تبليغاتX
به منزل شخصی amo خوش آمدید

به منزل شخصی amo خوش آمدید

داستانسراي عمولي سایتی برای همه چیز(ادبیات ، داستان ، روانشناسی ،متافیزیک و ....)

یه بار تو ایام شباب و بحبوحه جوانی و جاهلی پیرمرد سبزی فروشی را دیدیم که سبزی بر الاغ بار میکرد و در کوچه پس کوچه های شهر به امر بسیار مقدس امرار معاش میپرداخت.الاغ زیبائی داشت ُ منهم که ذاتا علاقمند به این موجود چشم قشنگ بیچاره به محض رویت عنان از کف داده و بزبان محلی خودش آوازی بس دل انگیز سردادم.حیوان ندید بدید بعد از لختی تامل عارفانه بشدت سر بجنباند و نمیدانم صدایم را به صدای چه کسی از اقوامش شبیه کرد که عرعری جانانه تر راه انداخت به نحویکه صاحبش بسی قربان صدقه ام میرفت که خداوند هر حاجتی که داری بر آورده کند انشاءالله ُچون سالهای سال بود که الاغم چنین از ته دل عرعر نکرده بود.از قضا در آن هنگام مرد سبزی فروش بساطش را در کنار دیوار یکی از دبیرستانهای بسیار مشهور خیابان ۱۷شهریور تبریز پهن کرده بود و این ماجرای همخوانی من و آن موجود بس زیبای دراز گوش در زیر پنجره های باز همان دبیرستان اتفاق افتاد که دیدیم تمام کادر دفتری و دبیران و مربی پرورشی و کلهم مقامات محترمه دبیرستان از پنجره سرشان را بیرون آورده اند و ذم ما مینمایند که "آقا بچه ها دارن امتحان میدن ببر صدای اون انکرالاصوات رو..." و منهم که کلی داشتم ذوق میکردم و تازه داشتم گرم میشدم هرچی میگفتم باباجان راست راستی که زبون همو نمیفهمیم که همینجور شانسی یه چیزی بزبون خودش گفتیم و از قضا احتمالا یه شعر عاشقونه ای یا جمله فلسفیی چیزی دراومده که اونهم مطلبو گرفته و اینجوری داره همراهیمون میکنه وگرنه هرچی که بگم نمیفهمه که ُ منکه مادرش نیستم!!!.خلاصه تیارتی شد اونروز و یک خاطره بس بیاد ماندنی در دل و جان بروبچز بیادگار ماند.

حالاااااااااااااااااااااااااا....نمیدونم از بد روزگار یا از خوش روزگار یا از دیونه بازی روزگار یا اصلا هیچ ربطی به هیچ چیزی نداشته ُآبجی ما شده معاون همون دبیرستان!!!!!ولی خوشبختانه دیگه کسی از همکاراش مارو نمیشناسه خوب ُنترس آبروش نرفته و حفم یه چیز دیگس.

چن وقت پیش آبجیم میگفت که تو اتاقشون و سالنها دوربین مداربسته کارگذاشتن و بدبخت خانومها هم نمیتونن یه کلوم باهم اختلاط کنن!!!!جدا خیلی شکنجه وحشتناکیه واسه یه خانوم!!!!حالا اینش بماند چون خانومها خودشون به عمق فاجعه پی بردن و دیگه لازم نیس من توضیح واضحات بدم ُاما چیزیکه خیلی بیشتر توجه منو جلب کرده اینه که چن تا ازاین دوربینارو تو همون کوچه پشت دبیرستانه هم کارگذاشتنُ اییییییییییین خیلی حف داره دیگه.طفلکی جوونای امروزُجدا خیلی دلم بحالشون سوختُ هرچند جونی ماهم تو دوران همچین پخی نبوده اما حداقلش تو همون کوچه ای که ما عرعر جانانه راه انداخته بودیم و کلی شعر عاشقونه واسه دلبردرازگوش خونده بودیم و کلی عربده کشیده بودیم الان یه جوون بدبخت جرات نداره جیکش دربیاد و حتی بادوستش یه کلمه خودمونی حف بزنه یا یه شیطنت کوچولوئی که مختص این سن و ساله انجام بده ُچرا که فورا تصویر و صداش ضبط میشه و دیگه بقیش الله اعلم ...حالا اگه همین تصاویر گیر یه آدم خفنی هم بیفته که دیگه واویلااااااااااا!!!!!مثلا میبینی از فردا تیتر  صفحه اول تموم لینک باکسهای اینترتر این نوشته بچشم میخوره" کلیپ آواز خفن عمولی.... بدو بیا حالشو ببرژیگووووووووووول "عکسهای لو رفته زرین تاش خانوم تو کلاس درس..."ُ   ُ"یه کلیپ توپ و ژیگوووووووول از باجا در حالیکه داشته به یه ژیگولتر از خودش نومه میداده و حالشو میبرده....."

وقتیکه همین دوربینارو تو بانکها کار گذاشتن اولش کلی خوش بحالمون شد که دیگه راحت میشیم از دست کسری آوردنها ولی بعد از چند مورد که کسری آوردیم و نشستیم فیلمهارو بررسیکردیم دیدیم ای دل غافل این دوربینا اصلا رو نماهائی تنظیم نشدن که بتونیم ببینیم مشتری سندش چند بوده و پولش چند؟فقط بقول امیر بدرد این میخوره که وقتی امیر با یه مشتری کل کل میکنه یا با یه دختر خانوم احوالپرسی میکنه تصویرشو ضبط کنه تا بعدا حالشو بگیرن.

ولی بازم جای شکر داره چون هیچ بعید نیست  که نسل بعدی تو خونشون هم از این دوربینا کار گذاشته بشه و .....حالا دیدی عمولی بیراه نمیگه که دیگه عشقو نباید در پستوی خانه هم نهان کرد؟!!!!!!چون دیگه کم کم پستوی خانه هم داره میره که امن نباشه.میگی نه ؟؟؟؟؟؟؟اشتب میکنی خوب این هزارمین باره که میگم وختی عمولی چیزی میگه حف نباشهُ فخط بگو چشب.

خورده فرمایشات۱):بسیار سپاسگذارم از تمامی نورچشمیانیکه در دو پست قبلتر نگران حال مستراح رفتن ما بودند بایستی بعرض این عزیزان برسانم که بحمدالله مدتی بعد آب وصل شد و عمل بسیار بسیار روحبخش رفع حاجت بطور تمام و کمال و باعرض گلاب برویتان و روم بدیفال انجام یافت.ولی نمیدونم این ماه چرا من همش در اینمورد بدبیاری داشتم چن روز پیش هم تو بانک رفتم مستراح و  آخر سر که آبو باز کردم دیدم ای دل غافل بازم آب قطعه ُمستراح هم تو طبقه دوم ُشعبه یه شعبه دراندشت و بزرگ حالا هی ما داد میزنیم و تحویلدارو صداش میکنیم کسی نمیشنفه ُآخر سر دیدیم نزدیکتر از همه معاون شعبست و صداش کردیم و با شرمندگی ازش آب خواستیم و دمش گرم رفت از تو ماشین یه کم آب آورد و خلاص شدیم ولی خییییییلی ضایع بود فک کنم در تاریخ بانکداری بیسابقه باشه که یه تحویلدار از معاون شعبه تقاضای یه آفتابه آب بکنه.خیییییییییلی خجالت کشیدم.باید در صفحات ویژه تاریخ تمدن ثبت بشه حتما.

خورده فرمایشات ۲):در پست قبلی هم آقا ما گلت کردیم خواستیم بعد از مدتها یو خورده جدی باشیم همه گیردادن بهمون که نکنه با شوفر شاگرد حفم شده ُنه والله اگه دقت کنی یکی از موضوعات منزل شخصی "عمولی و خانیفاته "هست که گاه گداری میخواستم در مورد امورات مربوط به خانیفاته افاضاتی بکنم که ظاهرا باید قیدشو بزنم چون هرچی بگم موجبات سوءتفاوت میشه و باعث نگرانی نورچشمیان عسیس تر از جانُ ولی بلحاظ رفع هرگونه نگرانی باید عرض کنم که بحمدالله کما فی السابق در کمال تفاهم و زن ذلیلی در معیت شاگرد عسیس تر ازجان بسر میبریم و ملالی نیست جز دوری شما عسیسان و تنها مورد اختلاف هر پنجشنبه صبح سر حقوق و مزایای هفتگی است که این شاگردجان همیشه بنوعی دبه درمیاورد  و بنده را متهم به حق کشی مینماید....آهاییی ایهالناس یکی به این بگه یه پونصد تومنی و یه دویست تومنی جمعا میشه هفتصدتومن و هیچ فرقی نداره با جمع یه پونصدی و دوتا صدتومنی ُهرهفته مکافاتمون شده اینکه وختی یه دویستی میذارم رو پونصدیش میگه تو یه قطعه پول ازم کم کردی و باید دوتا صدی میذاشتی رو پونصدتومن و بعد به تموم فک و فامیل و دوست و آشنام اس اف اس میزنه و آبرومو میبره که اوسدا اینهفته حقمو نداد.

خورده فرمایشات ۳):بازم تو همون پست قبلی چرا خانوما اینقدر اهتماد بنفسشون تیکان نمیخوره و فک کردن که طرف صحبت من فخط آقایون محترم هستن و تموم خریتهای چهارگانه مختص ماست؟؟؟؟؟؟عسیسان دل ما در مورد موجود دوپائی بنام انسان سخن گفتیم و مقاله حاضر هییییییچ ربطی به جنسیت این موجود دوپا نداشته و ندارد حداقل درزمان حیات راقم تفسیر برای و جعل مکتوب ننمائید لوففا".پیشاپیش از همکاریهای حضرات علیه موتوشکریم بیزحمت.

خورده فرمایشات ۴):خیییییییییییییلی شرمندم ازاینکه یوخورده سرم شلوغه و نمیتونم زیاد بهتون سربزنم ُآخه خییلی بدجور ناجوری سرم شلوغه ُحالا چراشو بهدا میگم!!!!!خبر دارم باقلواااااااااااا!!!!صداشم تا چن وخت دیگه حتما درمیاد البته اگه بوتونم تا اونموخع دندون رو جیگر بذارم و قضیه رو لو ندم حتی به شما دوست عزیز.

+ فرموده شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 1:33  توسط میر مهدی گل آرا  داغ کن - کلوب دات کام

 

کی میدونه جبرهای چهارگانه سارتز چیا هستن؟؟؟؟؟

اونائی که نمیدونن یکی از این سه گزینه رو انتخاب کننُ انتخاب حق شماست خوب:

۱-از اونائی که میدونن بپرسن.

۲-برن کتابای سارتزو زیر و روکنن .

۳-خودم یه توضیح مختصر میدم بخونن بهد دوزاریشون بیفته که خریت های چهارگانه عمولی چه صیغه ایه!!!

ژان پل سارتز رحم الله علیه و علی کلهم مریدان و المریداته در یکی از مقالاتش اشاره میکند به جبرهای چهارگانه انسان:

۱-تولد

۲-مرگ 

۳-زندگی

۴-کارکردن

و میگه انسان مجبوره حداقل بیکی از این جبرها تن بده و اگه بخواد از دست یکی از اینها خلاص بشه مطمئنا گیر اون یکی خواهد افتاد ُو بعدش میگه اونائی که خودکشی میکنن زیاد بخودشون نبالن که تونستن از جبر زندگی خلاص بشن چون گیر اونیکی جبر یعنی مرگ افتادن.یا مثلا اگه یکی بخواد به جبر کارکردن تن نده ممکنه گیر جبر مرگ بیفتهُ یا کسیکه بتونه با تکنولوژی و پیشرفت علم مثلا یه راههائی کشف کنه که بتونه انسان رو تبدیل به یک موجود نامیرا بکنه اصلا بخودش نباله که تونسته بر جبر مرگ غلبه بکنه چون گیر جبر زندگی افتاده ُخلاصه به اعتقاد سارتز این جبرهای چهارگانه مثل چوبهای دو سر نجس میمونن که از دست هرکدوم بخوای خلاص شی حتما گیر یکی دیگشون می افتی.خوب تا اینجا حله؟؟؟؟؟

پس میریم سراغ خریت های چهارگانه عمولی ُاین خریت ها هم مثل همون جبرهای سارتز میمونن که از دست هرکدوم که شاکی باشی و بخوای خودتو خلاص کنی حتما گیر اونیکی می افتی.

۱-ازدواج

۲-تنهائی

۳-گوسفندی

۴-سگیت

اگه کسی نخواد که دچار خریت اول یعنی ازدواج بشه ُخوب گیر خریت دوم یعنی تنهائی می افته.

حالا اگه گیر این خریت اول یعنی ازدواج  افتاد باز دوراه داره یااینکه خریت سومو مرتکب بشه و خودشو بزنه به گوسفندی و رام و مطیع فقط بگه "معععععععععععععععع" یعنی چشب و زیاد به این و اون گیر نده و البته سعی بکنه که هیچی هم حالیش نباشه چون دهنش سرویس میشه اگه حالیش بشه که دور وبرش چه اتفاقائی می افته و چون تصمیم داره که دم نزنه  به خودخوری میفتهُ پس فقط باید حال کنه و بخوره و بچره و از زندگیش لذت ببره و حسابی خر کیف بشه و یااینکه اگه دلش نخواست که گوسفند بشه باید خریت چهارم یعنی سگیت رو انتخاب بکنه که دراین صورت میتونه آزادانه به هرچی دلش خواست گیر بده ُهرچی مطابق میل و سلیقه و عقیدش نبود اعتراض کنه ولی یه چیزی رو باید بدونه که حتی اگه ذیحق هم بوده باشه باز اعصابش خورد میشه و عمرا نمیتونه چیزی رو عوض کنه و آخر سر هم بعد از کلی اعصاب کشی و جنگ و ستیز  و تام وجری بازی باز یا میفته تو دام خریت دوم یعنی تنهائی و یا بالاخره قانع میشه که بیفته تو دام خریت سوم یعنی گوسفندی و یااینکه فک میکنه انتخابش اشتباه بوده و وقتی به خریت دوم دچار شد دوباره  مرتکب خریت اول یعنی ازدواج میشه منتها اینبار از نوع مجددش و بازهم میفته تو همون حلقه بالائی.

نتیجه گیری اخلاقی ُعلمی ُسیاسی و پزشکی :اینهمه صغری کبری چیدم و زر زدم فقط میخوام اینو بهت بگم که خدائیش اگه جنبشو نداری بیخیال زندگی مشترک شو ولی اگه جنبه تنها موندنو نداری خب ازدواج بکن ولی بعدش دیگه باید خودتو بزنی به کری و لالی و کوری ُحف هم نباشه نگو انسان با اراده آهنین خود میتواند در کرات و سیارات هم تغییر ایجاد کند.....ول کن این افسانه ها رو هیچی رو لازم نیست تغییر بدی چون ممکن نیست ُاگر هم ممکن باشه امکانش بقدری کمه که باید ازش صرفنظر کنی ُهمه چی رو همونجوری که هست قبول کن ُ اصاب خودتو  دیگران رو هم الکی خورد نکن و بچسب به زندگیت و حالشو ببر ژیگووووووووول.

+ فرموده شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 17:48  توسط میر مهدی گل آرا  داغ کن - کلوب دات کام

کاش حف زدنم پولی بود خدائیش میدونی چه اتفاقی می افتاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟میدونم تو جهان سوم هر اتفاق جدیدی که بخواد بیفته مثل چوب دوسر نجس باز این ماهستیم که از یه طرفش به گه خوری می افتیم ،اما بازم امتحانش که ضرری نداره شاید دیدی یه وخ شانس باهامون رفیق شدو اون یکی سر چوبه یه کمک گهش رقیقتر بود...

دیشب خیر سرم میخواستم  طبق معمول هر هفته پنجشنبه شبها بیشینم آپ کنم مثلا ،که شاگردجان گیر سه پیچ داد که یه کم بیا دراز بکش بهدا ،گفتم خوابم میگیریه ها!!!که بالاخره اراده آهنین اون بر اراده زن ذلیل من غالب شد و را افتادیم بریم  لالا کنیم  به این امید که صبح زود پاشیم و آپمونو بکنیم،که چشت بد نبینه صب که شد دیدیم بلاگفا باز نمیشه،گفتیم یه خورده با سایتهای دیگه سرمونو گرم کنیم تا شاید فرجی حاصل بشه که دیدیم نه بابا خیلی از سایتها اصلا باز نمیشن و بدین ترتیب اصاب مصاب خر سگی شدن زنگ زدیم به پشتیبانی شاتل ،گفتن یه ایراد کوچیک تو خطوط دیتامون بوجود اومده تا یکی دو ساعت برطرف میشه،و منهم دلخوش به این حف مفت!!! سرمو گذاشتم که یکی دو ساعت یه چرت کوشولو بزنم و بعد بیفتم بجون اینترتر،تازه خوابم گرفته بود که شاگردجان خبر داد که آبمونهم قطع شده و پاشیم از خونه بزنیم بیرونکلافه،خب آب نداشتیم تو خونه ،گلاب به روتون پی پی هم داشتیم خب باید میرفتیم یه جائی!!!ولی به محض اینکه خواب از کله همایونی پرید و چن تا ازفایلهای مغزم لود شدن یاد یه صحنه ای افتادم که چن سال پیش تو رسانه ملی دیده بودم ،وزیر نیرو تا ساعت چند و خورده ای بعد از تموم شدن ساعت کاری تو اتاقش نشسته بود و داشت به تلفنهای مردمی پاسخ میدادhelp.gif،چنان قیافه مهربونی داشت و لبخند دلنوازی برلب  که اونموقع کم مونده بود یک دل نه ۱۰۰ دل عاشقش بشم که وسطهای برنامه چون برقمون قطع شد دیگه از دل چهل و چهارم ببعد موند برا خودم و همون چهل و چهارتای اولی رو تقدیم آقای وزیر نیرو کردیم ،امروز صب هم با خودم گفتم ای دل غافل خب بردار یه تیلیفون بکن به اداره آب که تکلیفتو مشخص کنن شاید تا نیم ساعت قطعی آب برطرف بشه و دیگه لازم نباشه دربدر جیشگردونی بکنی!!!زنگ زدم به اداره آب و  بعد از یه ربع شماره گیری جانانه بالاخره صدای دلنواز بوق آزاد دلهای کوچک و انباشته از فضولات من و شاگردجان را به یک شادی بلا وصف میهمان نمود...

-عمولی:سلامن علیکم و رحمه الله و برکاته .به من زنگ بزن

-کارمند محترم اداره آب:سام

-عمولی:خسته نباشید قربانبه من زنگ بزن

-کارمند محترم اداره آب:(سکوت محض)!!!whistling

-عمولی:میبخشید آقا شرمنده آب خیابون پاستور کی وصل میشه؟به من زنگ بزن

-کارمند محترم اداره آب:مهلوم نیسُ لوله ترکیده دارن کار میکنن.

-عمولی:حدودا هم بفرمائید مارو در امر بسیار بسیار سخت تصمیم گیری خیلی مساعدت فرمودید ،چون میخوام ببینم اگه دیر وصل میشه پاشیم بریم خونه یکی از اقوام وگرنه منتظر میشیم.

-کارمند محترم اداره آب:چن بار بگم مهلوم نیس

-عمولی:آخه بالاخره شما صاحب تجربه هستین و مثلا نمیتونین بگین نیم ساعت ،یه ساعت یا بیشتر طول میکشه؟آخه ما یه قطره هم آب نداریم توخونه

کارمند محترم اداره آب:چقدر سیریشی؟هی زورکی میخوای تو دهنم حف بذاری ؟گفتم که معلوم نیس یعنی معلوم نیس دیگه چرا حف حالیت نیس؟

-عمولی:بهتر نیس یه کم مودب تر باشیم؟

کارمند محترم اداره آب:(سکوت)whistling

-عمولی:الو ...الو ...الو...

و صدای ترق و توروق صدا از اونور سیم وقطع شدن مکالمه و یکعدد عمولی دلشکسته دل شکستهکه از دست این زیر دستان وزیر محبوبش بشدت زخمی شده،خدائیش این تلفن کردن ما چه فایده ای داشت؟خب اینارو که خودمهم میدونستم که معلوم نیس کی آب وصل میشه و اگه قراره بعد از تلفن کردن هم هیچچی معلوم نباشه پس این پاسخگو رو واسه چی گذاشتی اونجا ای محبوب جانان عسییییس دل عمولی ،وزیر محترم نیروجان؟؟؟؟؟؟؟؟یعنی واقعا نمیشه که اون کسیکه داره جواب میده هر لحظه از کارگرهائی که مشغول ترمیم ترکیدگی لوله هستن گزارش بگیره و به مردم یه جواب درست و حسابی بده؟یا اینکه اون کارگرها بعد از اینهمه سال تجربه نمیتونن تخمین بزنن که کارشون کی تموم میشه؟و یا اینکه وزیر جان عسیس دل از زیر مجموعش خبر نداره و نمیدونه که چه گندی میزنن به اصاب مردم موقع تماس گرفتن و اینطور میاد تو رسانه ملی کلاس میذاره؟؟؟؟؟؟؟نه به نظر من این عسیس دل کاملا خبرداره که تو سازمانش چه خبره ولی حیف که حف زدن پولی نیس ،تازه حتی اگه پولی هم باشه باز براش فرقی نمیکنه چون از جیب باباش که نمیخواد بده از جیب من و تو میزنه و یه مشت حف مفت پولی تحویلمون میده،پس نتیجه میگیریم که حف در همان نرخ مفتی خود بماند بهتر است چون پولی شدنش نه تنها تاثیری در کاهش حف مفت نخواهد داشت بلکه بعلت آمار بسیار سنگین  اینگونه حفها و قطع یارانه تاثیرات منفی زیادی در موجودی جیب من و تو خواهد داشت.پس هرچی دلتون میخواد از این نعمت رایگاه بهره مند گردید و حالش راببرید و دعا بجان ما نمائید که حفمان را پس گرفتیم و پیشنهاد پولی شدن حف مفت را کن لم یکن تلقی نمودیم ،باشد که رستگار گردید انشاءالله.اجرکم عندالله و من الله توفیق.

+ فرموده شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 9:11  توسط میر مهدی گل آرا  داغ کن - کلوب دات کام

خب نورچشمیان عسیس دل قسمت اففل تا اونجا رسیدیم که یه تیلیف زدم به سروش عسیس دل و بهش خبردادم که رسیدیم انزلی و آدرس ویلارو بهش دادم و قرار شد فرداش بزنگه و قرار بذاریم.بعدش هم چون خیلی خسته بودیم و شاگردمم از فرط استرس دیگه نا نداشت گرفتیم خوابیدیم ولی شب متوجه شدم که هروقت یکی رو تخت تکون میخوره اونیکی فک میکنه که زلزله اومده چون تخت خیلی شدید تکون میخورد!!!صبح که پاشدیم شاگردجان یه املت دپش شوفری چاق کردو رفتیم لب دریا زدیم تو رگ و رفتیم بیرون که آئینه رو بدیم درستش کنن چون شب قبل تو مه دستم خوردو شیکست قرار شد بعدشم بریم بازار انزلی رو بگردیم.ولی هرجا رفتیم گفتن اصلا تو انزلی لوازم یدکی دوو پیدا نمیشه و باید برین رشت ُ دیدیم دیگه مجبوریم و باید رفت و شاگرد هم از خیر بازار گذشت و قرار شد بعدا بریم بازارگردی ُرفتیم رشت و نمایندگی دوو رو پیداکردیم و اونها مشغول تعویض آئینه بودن که سروش زنگید و گفت که ظهر میاد انزلی ُمنهم گفتم نمیخواد چون ما تو رشتیم ُتا حاضر شدن آئینه دوسوته خودشو رسوند و بعدش گفت که بریم ماسوله ُنمیدونستم ماسوله چجورجائیه هرچند تعریفشو زیاد شنیده بودم ولی ازنزدیک ندیده بودم گفتم شاید شاگردجان دلش بخواد که بریم بازار و بعدش که دیدم نه رائیش طرف ماسوله است راافتادیم طرف ماسوله ُو خدائیش عجب طبیعتی ُعجب طبیعتیُ مخصوصا که سروش هم پیشمون بود و بعد از مدتها دوستی اینترنتی از نزدیک داشتیم باهم گپ میزدیم خیییییییییییییلی میچسبید ُاز هردری گفتیم و قرار گذاشتیم که ناهار هم سر خانوم خوشحال خراب بشیم که دیدیم دیگه خیلی گشنمونه تو یکی از رستورانهای جاده ماسوله تو قلب طبیعت سبز ناهارو زدیم تو رگ و بعدش رفتیم ماسوله ُو اندازه تموم عمرم اونجاپیاده روی کردیم ُچون واقعا زیبا بود و آدم حیفش میومد نبینه سقف هر خونه کف یه خونه دیگه بود و خونه ها روهمدیگه ساخته شده بودن از دامنه کوه شروع میشدن و تا بالا میرفتن و واقعا یکی از نمونه های شاهکار زندگی اجتماعی بود.عصری دیگه برگشتیم رشت و با سروش که قرار بود حرکت کنه مشهد خداحافظی کردیم و برگشتیم انزلی و دیدیم که دیگه بازار داره تعطیل میشه و رفتیم تو ویلا و شب خوابیدیم ُموقع خوابیدن کلی توضیح واضحات دادم به شاگردجان که شب نترسه اگه دید زمین و زمان دارن تکون میخورن چون تختای اینجا خیلی شل و ولن و  وقتی یکی داره تکون میخوره اونیکی فک میکنه داره زلزله میاد ُبعد با خیال راحت سرمونو گذاشتیم بخوابیم که وسطای شب دیدم یکی داره آروم صدام میکنه:"عموووووووووو  عموووووووووووووو نترسیا مثل اینکه زلزله اومده"حالا من چی باید میگفتم بهش دیگه بمغزم نرسید و فقط تونستم بگم باشه بگیر بخوابآخه بجه من دوساعت برات توضیح دادم که نصف شبی اینطور زابرام نکنی!!!!!!!!! و صبح افتادیم بجون بازار و شاگرد جان حسابی دشت کرد.دیگه بعد ازاون اتفاق خاصی نیفتاد تا روز چهاشنبه تصمیم گرفتیم بریم کرج و بعد قم و بعد دامغان .صبح که داشتیم حرکت میکردیم یه بچه وروجک گیر داده بود به شاگردم و میومد دم ماشین می ایستاد بغلش میکردیم میبردیم پیش مامانش همینکه میخواستیم سوار بشیم مثل اون ماهی پلنگ صورتی میدیدم بازم کنار ماشینه.خلاصه از دستش دررفتیم و انداختیم جاده رشت که ازطرف رودبار ُمنجیل بریم قزوین ُخدائیش این جاده خیلی عالی بود و مثل آزاد راه رانندگی توش خیلی آسونتر بود موقع ناهاررسیدیم کرج و ناهارو زدیم تورگ و نشونی یه هتلو گرفتیم که اتاقهاش مجهز به اینترتر باشن چونکه دیگه حسابی اینترتر خونم پائین اومده بود و تموم استخونام دنگ و دنگ میکردن ُ خلاصه نشونی هتل مرمرو بهمون دادن و رفتیم دیدیم فقط یه کامپیوتر اونهم تو لابی هتل دارن دیدم باز ازهیچی بهتره اتاق رو رزرو کردیم زنگیدم به مجید دلبندم نشونی رو دادو رفتیم مغازش ُباز هم خیییییییییییلی حال کردم بخاطر دیدن یه نورچشمی دیگهُ کلی اصرارکرد که بریم خونه و شام باهم باشیم اما چون اصلا خوشم نمیاد ازتلپ شدن قبول نکردیم و چائیمونو تو مغازش خوردیم و برگشتیم هتل ُرفتم سراغ اینترتر و به اسی عسل یه پیغام گذاشتم که تلفنش جواب نمیده و یه زنگی بهم بزنه و آدرس بده ُ بعدش یه کم فروشگاههای کرجو گشتیم که شاگردجانهم از سفر بینصیب نباشه  و بعد یه پیغام گذاشتم واسه مهدی رضائی  و جناب حمیدالدوله ُکه هردوشون یکی دوساعت بعدش زنگ زدن و متاسفانه حمید چون سرش شلوغ بود نتونستیم قرار بذاریم و با مهدی قرار گذاشتیم که فرداش ببینیم همدیگه رو ُباز از اون اصرار که قرارو بذاریم خونه اونها و ازمن انکار تا بالاخره راضی شد تو یکی از کافی شاپهای تهران قرار بذاریم.گرفتیم خوابیدیم و فرداش رفتیم طرف تهران و اول یه تیلیف کردم به حاجی که ببینم کجاس برم ببینمش که جواب نداد و بعدش یه اس اف اس فرستاد که "مهدی جان تو جلسه هستم و نمیتونم باهات بحرفم" که اس اف اسش خیلی دیر رسید بدستم ُبعدچون میخواستم بروبچزوبلاگ  بانک ملی رو تو اداره مرکزی ببینم و خیابون فردوسی هم تو طرح بود ماشینو انداختیم پارکینگ مترو صادقیه و با تاکسی رفتیم اداره مرکزی و بروبچز اونجارم دیدیم و یه کم صحبت کردیم و بعد یه خورده پاساژهای ولی عصرو گشتیم و زنگ زدم به مهدی رضائی ُگفت برین تو پارک دانشجوئی تامنم بیام رفتیم اونجا و تقریبا یه ساعت بعد مهدی خودشو رسوند ُرفتیم یه کافی شاپ و یه ساعتی گپ زدیم و خداحافظی کردیم و دیگه چون نه از اسی عسل خبری شد نه شیخ عیسی تو قم بود ُ از طرف دیگه دلمونم واس خونمون خییییییلی تنگیده بود ُتصمیم گرفتیم برگردیم تبریز. خدائیش اینجا یه تف آبدار بندازین رو صورتم تابقیشو بگم !!!!!انگار همون کسی نبودم که دو سه روز قبل به شاگرجان قول دادم که دیگه شب رانندگی نکنم ُاما دیگه عخش خونه و ولایت همچین زد بکلمون که هم اون هم من بیخیال هرچی قول و قرار شدیم و ساعت چهارو نیم  ظهر بود که از تهران حرکت کردیم اما یه ساعتی تو آزادراه اونجا معطل شدیم ازبس شلوغ بود ولی دیگه تصمیم گرفتیم برگردیم ولایت ُبااینکه عاشق تبریز و خونمون و محله ها و دوستانم هستم اما یه چیزائی هست که هروقت میخوام برگردم خیلی اذیتم میکنه و یه غم بزرگی مثل بختک میفته رو سینم ُوقتی یادم میفته دارم برمیگردم به شهریکه کلی آدم رند و دورو منتظرمن ُوقتی یادم میفته باز باید با یه عده آدم زبون نفهم توریست که آبروی هرچی ترکو بردن مواجه بشم و انواع و اقسام لهجه ها و گویش های ترکی که هیچکدوم متعلق به تبریز عزیزم نیستن گوشامو آزار بدن  ُیا باکسائی که ...شونو حسابی صیقل دادن که بمحض رسیدن ترتیبمو بدن آرزو میکنم هیچوقت برنگردم اما تازه اونموقع یاد خونه و دوستان و خونوادم که میفتم باز دلم میخواد برگردم خلاصه یه حسهای ضد و نقیضی بدجوری اذیتم میکنه. تو همین فکرا بودم که کرجو رد کردیم و افتادیم تو جاده گزوین!!!هرچند رفتنی تو همین حوالی یه اس اف اس زدم به جناب شیخ عیسی و ازش درخواست کردم که درعبور ازاین منطقه دعام کنه ولی باز یه نمور خوف داشتم که دیدم یواش یواش هواهم داره گرگ و میش میشه و ولی باز ازرو نرفتم و بااین چشای خوشگل آستیگماتم ادامه دادم تا رسیدیم زنجان که دیگه هوا حسابی تاریک شده بود ُشاگردجان گفت اوسدا شبو همینجا بمونیم گفتم حیفه دیگه ۳۰۰ کیلومتر بیشتر نمونده تاخونمون بریم شبو تو خونه خودمون باشیم که اونهم از من بیحیاتر قبول کرد و چشتون روز بد نبینه انداختیم تو آزاد راه زنجان تبریز که خیلی قسمتهاش واقعا تاریک بودن و منهم با این چشای آستیگمات اصلا نمیتونستم لاینارو درست تشخیص بدم یه مرتبه میدیدم یه کامیون داره پشت سرم غرغر میکنه و چراغ میده و بعضی وقتها احساس میکردم دارم از جاده خارج میشم چون اصلا دید نداشتم مخصوصا وقتی چشای خوخشلم خسته میشدن ُیا بعضی وقتها یه چیزای عجیب غریبی تو جاده میدیدم که بعدا متوجه میشدم همش توهمه و بالاخره با هرمصیبتی بود خودمونو رسوندیم تبریز و وقتی درخونمونو باز کردیم یک نفس جانانه ای کشیدیم و همه چی یادمون رفت.هنوز یه هفته از مرخصیمون باقی بود و افتادیم بجون کارای عقب افتادمون و یه دوروزهم مهمون داشتیم و بعد یه تیلیف زدم بیکی دیگه از نورچشمیان عزیز  به نام ساسان .م که اومده بود تبریز و باهم قرار گذاشتیم و رفتم دیدمش اما خدائیش هرچی دهفتش کردم نیومد که ناهار باهم باشیمُ یه رو زهم  وقت گذاشتیم که بریم دندانپزشک بخاطر دندونای شاگردجان وقتی هم رفتیم دکتره داره میپرسه کدوم دندونت بیشتر اذیت میکنه اول اونو کار کنم که برگشته میگه آق دکتر یه دندونم طرف راننده خرابه دوتا طرف شاگرد لوففا" اول طرف شاگردو بذارین زمین!!! خوشم اومد از آق دکتر که کم نیاورد و گفت:آبجی مسواکتو تخته گاززدی جفت نروات سوختن خلاصه یه دندون از طرف شاگردو عصب کشی کرد و عصری هم رفتیم خونه مادرزن جان و باباجناقها کلی بگو بخند تا ایشالله از شنبه بریم که چرخهای اقتصادی مملکتو بچرخونیم.امروز صبح هم که داشتم حقوق هفتگی شاگردجانو میدادم برگشته میگه :"اوسدا تو که از کارم تو مسافرت راضی بودی یه چیزی بذار روش ..."و بدین ترتیب یه صد تومن (۱۰۰۰ریال)گذاشتیم رو حقوق هفتگیشو بعبارتی شد هفته ای ۷۰۰ تومن!!!آقا این جریانات اخیر!!! هیچ کاری هم نکرده باشنا روی این شاگرد جماعتو خیلی باز کردن هشت سال تموم من این شاگردو با هفته ای پونصد تومن نگه داشتم از عید امسال هی دبه میاره و اعتراض میکنه و اعتصاب تا اینکه دردو نوبت نه چندان دور از هم دویست تومن گذاشته رو حقوق هفتگیش.دوسه شب پیش هم داشتم وبگردی میکردم که یه هو صدام زده میگه:"عموووووووووووووووو میای یه قولی بهم بدیم؟؟؟؟!!!! منهم باخودم گفتم خدایا چه خطائی ازم سرزده که اینجوری میخواد ازم قول بگیره؟گفتم باشه چه قولی؟؟میگه بیا قول بدیم که دیگه هیچوقت  شب نریم جاده...منهم رفتم تو فکر که خدایا خداوندا یعنی چی شده که بعد از چند روز شاگردجان همچی فکری داره میکنه و غرق در افکار مختلف بودم که دیدم داره برنامه شوک رو تماشا میکنه و دارن یه راننده رو نشون میدن که شب تو جاده ماشینو چپ کرده و شاگردشو به کشتن داده !!!!!و بدین ترتیب به یک پوچی فلسفی رسیدم که من چه فکرهای بکری در مورد  این شاگرد سراپا تخس میکردم و نگو فقط داره از جون خودش میترسه

خورده فرمایشات ۱):این سفر بخاطر دیدار با نورچشمیان عزیز یکی از بهترین سفرهام بود.

خورده فرمایشات ۲):ایشالله که سفرهای بعد بتونم تعداد بیشتری از نورچشمیان رو ببینم اما خدائیش بهمین شکل ها چون واقعا از تلپ شدن متنفرم.البته از خود تلپی متنفرم وگرنه از جائی که دهفت شده باشم هرگز جا نمیمونم.

خورده فرمایشات ۳):خیلی ممنونم از همه نورچشمیان عزیزی که دهفتم کرده بودن و شرمنده که نتونستم برم به دیدنشو ایشالله سفرهای بعدی.

خورده فرمایشات ۴):هرکی اومد تبریز رو تخم چشامون جاداره لوففا".

خورده فرمایشات۵): تصاویر دلخراش خیانت یک زن به شوهرش و پناه بردن شوهره بدام اعتیاد رو گذاشتم تو ادامه مطلب .


ادامه فرمايشات
+ فرموده شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 1:59  توسط میر مهدی گل آرا  داغ کن - کلوب دات کام

شلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.خوفیییییییییییییییییین؟خدارو شکر.منکه دلم واستون یه فندق شده بود.شما چطور؟؟؟؟؟؟؟

سفرنامه که چه عرض کنم بهتره بگیم دیدار بانورچشمیان.!!!

از تبریز که حرکت کردیم قرار بود بریم قزوین و بعدش منجیل و رودبار ورشت و انزلی.انداختیم تو آزاد راه اما  یه هو نزدیکای میانه هوس کردیم جاده خلخال بریم،چون هم تو آزاد راه خیلی گیر میدادن هم هوس کردیم جنگلو ببینیم.تو آزاد راه چن بار گیر سرعت دادن بهمون ،یه بارهم که داشتم با سرعت آدمیزاد میرفتم باز دیدم جاب سروان کفگیرشو بلند کرد و کشیدمون کنار و در مقابل چشمان حیرت زده من پرسید با خانوم چه نسبتی داری؟منهم گفتم شاگردمهزبانیارو دیگه نتونس خودشو کنترل کنه و همچین زد زیر خنده که دید داره ضایع میشه زود گفت برو،بعدش ماشالله به این آزاد راه میبینی یه جا تابلو زدن سرعت مجاز ۱۲۰ کیلومتر درست یه کیلومتر اونورتر زدن ۱۰۰ کیلومتر خلاصه دیدیم آزاد راه بکارمون نمیاد از خروجی میانه خواستیم خارج شیم که بلطف این تابلوهای بسیار راهنمای آزاد راه یه دوساعتی فقط دور خودمون چرخیدیم و آخرش هم از هشترود زدیم بیرون و نزدیکای ظهر رسیدیم میانه،بعدش دیگه چون به تابلوها اعتماد نداشتم با پرس و جو جاده خلخالو پیداکردیم و یه بچه خلخال باحال هم نشوندم بغل دست و شاگردهم جاشو داد بهش و رفتیم تا خلخال ،تا اونجا بدنبود غیر از یه مورد جریمه سبقت ممنوعی که چسبوندن بهم و یه خورده حالگیری شد،ولی بعدش چشتون روز بدنبینه ،غروب شد و مام افتادیم تو جاده اسالم که یه جاده کوهستانی و خیلی خطرناکیه،بالا بالاها دیدیم یه مه خیلی رقیقی هست داشتیم عخش میکردیم ،شاگردم دستشو برده بیرون و میگه"عمووووووووو ببین من دارم رو ابرا را میرم...connie_49.gifمنم دارم گیلکی میخونم براش :

درو دیوار خانجه

بینیویشتم تی ایسمه آی بانو آی بانو

بانو بانو نوا بوستن می دوشمن

بانو بانو می کوچی دیلی نشکن...

چون هر استان که میرسیم باید به زبون اصلی همونجا بوخونم براش وگرنه مسافرت بهش حال نمیدهکلافههمینطور که داشتیم دل میدادیم و قلوه میستوندیم و براهم پپسی وا میکردیم یه هوئی مه اونقدر غلیظ شد که دیگه نه جلومو میدیدم نه عقب میتونستم برگردم،نه خط سفید جاده دیده میشد ،دو طرف دره و یه سانتی متر اونورترهم دیده نمیشه،بزور تونستم خط سفید وسط کنار جاده رو تشخیص بدم و داشتم میرفتم که یه هو شاگرد دادزد ،اوستا اینکه خط کناری نیست داری رو خط وسط را میری ،نگو تو اون مه دارم رو لاین برگشت خلاف میرم و خدارحم کرد فقط جلومون ماشین نبود وگرنه یامیزد یا میرفتیم تو دره،دیدم جای نگه داشتن هم نیست ،جاده هم که خلوت هیچ کسی نبود غیر از من و شاگرد بخت برگشته و خدا.از ته دل فقط دعا میکردیم که یه هو دیدیم خدا یه ماشینی رو از روبرو رسوند که جاده رو بلد بود و بهمون گفت که دارین اشتباه میرین ،تو اون موقعیت خطرناک دور زدیم و رفتیم دنبالش که چون خیلی تند میرفت گمش کردیم ولی خواست خدا یه وانت نیسانی جلومون سبز شد و انداختیم دنبال اون از قضا اونهم از اهالی همون منطقه بود و تا اسالم دنبالش رفتیم و شاگردم هم هی میگفت اودا چقدر بهت میگم به این نیسانیهاگیر نده خدارو چی دیدی اصلا باورت میشد یه روز یه وانتی جونمونو نجات بده؟خلاصه حسابی رفته بود رو منبرو داشت ارشادم میکرد و منهم که شاگرد ذلیل کم کم داشتم به راه راست هدایت میشدم که یه هو یادم افتاد بابا این که وانتش سفید بود من با آبیاش مشکل دارم.

خلاصه با هرمشقتی بود خودمونو رسوندیم انزلی و یه ویلا که ظاهرا خیلی قشنگ بود گرفتیم و بعدش دیدیم وایییییییییییییی توش چخده کثیفه،آب لوله کشیش هم بو میداد لامصب.یه موش کوچولو هم تو حیاط دیدیم که دیگه عیشمون تکمیل شدولی خدائیش علیرغم همه اینا خوش میگذشت مخصوصا با املتهای شوفری که شاگردم میپخت و کنار دریا میزدیم تو رگ و بهدشم میشستیم و به صدای دریا گوش میکردیم البته کلا شمال که میریم کارمون همینه فقط کنار دریا میشینیم و به امور شکم و چرت میپردازیمو برگشتنی هم کلی اضافه وزن میشه وبال گردنمون.ولی از اونجائیکه ایندفعه تصمیم داشتم نور چشمیان رو هم ببینم زودی با سروش تماس گرفتم و بهش خبردادم که تو انزلی هستیم و قرار شد فرداش همدیگه رو ببینیم.

خوف دیگه خسته نباشید ،منهم خسته نباشم،یه خورده طولانی شد ایشالله تو قسمتهای بعدی هم مفصلا بقیشو مینویسم.فهلابای بای

ایشالله بزودی به همتون سر میزنم.

+ فرموده شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 12:7  توسط میر مهدی گل آرا  داغ کن - کلوب دات کام

اول از کجا شروع کنم؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

ها از بانک ملی شعبه فشن!!! که باعث و بانی غیبت غیر موجهمه

دوهفته پیش که ثبت نام دانشگاه آزاد شروع شد و قرار شد از هرحوزه نیروی کمکی ارسال کنن به شعبه دانشگاه آزاد تو حوزه ماهم قرعه بنام من بخت برگشته افتادو از لحظه ایکه رفتم و تو شعبه دانشگاه آزاد مستقر شدم هیچکدوم از تلاشهای مذبوحانه همسرجان برای برگرداندن من به حوزه خودم موثر واقع نشد از اونجائیکه همسرجان تو اداره کارگزینی بانک ملی شاغله و هرچی میتونست جلو پامون سنگ انداخت که نریم تو اون شعبه اما بخت باهاش یار نبود که نبود و حکم از بالا بالاها صادر شده بود و لازم الاجرا ُ که نهایتا" دید از طرف اداره نمیتونه کاری از پیش ببره دست بکار شد که رو مخیلهخودم کار کنه و یه روز میگفت:"عمووووووووووووو امروز خیلی خسته ای بمون تو خونه استراحت کن من مرخصیتو جور میکنم"...یه روز زنگ میزد میگفت"عمووووووووووووووو اونجا همشون لولو خورخوره هستن چشاتو درمیارن ُموهاتو میکشن ُکتکت میزنن....خودت تقاضای انتقالی بده بقیشو من درس میکنم" ولی من میگفتم"نهههههههههههه اینجا لولو خورخوره هاشم خوخشلن ُاصلا من اینجارو دوس دارم ازجامم جم  نمیخورمُ شعبه های دیگه خوخشلاشم لولو خورخوره هستن"خلاصه خیلی نگران بود که من تو اون شعبه باشم آخه تاحالا ندیده بودمن یه همچین شعبه هائی برم ُتا حالا تموم مشتریام همش ممد ده تن و کریم بزغاله و تیمور نعره و این تیریپا بودن و خیالش خییییییییییلی راحت بود اما حالا که میدید  رفتیم مشتریام همه روزیتا و آنیتا و قربونش نرم مننننننننننننننننننننننننن سونیتا جونه یه نمور نگران بود .خدائیش هم انگار اومده بودن عروسی همه فشن واییییییییییییییییییییییُ هرروز یه رنگ و یه مدل تازه و....خداوندا مرا براه راست هدایت فرما.ولی خب با شیکم گرسنه نمیشد از شرمندگی خودمون دربیایمو اصلا حس چشچرونی نبود.عصرم که برمیگشتم خسته و کوفته و گشنه و تشنه دیگه حس وبگردی هم نبود تا اینکه فطر شد و گفتیم دیگه خداروشکر هم یه آپی میکنیم هم به نورچشمیان عزیزترازجان سرمیزنیم که بلاگفای ناخوشی نیگیفت!!!!هم ادا درآورد و حسابی پوزمونو زد و بدین ترتیب یکعدد عمولی شرمنده خشمگین غمگین تولید شدالبته این ادا و اطوار دانشجویان تازه تاسیس و مامی هاشونهم کمتر ازبلاگفا حرصم نمیداد ها!!!!!!!!!حالا بماند که دانشجوی مملکت یه فیش رو نمیتونه درست و حسابی پر کنه یا مبلغ فیشش رو نمیتونه درست بنویسه و یا هزارو یک سوال بیربط میکرد که واقعا آدم کلافه میشد بیشترین چیزیکه حرصمو درمیاورد مرتیکه گنده هائی بودن که با مامانشون میومدن ثبت نامبعدهم مامی جون فیش گل پسرو پر میکرد و هزار ویک سوال؟؟؟؟؟؟ وقتی هم بهش میگفتم که آخه خانوم ماشالله دیگه پسرت گنده بکی شده برا خودش شما دیگه چرا باهاش میای ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟با پرروئی تموم میگفت من کفشای پسرمم هم خودم پاش میکنم!!!!!!!!!!!!ای خودااااااااااااااااااااااااا یکی بیاد منو بگیرهههههههههههههههحالا فکرم نمیکنه فردا واسه همین پسر گلش زن میگیره و دختر مردمو بدبختش میکنه چون یه همچین بچه ننه ای عمرا نتونه یه زندگی رو اداره کنه.خب تا اینجا علت غیبتمو تا امروز متوجه شدین وآماااااااااااااااااا علت غیبتم تو این دوهفته آینده!!!!!گوش شیطون کر بالاخره استخاره خوب اومد و با دوهفته مرخصی من و همسرجان موافقت شد ُآخه هروقت مرخصی من جور میشد مرخصی اون جورنمیشد و بالعکس ولی بعد از یک سال و خورده ای بسلامتی برای هردوتامون مرخصی صادر شد و قراره که انشاءالله از شنبه یا یکشنبه اگه کارای ماشین تموم بشه و خدا بخواد عازم سفر بشیم و برناممون ایرانگردیه ُاز اینجا تصمیم گرفتیم انشاءالله بریم شمال که سروش رو حتما میبینم اونجاُ بعد قم(شهر شیخ عیسی) و اصفهان و شیراز و دامغان(شهر اسی عسل) که هرکدوم از اینا اگه تونستم یه دیداری با نور چشمیان عزیزتر ازجان خواهم داشت انشاءالله.تهران که محل سکونت بیشترین تعداد نورچشمیان هست بعلت طرح ترافیک نمیتونیم بریم ولی بقیه شهرارو تا جائیکه کارت سوخت و بدن همایونی و صد البت میل باطنی شوفر شاگرد عزیزم اجازه بده حتما میریم .البته معمولا هروقت که تصمیم گرفتیم بریم ایرانگردی همون دوسه روز اول خسته شدیم و برگشتیم .حالا ببینیم ایندفعه چیکار میکنیم.خب تاوقتی که من نیستم بچه های خوبی باشین ُدندوناتونو مرتب مسواک بزنینُ حف بزرگتراتونو گوش کنین ُهرقدر که دلتون میخواد اینجارو بذارین رو سرتون اما توخونه بچه های مودبی باشین ُ از اولیاتون خواهم پرسیدها!!!!!!!!نظر اونا تو نمره انضباطتتون خیلی تاثیر داره.بهدشم بخاطر اینکه حوصلتون سرنره و زیاد غمگین نباشین یه بازی خطرناک میذارم اینجا که حسابی حالشو ببرین ژیگووووووووووووولا.

و آممممما بازی......

اگه نفر قبلیت(همون کسیکه قبل از تو کامنت گذاشته) تغییر جنسیت بده اسمشو چی میذاری؟امیدوارم اسمهای خوخشلی واسه هم انتخاب کنین و بعد اینکه برگشتم یه شناسنامه توپ جدید از نورچشمیان تهیه بکنم.البته چون اولین نفر کسی رو قبل ازخودش نداره باید واسه خودخودناکسم اسم انتخاب بکنه.فقط خواهشم اینه که هرچی خواستین بنویسین تو کامنتها اما آخرش انتخاب اسم واسه قبلی یادتون نره که بازی قطع نشه اگرهم یه بچه تخسی مثل باجا  پیدا شد و بازی رو قطع کرد نفر بعدی ادامش بده.تو این بازی اگه برین وبهای همدیگه رو بخونین اسمهای بهتری میتونین واسه هم انتخاب کنین.

خب پس وعده ما فک کنم تا هیجدهم مهرماه که البته اگه وسط وسطها تونستم کافی نت پرسرعتی گیر بیارم حتما بهتون سرمیزنم ولی خب مثل خونه نمیتونم به همه سر بزنم.ایشالله بعد از برگشتن از خجالتتون درمیام.

برای سلامتی آق شوفر و شوفر شاگرد همگی دعاکنین .

 

+ فرموده شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 2:17  توسط میر مهدی گل آرا  داغ کن - کلوب دات کام

وقتی داری سمت چپ جاده رانندگی میکنی و میبینی که یه ماشین ازپشت داره بهت نزدیک میشه بهتره بزنی کنار تارد بشه وگرنه مطمئن باش که با چراغ بهت هشدار خواهد داد و اگه بازهم نکشی کنار مطمئن باش که با یه بوق کوچولو هشدارشو تکرار میکنه و اگه بازم نکشی کنار باید منتظر یه هشدار خشن تربا یه بوق ممتد و کشدار باشی و  اگه بازم نکشی ممکنه...

نتیجه اخلاقی :هرگز راه پیشرفت دیگران رو سد نکن وگرنه ...

نتیجه سیاسی:هرگز راه پیشرفت دیگران رو سد نکن وگرنه...

نتیجه بهداشتی:هرگزراه پیشرفت دیگران رو سد نکن وگرنه ...

نتیجه علمی :هرگز راه پیشرفت دیگران رو  سد  نکن  وگرنه ...

نتیجه فرهنگی :هرگز راه پیشرفت دیگران رو سد نکن وگرنه ...

خورده فرمایشات ۱):رانندگان محترم وانت نیسانهای آبی رنگُ و همچنین اهالی نه چندان محترم شهری که   عشقشون وانت نیسان آبی رنگ هست!!!  از این قاعده کاملا مستثنا هستند چون عمرا نفهمیدن که چی گفتم ُپس هرجور عشقشون میکشه همونجوری رانندگی کنن و حالشو ببرن چون به این نتیجه رسیدم که همیشه حق بااوناست و هرگز نمیشه حف حسابی تو اون مخ تعطیلشون جا داد!!!

خورده فرمایشات ۲):تعداد کثیری از رانندگان محترم تاکسی ها و اتوبوس ها و مینی بوسها  هم  از این قاعده مستثنا اعلام میشوند چون اونا هم شامل موارد ذکر شده در خورده فرمایشات یک هستند.

خورده فرمایشات ۳):گاهی وقتها آرزو میکنم ایکاش منهم یک هیتلر بودم و تمام افراد شامل خورده فرمایشات یک و دو ُرو میریختم تو کوره های آدم سوزی و دنیارو از تعفنشون پاک میکردم.

+ فرموده شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 10:25  توسط میر مهدی گل آرا  داغ کن - کلوب دات کام

مفاد لازم برای هرچند نفر که دلت بخواد!!!

۱)تخم مرغ متوسط :دو یا سه عدد

۲)کره:۵۰گرم

۳)بربری):۲ عدد

۴):سفره:یک عدد

۵):آب :یک پارچ

۶):لیوان :۲ عدد

۷):بنزین:بمقدار لازم

۸):اتومبیل:یک دستگاه

۹):شوفر شاگرد:یک عدد

۱۰):پاپریز(همون سیگار خودمون):یک بسته

۱۱):فندک:یک عدد

۱۲):اجاق گاز:یک عدد

۱۳):ماهیتابه:یک عدد

۱۴):کلاه آشپزی:یک عدد

۱۵):قاشق :دو عدد

۱۶):نمک:بمیزان لازم

۱۷):اسکناس درشت و کوچک :به اندازه کافی.

دستور تهیه:ابتدا توسط کبریت اجاق گاز را روشن میکنیم،سپس ماهیتابه را روی آن قرار داده و کره را در داخل آن میگذاریم،سپس بوسیله قاشق آنرا در ماهیتابه هی اینورو اونور میکنیم تا حسابی آب شود ،بعدا تخم مرغهارا در داخل کره آب شده می اندازیم و برویشان نمک میپاشیم و بمدت پنج دقیقه صبر میکنیم تا حال تخم مرغها حسابی جا بیاید،من بعلت صرفه جوئی در وخت همه اینکارارو از قبل کردم،حالا یه نیمروی دپش شوفری آمادست که بزنی تو رگ ژیگوووووول،به محض اینکه اذانو گفتن ُسفره رو میندازی ،دوتا لیوان و بربری و یه پارچ آب رو میذاری روش ،بعدا با شوفر شاگردت میزنی تو رگ ،سپس توسط بنزینی که قبلا آماده کردیم ،باک اتومبیل رو حسابی پرش میکنی ريا،پاپریز و فندک رو میذاری تو جیبت و با شوفر شاگرد میزنی کجا؟؟؟؟؟؟مهلومه دیگه ددر!!!!بعد هرکجا دلت خواست میری ،خیابون خیام یا فلکه بزرگ ولیعصر،باقلوا لذت سنتر،یا مابین سه راهی امین و چهارراه شهناز یه باقلوا فروشی هستش یا میدون منظریه و یا هر باقلوا فروشی دپشی که سراغ داری میری و هرقدر که دلت خواست رشته خطائی حاضری ازش میستونی و با شوفر شاگردت میزنی تو رگ و میخونی:

یه شاگرددارم شانداره

صورتی داره ما نداره

دس فرمونش تانداره....

امیدوارم که آموزش آشپزی امروز براتون مفید بوده باشه و حالشو ببرین ژیگولا!!!

+ فرموده شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 21:19  توسط میر مهدی گل آرا  داغ کن - کلوب دات کام

نورچشمیای عزیزُبزرگترا ُکوچیکترا نماز روزتون قبول حق باشه ایشالله

تو این پست قصد دارم یه تکنیک خ*ف*ن باحال یادتون بدم که یه عمر باهاش کار کنین و حالشو ببرین ژیگوووووووووووووولاالبته لازم بذکره که این قبیل آموزشها وظیفه مااااااااااااااااااادر خواهر گرامیتونه ها که بخاطر کم کاریاشون عمولی داره جورشونو میکشه.

تا حالا شده کسی از نزدیکانت یه کاری بکنه که خیییییییییییلی حالتو بگیره؟؟؟؟؟کاریکه درحد تیم ملی ازش متنفر باشیُ یه کاری مثل خیانت ُ نارو زدنُ یا یه دروغ خیییییییلی گنده و یا هرچیز دیگه ای از این قبیل که تا حد مرگ آزارت بدهُ ؟؟؟؟؟؟؟؟

معمولا آدمها بر حسب شخصیتشون در اینجور موارد عکس العملهای مختلفی نشون میدن:

-تیریپ مثبتا ُدر حالیکه قیافه خیلی خونسردی بخودشون میگیرن ادعا میکنن که طرفو بخشیدنش و اجرشون پیش خدا محفوظه

-تیریپ رمانتیکا یه شاخه گل پژمرده میگیرن و با یه قیافه شیش در نوزده داغون میرن پیش طرفو میگن ازت متنفرم.

-تیریپ زرنگا اصلا بروی خودشون نمیارن و بی سرو صدا میرن دنبال عشق و حال خودشون

-تیریپ مذهبیا ُطرفو میسپارنش به ابوالفضلو دعا میکنن که یارو خیر از زندگیش نبینه.

-تیریپ مظلوما یه گوشه کز میکنن و فخط اشک میریزن و جیگر همه رو کباب میکنن.

-تیریپ چاله میدونیام چن تا فوش مادر خواهر نثار طرف میکنن و جیگرشون خنک میشه

-و اما تیریپ قیسریا ضامنی رو ورمیدارن و سیراب شیردونی طرفو میریزن بیرون

و تیریپهای دیگه هم به نوعی بسته به شخصیت خودشون بالاخره یه عکس العملی نشون میدن ُ اما حالاداشته باش آموزش عمولی رو!!!!!!!!:

اولین کاریکه میکنی با طرف یه گوشه دنج و رمانتیک خلوت میکنی و در حالیکه از فرط شرمندگی نمیتونی سرتو بالا بگیری و اگه بتونی که یه خورده هم لپاتو سرخشون کنی که دیگه یعنی آخر شرمندگی هستی و به اضافه اینکه یکی دو قطره اشک تمساح هم چاشنی بکنی که دیگه خییییییلی عالی میشه ُبا لکنت و من و من و کلی افه شرمندگی و پشیمونی بهش میگی که "عزیزم منو ببخش ُمن امروز برای اولین بار کاری رو که نباید میکردم ُکردم"!!!!!.

همین !!!!!مطمئن باش دهن یارو یک عمر آسفالت میشه هیچ یه ایزوگامم روش.چرا؟؟؟؟؟چون یه علامت سوال به ایییییییین گندگیبعلاوه یه عالمه علامت سوال در سایزهای مختلف

رو مخ بیچارش حک کردی که شب و روز ذهنشو مشغول میکنه که "تو چیکار کردی که نباید میکردی؟؟؟؟؟؟؟؟" والبته گاهگداری یه گیرهائی بهت میده و باانواع و اقسام روشها و اهرمهای فشار سعی میکنه که زیر زبونتو خالی کنه و ازت حف بکشه که تو باید در نهایت خونسردی و شرمندگی فقط این جمله رو بگی"هروخ خواستم ازم متنفر بشی بهت میگم" و تو دلت یه قهقهه اساسی  میزنی به ریششو حالشو میبری

داری فکرو چخده تر و تمیزه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟حف نداره بوخودا.تازه حتی اگه یه روزی دلت بحالش بسوزه و  بخوای اعتراف کنی و بهش بگی که همش سرکار بوده و خبری نیس ُعمرا باور نمیکنه که چون این اسلحه مخرب بدگمانی تا مغز استخونشو تخریب میکنه.

خورده فرمایشات ۱):این تکنیک در مورد بستگان درجه یک بیشترین اثر بخشی رو داره.

خورده فرمایشات ۲):اگه میخوای که دنیا و آخرتتو بباد بدی هرچه زودتر این تکنیک رو امتحانش کن

خورده فرمایشات ۳):هرگونه ابتکار عمل  و افه های تکمیلی در هنگام خلوت رمانتیک و بیان جمله آموزشی ُبه منظور زیاد تر کردن پیاز داغ قضیه و اثربخشی بیشتر بلامانع است .

خورده فرمایشات۴):از ابتکارات خود در این زمینه مارو هم بینصیب نذارید لوففا"ُ از بهترین پیشنهادها شدیدا استقبال خواهد شد

خورده فرمایشات ۵):اینهم هدیه ویژه عمولی

خورده فرمایشات ۶):اینروزا شدیدا دچار کمبود نیکوتین هستم و حال هیچی ندارم پس هی زرت و فرت گله نکنین که چرا نیستم و این حفا!!!باشه ؟؟؟؟؟؟؟؟آفففریییییییین.

خورده فرمایشات ۷):خدائیش این تکنیکه رو بیخیال شین ها ُ فخط خواستم یه چی گفته باشم زیاد جدیش نگیرین و ملعونمون نکنین لوففا"

+ فرموده شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 21:38  توسط میر مهدی گل آرا  داغ کن - کلوب دات کام

این من واقعی که میگن کجای آدما قرار داره؟

هرکسی یه چیزی میگه ُیکی میگه من واقعی چیزی غیر از این جسم مادی نیست!!!!اشتباه میگه خوب چون جسم خودش از متعلقات "من"هستشُ مثلا وقتی میگیم "پای من" ُ یا "قلب من" ُیا "زبان من" این خودش بیانگر اینه که "من "چیزی غیر از دست و پا و چشم و گوش و خلاصه هرچیزی که مربوط به جسم مادی میشه هستش.

بعضیا یه خورده فراتر از جسم مادی میرن و میگن نه "من "واقعی انسان همون "اندیشه" و"عقلانیت"انسان هست و "ای برادر تو همه اندیشه ای ...مابقی خود استخوان و ریشه ای" را هم مدرک خودشون میگیرن ُاما خدائیش همین فکر و اندیشه هم جزو متعلقات "من"هستش!!!!چون همیشه میگیم "عقل من" ُ یا "فکر من"ُ یا "اندیشه من" و... پس معلوم میشه که همین فکرو اندیشه و عقل هم جزو دارائیهای "من"هستش و نمیتونه خود "من"باشه.

یه عده از اونهم فراتر میرن و "من "واقعی رو با روح انسان برابر میگیرن درحالیکه روح خودش جزو متعلقات "من"هست چون بازهم میگیم"روح من" و ...

یه عده میگن نه روح ملکوتی و متعالی انسان هست که "من "واقعی گفته میشه ُدرحالیکه اینهم درس نیس ُچون ما میگیم "روح ملکوتی من"  ُ"روح ملکوتی حسن "و...پس روح ملکوتی هم جزو دارائیهای ثابت "من"واقعی محسوب میشه.

خلاصه هرچیزی که درنظر بگیری جزو داشته های همون "من"هستشُ اسم ُنام خانوادگیُ عقل ُروحُ فطرت وهرچیزی که ازذهنت بگذره که میتونه همون "من "واقعی باشه خودش جزئی از اجزای "من "هستش.حتی کسانیکه معتقدن "من "واقعی به مجموعه اینها گفته میشه بازهم اشتباه میکنن چون ما میگیم "کل وجود من" ُیا "روح و جسم من "و از این قبیل که نشون میده که همه وجود ما خودش از متعلقات "من "واقعی هست...پس این "من"ما کوجاس؟؟؟؟؟؟؟!!!!!والله من که هرچی گشتم پیداش نکردم ُاگه کسی پیداش کرد اولا سلاممو بهش برسونه ُبهدشم بگه که عجییییییییییییییییب دلم براش تنگ شده ُخیلی دوس دارم بشناسمش ُببینمشُ باهاش حف بزنم .اما نیس که نیس!!!

خورده فرمایشات ۱):آقا همش یه روز رفتیم آستارا و برگشتیم چرا بعضیا فک کردن که باید یکی دوهفته ای تو مسافرت باشم؟؟؟؟؟؟؟!!!اما خدائیش یکی از زجرآورترین سفرهائی بود که داشتم ُخییییییییییلی بد گذشتُ بحدیکه فک نکنم دیگه حالا حالا ها هوس سفرکردن بکنم.

خورده فرمایشات ۲):بانوی فانوس بدست دهفتم کرده به یه بازی وبلاگی که باید بگم دلم میخواد کیارو ببینم یا روحشونو احضار کنم؟در حال حاضر فقط دلم میخواد مرحوم پدرمو ببینم و پدر بزرگ و پدر پدربزرگ همسرجان رو.

خورده فرمایشات۳):این وبلاگ نویسای همشهری ما چخده بیبفا شدن ُتوروخدا میبینی؟از اون سر دنیا میان بهم سرمیزنن اینا از سر همین کوچه بقلی تنبلیشون میشه

خورده فرمایشات۴):اونجارم بخونین جای دوری نمیره بوخوداچرا من هرچی آدرس اونجارو میذارم همه میان اینجا نظر میدن؟؟؟؟؟؟

+ فرموده شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 16:57  توسط میر مهدی گل آرا  داغ کن - کلوب دات کام