم میریخت رو نافش که س بتونه اونارو بخوره ُیواش یواش خدی زیر دست زن بابا برزگتر و بزرگتر میشد و با تموم اذیت و آزاری که ازش میدید فقط دلش به این خوش بود که دم بساعت با س خلوت کنه و باهاش درددل کنه ُس هم با اداهای بانمکش بخندوندش و تموم غصه های عالم از یادش بره و میرفت.بازهم خدی بزرگتر و بزرگتر شد و به هرزحمتی بود داشت دیپلمشو میگرفت ُاما سر کلاساش هم دل تو دلش نبود که زودتر زنگ بخوره و یه جای خلوتی پیدا کنه و دوسه کلمه هم که شده با س حرف بزنه ُاصلا یه نیم ساعت که صداشو نمیشنید حالش عوض میشد انگار یه کوه بزرگ غم رو دوشش سنگینی میکرد ُ س هم بعضی وقتها شیطونیش گل میکرد و وسط کلاس یا توی مهمونی یه صدا ازخودش درمیاورد و خدی رو اونقدر میخندوند که آخرش خدی به سک*سکه می افتاد و اونوقت س بود که هی میخندید و شیکم خدی رو قلقلک ميداد.خلاصه روزهای قشنگی باهم داشتن و تموم لحظات غمگین و بد رو باهمدیگه میتونستن براحتی تحمل کننُ تا اینکه یه روز که داشت از مدرسه برمیگشت "ک" رو دید ُ "ک" یه پسر خوش تیپ قد بلند چارشونه با صورت استخوانی و  برنزه بود که با دیدن خدی افتاد دنبالش و تا خونشون باهاش رفت ُازفردا هرروز میومد سرکوچشونو تا مدرسه باهاش میرفت ُبرگشتنی هم باز میومد دنبالش و خودمونیم خدی هم ازاینکارش بدش نمیومد ُیه جورائی از ک خوشش اومده بود تا اینکه کم کم ک سرحرفو باهاش واکرد و دیگه بعد ازاون باهم میرفتن و میومدن و از همه چی حرف میزن الا از س ُ و بعد ازاینکه باهم خداحافظی میکردن و خدی میرفت تو خونه و بعد هم تو اتاقش ،سر و کله س  پیدا میشد و دوتائی فقط از ک میگفتن و اشک میریختن و میخندیدن و میخوابیدن ُخدی عاشق شده بود و س اینو میفهمید اما ازیه چیزی خیلی نگران بود ُازاینکه اگه ک ازوجود س باخبر بشه چی بسرش میاد؟تا اینکه یه روز اتفاقی که نباید می افتاد افتاد ُ ک به خدی گفت "چراتو اینهمه رنگت پریدست؟"خدی هم گفت "نمیدونم شاید خیال میکنی ُیا شایدم کم خون باشم و..."ک اصرار کرده بود که برن پیش دکتر و خدی قبول کرده بود و بعد از چند تا آزمایش معلوم شده بود خدی کرم کدو داره و باید معالجه بشه و کرمه رو بکشنشُ وگرنه مشکلات زیادی براش درست میشه و ممکنه حتی بچه دارهم نشه.ک گیرداده بود که باید معالجه بشه و خدی قبول نکرده بود و از ک اصرار و از خدی انکار و بالاخره باهم قهرکرده بودن و ک گفته بود "هروقت تصمیم گرفتی معالجه بشی میام سراغت".

روز اول دل تو دل خدی نبود ُس هم اینو میفهمید اما چیزی نمیگفت ُاصلا صداش درنمیومد ُروز دوم بدتر هم شده بود ُروز سوم بدتر ازاون ُروز چهارم دیگه طاقتش طاق شده بود حتی گریه هم نمیکرد و فقط زل زده بود به یه گوشهُ دل کندن از س آسون نبود دل کندن از س که قدیمیترین همدمش بود ُکلی باهم خاطره داشتن ُکلی باهم زندگی کرده بودن ُحالا جدا شدن ازش یه طرف ُکشتنش دیگه کار این نبود ُاما دوری ک روهم نمیتونست تحمل کنه و س اینو میفهمید و باز چیزی نمیگفت تااینکه خدی بلند شد و با گریه لباس پوشید و خواست که بره بیرون ُس دوزاریش افتاده بود که میخواد چیکار کنه ُوحشت سراسر وجودش رو گرفت ُاصلا از خدی انتظار نداشت که تصمیم بگیره بکشتش ُ بغض گلوشو داشت فشار میدادُفقط تونست بگه "خدی منو نکش" وبعد هردو زار زار گریه کردن و اشک ریختن ُخدی نمیدونست چیکار باید بکنه دوری ک داشت دیونش میکرد رفت پیشش التماس کرد که از خیر معالجه بگذره اما قبول نکرد که نکرد....

روح لطیف خدی ضعیفتر ازاون بود که تو این شرایط و یه همچین فشاری که باید از بین "ک" و" س" یکی رو انتخاب کنه دوام بیاره ...ُ خدی دیوونه شد.خدی دیگه با کسی حرف نميزد...

انگار که سرب داغ ریخته باشن تو گلوش

یااینکه

انگار سایش هست که داره تو خیابونا راه میره

و یا حتی...

 وقتیکه  وسط تابستون توی پارکهای شهر با یه روسری گل گلی و یه پالتوي ضخیم و بیخیال بچه هائی که دورش جمع میشدن و بهش میخندیدن و بعضیاشونم بهش سنگ پرتاب میکردن  و قهقهه میزدن ُبا سرو صورت خونینش  سرسره بازی میکرد و  باخودش حرف میزد همه فکر میکردن که از عشق "ک" دیوونه شده ُشایدهم شده باشه اما فقط من و شمامیدونیم که اون بی هیچ مزاحمی داره با "س" خودش درددل میکنهُ حرف میزنه و بازی میکنه.

+ فرموده شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 20:11  توسط میر مهدی گل آرا  |